سال ١٣٨٥

سرگذشت من

از خود سخن گفتن کار آسانی نیست، آنهم برای من که در شهر ها و کشور های مختلف زیسته ام. من در تبریز زاده شده ام ولی در آن سرزمین گهربار دیر نپاییدم. چهار ساله بودم که به تهران آمدم و آن شهر، جاودانه در قلب من خانه من است.  با گذشت سالها در بیش از ده شهر دیگرایران وجهان نیز زیسته ام و از سال ١٩٨٢ تاکنون مقیم شهر آیوا سیتی در آمریکا میباشم. از هر یک از این شهر ها و مردمان گوناگون نقشی بر خاطر دارم و رنگی بر صفحه دلم نشسته است. این دل رنگارنگ اکنون دیگر دنیا را با دیدی فراگیر و بس گسترده میبیند. او همه را دیده است و همگان را نیز دوست دارد
 

میخواهم با الهام از خیام، من نیز برای زندگی خود چند بخش متمایز بر شمارم

 

یک چند به کودکی به استاد شدیم ...
دوران شیرین کودکی و نوجوانی من در تهران گذشت. در آن شهر که آفتابش بس درخشان بود و مردمانش هنوز در رخوت قرون قدیم بودند. شهری بود ساکت و خلوت و هنوز از تکنولوژی و صنعت و هوای آلوده آن نشانی نبود. آب لوله کشی نبود و بهداشت هم نبود. اسب و درشکه و گاری در خیابان ها حرکت میکردند و به موازات آنها چند اتومبیل هم دیده میشد. بیاد دارم یکی از تفریحات من و دیگر بچه ها این بود که روی سکوی خانه مان در خیابان ژاله بنشینیم و هر چند دقیقه یکبار که اتومبیلی ظاهر میشد مارک و مدل آن را برای همدیگر بگوییم. من در آن شهر آفتابی بچه ای بودم سرزنده و خوشحال، و آن آفتاب که در آسمان میدرخشید در قلب کودکانه من هم میدرخشید
 

کم کم مظاهر زندگی غرب به تهران هم رسید. آب لوله کشی آمد و بدنبال آن یخچآل، تلویزیون، و ماشین لباسشویی. کم کم بدون اینکه ما بفهمیم گاریها و درشکه ها رفتند و همینطور بدون آنکه من بفهمم، دوران شیرین کودکی من نیز به سر آمد. اثری جاویدان که از این دوره در روح من مانده مربوط است به تحصیل در دبیرستان فیروز بهرام. این دبیرستان توسط انجمن زرتشتیان تهران اداره میگردید و دانش آموزان آن را اقلیت های دینی زرتشتی، کلیمی، و مسیحی تشکیل میدادند. ما مسلمان زادگان نیز در آنجا یکی از اقلیت ها بودیم. از همان زمان بر دل جوان و معصوم من نشست که به گفته زیبای سعدی

بنی آدم اعضای یک پیکرند            که در آفرینش ز یک  گوهرند


من در دروس فیزیک و انشا ممتاز بودم و از آقای دکتر خبره زاده، آن استاد شریف ادبیات که یادش گرامی باد، همواره در انشا نمره بیست میگرفتم. اغلب انشا هایم را با بیتی از حافظ بعنوان شاهد کلام خاتمه میدادم. یک بیت که از آن دوران به یاد دارم وهمواره فرا راه من است این بود

غلام همت آنم که زیر چرخ کبود       زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است
 

تحصیلات دانشگاهی ام را همانطور که اشارت رفت در چندین شهر انجام دادم. از تهران شروع کردم، سپس به لس آنجلس آمریکا رفتم، و عاقبت دکترای پزشکی را در سال ١٣٥١ از دانشگاه شیراز اخذ نمودم. دوران اقامت شش ساله ام را در شیراز ازخوش ترین دوران عمر به حساب میاورم. طبیعت لطیف شیراز و طبیعت مردمان آن براستی در همه گیتی بی مانند است. بعد ها دوباره راهی آمریکا شدم و تحصیلات تخصصی خود را در رشته پزشکی هسته ای دردانشگاه های فلوریدا و شیکاگو به پایان بردم

یک چند ز استادی خود شاد شدیم ....
در نیمه دوم زندگی خویش تماما عضو هیأت علمی دانشکده های پزشکی بوده ام. از تهران شروع کردم ولی از سال ١٣٦١ تاکنون مقیم آمریکا میباشم. دستاورد این دوره از زندگانی من بهبود حال هزاران بیمار، تربیت صدها پزشک متخصص و جوان، و نیز تالیف حدود یکصد مقاله علمی است که بر پایه پژوهش های دانشگاهی خویش در رابطه با مغز انسان و بیماریهای آن انتشار داده ام. از فرایند این دوره از زندگانی خود شاد وخرسندم و تنها آرزویم که ناکامم ماند این بود که ایکاش این کوشش ها تمام درخاک میهنم بود. آرزو داشتم که منهم برای میهنم کاری انجام میدادم، ولی افسوس که در سرنوشت من این رقم مقدور و مقدر نبود

در جوانی هر بار که به آمریکا میامدم، این شعر را برای خود میخواندم

این خانه قشنگ است ولی خانه من نیست       این خاک فریباست، ولی خاک وطن نیست


پایان سخن .....
اکنون دیگر بازنشسته هستم و دلم کاملا " زهر چه رنگ تعلق پذیرد آزاد است ." تنها تعلقات من این روز ها به عزیزان من است و به فرهنگ ایرانزمین که درروح خود بودیعه دارم. همواره با من بوده،  . . .  و قبل از من نیز بوده

                          باز به گفته نغز سعدی

همه عمر بر ندارم سر از این خمار مستی         که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی