سفر اول به فرنگ

نوشته علی رضایی

مهر آباد

قبل از من تعداد بسیار کمی مسافر از مشرق زمین به دیار فرنگ میرفتند، و در پاییز سال ١٩٦٣ میلادی نیز که من برای اولین بار به فرنگ رفتم ، این قاعده هنوز پا برجا بود. هواپیمای پان آمریکن از خاور دور و هندوستان آمد ولی در فرودگاه خلوت و زیبای مهرآباد تهران فقط چند مسافر ایرانی منتظر آن بودند باضافه یکی دو تا هم خارجی
 اینکه چه شد که من در اوج سالهای درخشان جوانی ام، یعنی سن بیست و یک سالگی عازم فرنگ شدم داستانی دورویه و نسبتا پیچیده دارد. رویه رسمی آن این بود که من به پدر و مادرم میگفتم دانشگاه های ایران، و بخصوص دانشگاه ملی (شهید بهشتی ) که من در آنموقع در آنجا دانشجو بودم، کیفتیت خوبی ندارند و بهتر است من برای ادامه تحصیل به دانشگاه های آمریکا بروم . پدرم هم که چنانچه قبلا گفته ام خودش محافظه کار بود ولی دوست داشت بچه هایش ماجراجویی کنند، گفت اگر میتوانی پاسپورت و پذیرش بگیری، برو. من هم در عرض دو ماه این مسایل را حل کردم و درپانزدهم نوامبر١٩٦٣ در فرودگاه مهرآباد با عزیزانی که تا آنموقع تمامی زندگی من بودند وداع کردم و بسوی سرنوشت نامعلوم رفتم. عکس بالا صحنه خداحافظی مهر آباد است. پدر من نفر اول از دست راست و آنانکه دوطرف من ایستاده اند عموهای بزگوارم میباشند

ولی دلیل واقعی مسافرت من بسیار ساده تر و شورانگیز تر از دلیل رسمی آن بود: من هم بسادگی میخواستم بدنبال دوستان دیگرم به آمریکا بروم. قبلا گفته ام که در دوره دبیرستان من با دو دوست بسیار صمیمی نزدیک بودم و با هم رشته الفت داشتیم. بعد از دبیرستان یکی از آنان  کارت اقامت دایم آمریکا را گرفت و رفت به لس آنجلس، ولی من و دوست دیگرم با یکدیگر سرشار و شاداب در  رشته پزشکی دانشگاه ملی درس میخواندیم و قرار بود بعد از چندین سال برای تخصص به آمریکا برویم. ولی خود خطا بود هر چه ما پنداشتیم. آن دوست نازنین من در حین تحصیل در دانشگاه ملی با رییس کتابخانه آن دانشگاه هم که خانمی جوان بود رابطه پرشوری برقرار نمود و سخت دلبسته آن دلبر شده بود. حالا ناگهان آن دلبر طناز اعلام نموده بود که با اخذ بورس از دانشگاه راتگرز میخواهد برای ادامه تحصیل به آمریکا برود و برای مدت نامعلومی در ایران نخواهد بود. لازم به هیچ گفتار نیست که دوست نازنین من نیز به فاصله یک ماه به دنبال او عازم آمریکا شد و سر از لس آنجلس در اورد، و باز لازم به هیچ گفتار نیست که به فاصله یک ماه بعد ازآن من نیزعازم آمریکا شدم وبه دوستان سه تفنگدار خود پیوستم
 

 مسافرین  تهران و هواپیمای بویینگ ٧٠٧

حتما در اینجا پشت چشمی نازک کرده اید و از عظمت عشق و پیامد های آن سخن میرانید و از ادبیات بالنده فارسی نیز بیتی در این مقوله شاهد میاورید، ولی بگذارید بگویم، آن شهر آشوب که چندان هم زیبایی نداشت و بعد ها نیز در رابطه با دربار ایران معروفیت بیشتری پیدا کرد فقط دارای عطش بی پایان جنسی بود و عادت داشت همواره تعدادی جوجه خروس در اطراف خویش بپروراند
 من یک سال و نیم در آمریکا ماندم و در این مدت بدوا درکالج و سپس در دانشگاه دروس پیش پزشکی را تحصیل میکردم. البته بعضی از این ها تکراری بود چون در دانشگاه ملی هم خوانده بودم، و در نتیجه قدری وقت من به هدر میرفت. ولی در عوض علوم اجتماعی و تاریخ که به اجبار باید بر میداشتم چشم های این بچه جهان شرق را به نظام اجتماعی و سیاسی آمریکا و نیز مغرب زمین و فرق اساسی آن ها با روش قرون وسطایی خاورمیانه روشن میساخت

