سفر اروپا

نوشته علی رضایی

باتفاق پسر خاله اسد، کارول، و دایی کوچکم کریم

در پایان بهار سال ١٩٦٥ من عازم منچستر در انگلستان شدم و به مدت یک ماه با دو دایی عزیزم بودم و قسمت هایی از انگلستان را گردش کردیم. سپس برای اکتشافات عظیم در سطح قاره ای تصمیم گرفتم از راه زمینی به ایران برگردم! هم فال بود هم تماشا . من تشنه آن بودم که به چشم خود ببینم در کدام دیارو با چه شیبی این فرهنگ منسجم مغرب زمین با تمدن افسانه ای شرق برخورد میکند. در آن سالها ایرانیان زیادی از آلمان اتومبیل میخریدند و به تهران میبردند و با استفاده از تخفیف گمرکی ویژه در هنگام فروش سودی هم نصیبشان میشد. در منچستر یک دانشجوی ایرانی که فکر میکنم نامش جواد بود به همین فکر افتاده بود و منهم با او همسفر شدم . مسافرت تا فرانکفورت را با کشتی و قطار طی کردیم ودر کشتی تعدادی شیشه های ویسکی اعلی و خارج از گمرک نیز خریدیم که بعد ها به درد ما خورد. در فرانکفورت جواد یک اتومبیل اوپل مدل ١٩٦٢، یعنی فقط سه سال زیر مدل خرید و قرار شد فروشنده آلمانی آنرا سرویس کامل بکند و فردای آنروز ما از فرانکفورت رو به شرق اسرار آمیز حرکت کردیم. البته برای جواد و من اسراری در کار نبود ولی آن سالها اوج جنبش هیپی گری در دنیا بود هر روز فوج فوج جوانان اروپایی و بعضا آمریکایی سوار بر مینی بوس فولکس واگن یا جیپ لندرور از همین راه که ما میرفتیم گله گله بسوی جذبه شرق کشیده میشدند و مقصد نهایی شان هم معمولا هندوستان و تبت و غیره بود

گذر از پرده آهنین

مسافت فرانکفورت تا تهران حدود ٤،٨٠٠ کیلومتر بود، اغلب مردم این راه را با قدری گشت و تماشا در ظرف یک هفته طی میکردند و برنامه ما هم همین بود... ولی خود خطا بود آنچه ما پنداشتیم... خیلی هم خطا .. بود. ما قریب بیست روز در راه بودیم و تازه در روزهای آخر شبانه روز رانندگی میکردیم چون طاقت ایستادن نداشتیم. لحظات سرگشتگی و نومیدی زیادی را متحمل شدیم که برای روح نوجوان ما تقریبا کشنده بود و بدتر از همه آنکه در کشور های کمونیستی گیر کرده بودیم و هیچیک از کانال های آشنای ارتباطی و مالی دردسترس مان نبود. مسافرت ما از فرانکفورت به خرمی و شادی آغاز گردید و بر روی اتوبان های سریع آلمان سرخوش میخرامیدیم و به زودی از آلمان وارد اتریش شدیم و شبانگاه هم تا دیر وقت از کوههای آلپ در آن کشور عبور میکردیم که در آنموقع سال که چله تابستان بود هنوز برف میامد. شب را در اتاقی ساده برگزار کردیم و صبح گاهان عازم مرز یوگسلاوی شدیم که اولین کشور کمونیستی سر راهمان بود. البته یوگسلاوی تحت سرپرستی مارشال تیتو تک رو خیلی وابسته به شوروی نبود و لی هر چه بود کمونیست بود.