لس آنجلس

لس آنجلس در آن ایام مصداق بارز بهشت در روی زمین بود. شهری بود زیبا با طبیعت و هوایی فرخنده . فقط ندرتا هوایش به خاطر تراکم اتومبیل ها دود آلود میشد. روی همرفته شهر صلح و صفا بود، نه این شهر شلم شوربایی که این روزها شده است. جوانان ایرانی که برای تحصیل به خارج میامدند از چند مرحله مشخص روحی گذر میکردند، دو مرحله اول، شامل مشکل زبان و افسردگی غربت ، بیش از سه ماه طول نمیکشید و بعد از آن ماشین عظیم اجتماع آمریکا آنها را نیز بدرون خود میکشید و جایی فراخور حالشان به آنان میداد. کم ترین حد آن بود که تحصیل را رها میکردند و به مشاغل ساده میپیوستند، ازقبیل ظرفشویی، گارسونی، و غیره.. از این طبقه آنها که زرنگی جبلی داشتند بعد ها خود صاحب رستوران، پمپ بنزین، یا فروشگاه اتومبیل مستعمل هم میشدند. یک رده بالاتر آنان بودند که موفق به تحصیل میشدند ولی نه در رشته مورد آرزوی شان که اغلب مهندسی برق یا مکانیک بود، بلکه در رشته هایی که ورود به آنها چندان رقابتی نبود، مانند مدیریت اداری.. یا جامعه شناسی و غیره. . در اینجا خاطره ای بیادم آمد مربوط به شیراز.در چند سال بعد. دانشگاه پهلوی شیراز که بر طبق مدل دانشگاه های آمریکایی شالوده ریزی شده بود همین مشگل را تجربه میکرد. دانشجویال دوره دو ساله پیش پزشکی اغلب احساس میکردند قدرت کشش شیمی آلی و جنین شناسی و غیره را ندارند و میرفتند پیش رییس دانشکده علم و هنر به نام دکتر بصیری و تقا ضای تغییر رشته میدادند به کشاوری ( معروف به مهندسی بادمجان) . آن زنده یاد هم از کثرت این تقاضا ها بر آشفته میشد و اغلب میگفت: مگه کشاورزی طویله است. بیایید برید ادبیات

قشر موفق دانشجویان خارج آنانی بودند که در مهندسی های برق، راه، و مکانیک و غیره تحصیل میکردند. و از اینها هم موفق تر آنها بودند که خرج خودشان را هم با کار جانبی در میاوردند و باری بر دوش پدر و مادر شان نبودند. تحصیل پزشکی به قدری رقابتی بودکه برای آمریکایی ها هم خواب و خیال و پر هزینه بود، چه برسد به خارجی ها. انجمن نظام پزشکی آمریکا با نفوذ و کنترل شدید بر پذیرفته شدگان پزشکی، تعداد کل پزشکان آمریکا را محدود و دستمزد آنان را بسیار بسیار اشرافی نگاه میداشت. فقط بیست دانشگاه ایالتی در سراسر آمریکا هر یک سالی یک نفر دانشجوی خارجی را به عنوان یک احسان اجتماعی قبول میکردند و بس . بیچاره انبوه متقاضیان دیگر که پس از طی چهار سال تحصیل پیش پزشکی با معدل بالا و خرخوانی های مدام، تازه با در بسته دانشکده پزشکی مواجه شده و مایوس میشدند و ناچاربا لیسانس شیمی، زیست شناسی، ، ژنتیک و غیره به ایران باز میگشتند. از همین رو .من منتظر چهار سال نشدم و در سال دوم با دانشگاه نوبنیاد پهلوی شیراز که دانشجویان خارج راتشویق به انتقال به ایران میکرد مکاتبه کردم و قبول شدم که به عنوان فارغ التحصیل پیش پزشکی مستقیما وارد دانشکده پزشکی آنجا گردم. اینهم یکی دیگر از در های مینوی بهشت بود که بر روی من باز شد. دوران شش ساله تحضیل در شیراز را ازخوشترین دوران عمر به حساب میاورم. به علت جابجایی ها و بازیگوشی هایی که قبل از شیراز داشتم، من در دانشکده پزشکی شیراز از همگنان خود سه سال مسن تر بودم. ولی اگر بگویید از این بابت متاسف بودم، اصلا و ابدا.. به جای سه سالی که که بازی کرده بودم، حاضر بودم ده سال بیشتر بازی میکردم و آن تجارب ژرف زندگی را بیشتر میاموختم .. بقیه مسیر که فقط راه میانه بود و بس

لس آنجلس در ساحل اقیانوس آرام دوازده هزار کیلومتر با منزل مالوف من فاصله داشت و به همان اندازه هم فرهنگ مردمانش با فرهنگ ایران زمین فرق داشت. دوسالی که من آنجا بودم اثری بس عظیم در سرشت من داشت. این دومین سفر من به خارج از کشور بود و هر یک از این سفر ها اثراتی گسترده و عمیق بر روح من گذاشتند. سفر اول من به عتبات بود در چهارده سالگی. در آن زمان من نوجوانی مکلف بودم و در اجرای تکالیف دینی خویش نیز کوشا بودم. نماز و روزه ام ترک نمیشد و حتی ظهرها هم بعضا به پشت بام منزلمان در طبقه چهارم میرفتم و با صدای بلند اذان میگفتم. سفر ما به عتبات حدود دو هفته طول کشید و از کربلا، کاظمین، نجف، و سامره دیدن کردیم این سفر در من تاثیری بسیار عمیق بر جای نهاد. پس از بازگشت،  دیگرهرگز به پشت بام نرفتم و اذان نگفتم و هیچگاه دیگر نیز به اماکن متبرکه پای ننهادم.  یک ابهام ولی همواره در قلب من مانده بود که چه طور این همه مذاهب گوناگون بر صفحه زمین هستند و همه نیز ادعا دارند از طرف یک خدای واحد آمده اند؟ جوب این سوال را بعد ها در جریان همین سفر به آمریکا در یافتم. درآنجا باخود گفتم چه طور است که ایرانی ها معتقدند این آمریکاییها جهنمی هستند و خودشان بهشتی وحال آنکه بیشتر مردم عادی آمریکا مردمانی نیکو صفت و نجیب و مهربان میباشند. از طرف دیگر کشیش های آمریکایی نیز سخنانی میگفتند که سخیف و بی پایه مینمود، آنها میگفتند تمام افراد بشر که حضرت عیسی را به عنوان پسر خداوند نشناخته اند جهنمی هستند. باری مدتی در این معما میاندیشیدم که کدام دسته راست میگویند و حقیقت کدام است؟ تا ناگهان روزی حقیقت بر من روشن شد.
حقیقت آنست که حقیقتی در کار نیست. پس، هر کس افسانه ای برای خود ساخته است و آنرا راست و حقیقت میپندارد، و ابلهانه نیز به دیگران دشمنی میورزد که چرا با او هم عقیده نیستند. به قول حافظ که این مقوله را بسیار زیبا تر از من در سالیان رفته گفته است

جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه                     چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند

بیشتر انسان ها مجبورند که بر حسب طبیعت خود چیزی را بپرستند وگر نه تعادل خود را در دنیا از دست میدهند، این جاست که ادیان مختلف ایجاد میشوند و فی نفسه عیبی هم ندارند و باعث آرامش خاطر انسانها هستند. ولی عیب بنیادین آنها موقعی آشکار میشود که دو نفر با دو دین مختلف ( یا بی دین ) بهم بر میخورند. نتیجه معمولا زجر و آزار و کشتار است . وحال آنکه بدون دین، دو انسان سرگشته و کنجکاو و شیطان بودند و بس. بزرگترین و سهمگین ترین کشتار های تاریخ به خاطر دین صورت گرفته است، نه به خاطر جاه طلبی های امپراطوران و غیره.. و اینست بزرگترین تاوانی که بشر با اختیار دین در این دنیا میپردازد، کشتار های جنگهای صلیبی، کشتار ایرانیان بدست اعراب، کشتار هندوان بدست سربازان سلطان محمود، و کشتار سرخ پوستان آمریکا بدست سفید پوستان نمادین شرم آور این تعصب های کور هستند

من در لس آنجلس زندگی مطبوعی داشتم و بیشتر با رشید دوست دیرین خودم از فیروز بهرام همخانه بودم. قبلا گفتم که از مشکلات بچه های ایرانی یکی هم حسرت غذاهای ایران بود که آنجا یافت نمیشد. بزودی من دست به کار شدم و با تجربه ای که از شاگردی مادرم در آشپزخانه منزلمان در تهران داشتم شروع کردم به ابداع و بازسازی غذاهای ایرانی. اولین تجربه چلوکباب کوبیده بود که اصلا خود من در آن زمینه صاحب مکتب بودم و حرف نداشت.  سپس قرمه سبزی و قیمه در خط تولید آمد و بعد ها نیز کتلت و ماکارونی و غیره به سفره رنگین ما اضافه شد. نتیجه این تجربه و خطا ها بیش از همه به اضافه وزن خود من منجر شد، که در این عکس پیداست.  این عکس مرا در جلوی دروازه کالجی که دروس عام و مقدما تی خود را در آنجا میگرفتم نشان میدهد. از جمله این دروس یکی هم تاریخ آمریکا بود که برای همه اجباری بود. یکی از اساتید آنجا به دانشجویان خارجی که اجبارا تاریخ آمرکا را میگرفتند یک نمره قبولی بالا  " بی" رد میکرد، چه. بخوانند چه نخوانند. دلیلش هم این بود که اینها میخواهند دکتر و مهندس بشوند بروند کشور خودشان، تاریخ آمریکا به چه دردشان میخورد.. باید تاریخ کشور خودشان را بدانند.

آنچه در غرب آموختم

 ولی من تاریخ آمریکا را بسیار دوست میداشتم. و مست افسون آن میشدم. افسون افسانه یک مشت مردم عصیانگر، ستمدیده، یا آنانکه دستخوش فقر کشنده، و فشار مذهبی طاقتفرسا بودند که دست از جان میشستند، سوار بر کشتی هایی میشدند که نیمی از آنان را سه ماه بعد در اینسوی اقیانوس بیکران پیاده میکرد و نیمی دیگر را که به بیماری در طول راه میمردند به همان اقیانوس میسپرد. اینان موج موج آمدند. کم کم در میان اینان دیگران هم آمدند: مردان زحمتکش، فواحش، تبهکاران و بدهکاران، و آخر الامر مردمان عادی و انسانهای زحمتکش با دیدی امیدوار به آینده ای بهتر. از فرایند اینها ملتی پدیدار شد.. ملتی که امروزه آقای دنیاست!... اگر این به نظر شما افسانه افسون کننده نیست من نمیدانم چه چیزی هست؟ که یک مشت دزد و دغل و درمانده کشوری بنیاد نهادند که سرور کشور های دنیا شده است!

دویست سال بعد همین آمریکایی ها از انگلستان اسقلال طلبیدند و گرفتند، آنهم در جنگی نابرابر. سپس اعلامیه استقلال آمریکا را نوشتند. چه کسانی آنرا نوشتند؟.. مشتی فراماسون... چه نوشتند؟ متنی که تاکنون بی بدیل است و راه بشر را تا هزاران سال روشن میسازد. در آنجا که میگوید: ما این حقایق را بدیهی می‌دانیم که همهٔ انسان‌ها برابر آفریده شده‌اند و آفریدگارشان حقوق سلب ‌ناشدنی معینی به آن‌ها اعطا کرده‌است، که حق زندگی، آزادی، و جست‌وجوی خوشبختی از جملهٔ آن‌هاست. یادتان باشد در ایران هنوز ما سر درگم فحش دادن به فرا ماسون ها هستیم. اگر کنجکاو هستید بدانید در اینموقع در ایران چه میگذشت، در ایران در این ایام آغا محمد خان قاجار در راه یکپارچه سازی ایران که ما او را به خاطر آن میستاییم، در کرمان و سایر شهر ها از کله مردگان مناره میساخت و امر به استخراج هزاران چشم از مردمان همان شهر ها میداد، یکصد سال بعد رییس جمهور آمریکا در هنگام جنگ های داخلی آمریکا در ضمن خطابه ای گفت: " حکومت مردم، به توسط مردم، و برای مردم هیچگاه از صحنه گیتی محو نخواهد شد" خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل

من با دوست نازنینم رشید در منزلی در تپه های هالیود سکنی داشتیم و روزگار را به خوشی سپری میداشتیم. کرایه آپارتمان یک اتاق خوابه ما عبارت بود از یکصد دلار در ماه.  بنزین در آنموقع هر گالن سی سنت بود و قیمت یک همبرگر ساده مک دونالد که این روزها حدود یک دلار یا بیشتر است در حدود ١٩ سنت بود. همبرگر های دو طبقه و غیره هنوز اختراع نشده بود. یک ماشین شورلت ایمپالا با مخلفات حدود چهار هزار و چهار صد دلار هزینه برمیداشت

 بد نیست ضاحبخانه خودمان را هم معرفی کنم تا با بافت جمعیت آمریکا بیشتر آشنا شوید. صاحبخانه ما که در منزل بزرگتر پشت آپارتمان ما زندگی میکردند، عبارت بودند از آسلاو و جولی که از اشراف کشور مجارستان بودند، و در هنگام تسخیر مجارستان توسط ارتش شوروی در سال ١٩٥٦ به آمریکا آمده بودند. هر دو مانند بقیه مردم مجارستان خوش سیما بودند، مخصوصا جولی.. دو پسر هم داشتند که بزرگ بودند و در بازار کار بودند. جولی اشراف زاده به عنوان یک آرایشگر کار میکرد و ساعتی چهار پنج دلار میگرفت. شوهرش هم در یک کار گاه مبلسازی در قسمت روکاری مبلها کار میکرد. به یاد داشته باشید اینها قبلا در مجارستان قصر های خصوصی داشتند با چندین خدمه ! ... فاعتبروا يا أولي الأبصار ( روایت از قران به معنی " عبرت بگیرید ای صاحبان چشم " ).. این بود آنچه از لس آنجلس میخواستم برای شما بگویم. این قسمت را با بیان یک خاطره که مربوط به زبان ندانی همه ماها میشود ولی بالاخص گریبان رشید را گرفته بود دنبال میکنم

 رشید تعریف میکرد در اوایل ورود به لس آنجلس روزی از عرض خیابان رد میشده، پلیس او را متوقف میکند که چرا از محل خط کشی؛ عبور نکرده است و باو برگ جریمه میدهد. پلیس ها ندرتا در آمریکا اینکار را میکنند، اگر خیلی بیکار باشند. . . باری در موعد مقرر رشید در دادگاه حاضر میشود و خود را معذور میدارد که به عنوان یک خارجی چندان به قوانین آمریکا وارد نبوده است. رییس دادگاه هم که معمولا در این گونه موارد منتظر بهانه است تا ببخشد حکم به حبس یک ماهه تعلیقی میکند، یعنی اینکه این حکم معلق است  و اجرا نمیشود مگر رشید دوباره  این  جرم  را  در چندین ماه  آینده تکرار کند.  متاسفانه مترادف لغت معلق که در انگیسی بکار میرود لغت " آویزان" است ، " suspended "

رشید هم به مخیله خود فشار میاورد تا بفهمد به چه مجازاتی محکوم شده. خو د او تعریف میکند که فورا از لغت  آویزان به این نتیجه رسیدم که میخواهند مرا اعدام کنند.... شروع میکند به فارسی داد و بیداد کردن .. و رییس دادگاه هم دستور میدهد او را از دادگاه به خارج برده و دلجویی نمایند. این داستان را بعد ها یکی از دوست دختر های رشید نوشت و برای مجله " ریدرز دایجست " فرستاد. داستان در أنجا چاپ شد و پنجاه دلار به رشید بابت حق انتشارآن پول دادند

بخش بعدی