یوگسلاوی

ساعت ده صبح بود و ما با سرعت هر چه تمامتر بر روی اتوبان سرتاسری یوگسلاوی میراندیم . حالا دیگر کوهستانهای سرد را پشت سر گذارده بودیم و در سواحل شمالی مدیترانه بودیم. این خطه از کره زمین از اسپانیا گرفته تا سواحل ترکیه از نظر شرایط اقلیمی بسیار دلنشین و بی همتا است. آنروز هم هوا در نهایت لطافت بود و ما دو جوان خود را سرور دنیا میپنداشتیم.... جوان بودیم و بیست تا معلق در دنیا زده بودیم، و حالا هم تفرج کنان بسوی وطن مالوف خود میراندیم و هر یک نیز دو ـ سه هزار دلاری در جیب داشتیم. ...تازه از شهر لوبلیانا گذشته بودیم.... و دور و برهمان ساعت ده صح بود که ناگهان ماشین اوپل صدای ناهنجاری از موتورش برخاست و بعد هم به سرعت متوقف شد. با همکاری همسفرم ماشین را هل دادیم به کنار جاده و منتظر نشستیم. هر از نیمساعتی دهقانی ، کشاورزی به ما نزدیک میشد و چیزی میگفت ولی نه ما میفهمیدیم او چه گفت و نه او میفهمید که درد ما چیست. ما تشنه، گرسند، دلشکسته ، و نگران در آن قطعه بیابان یک کشور کمونیستی زبان نفهم نشسته بودیم و نمیدانستیم تکلیفمان چیست؟ حدود ساعت چهار بعد از ظهر پیرمردی سپیید موی و سر حال سوار بر یک تراکتور آمد و با انگلیسی خیلی شکسته بسته گفت که حاضر است ماشین ما را با تراکتور خود بکشد و به اولین مکانیکی ببرد در مقابل اجرتی که یادم نیست ولی بسیار معقول مینمود ! . ما هم موافقت نمودیم و پس از نیمساعت سیر آفاق و انفس بر روی مزارع و جاده های خاکی تنگ عاقبت وارد یک دهستان بزرگ که حدس میزدم یکی دو هزار جمعیت داشت شدیم و به فاصله کمی نیز وارد حیاط وسیعی شدیم که خاکی بود و دور تا دور آن نیز چندین اتاق خانواری و چندین دکان بود و در وسط آن هم مرغ و خروس ، و بچه های زیادی با هم میلولیدند. پیر مرد تراکتور سوار ما را در مقابل دکانی در شمال آن میدان که مکانیکی بود رها نمود و مختصری از شرح حال ما را آنطور که خود حدس زده بود به مکانیک گفت و سپس اجرتش را گرفت و رفت. دیگر لازم نبود من به دنبال حد مرز شرق و غرب بگردم، همینجا شرق بود. آن پیر مرد و آن مکانیک که نگاهشان در نگاه من افتاده بود خود را مکلف میدیدند که به این دو جوان در راه مانده کمک کنند. آن حیاط وسیع خاکی و پر از خروس و مرغ هم اگر میلیون ها در ایران تالی نداشت، اقلا صد ها هزار مشابه داشت به اسامی کاروانسرا ، و رباط و غیره... فقط با یک تفاوت. در ایران تمام آن اماکن ساکنینشان مردمی سیه چرده، و معمولا اخم آلودهستند . و زنهاشان هم چادر بر سردارند. ولی عجبا اینجا، حیاط همان بود و خاک همان، و مرغ و خروس هم همان... ولی مردمان آن همگی سپید روی بودند، با قد افراشته و چهره های بس زیبا .. چه زن .. چه مرد.. قول مرا قبول کنید که دنیا را دیده ام. زیبا ترین نژاد انسان در خط بین یو گسلاوی تا گرجستان است و بس. بیهوده نبود که در قدیم کنیز گرجی از مرغوبترین انواع کنیزان بود.

به مکانیک نزدیک شدم و معلوم شد اصلا انگلیسی بلد نیست. او و معاونش فقط زبان یوگسلاوی صحبت میکردند. مکانیک که قدری آموخته تر بود آلمانی هم میدانست و بمن گفت که با یک خانواده ترکیه ای شامل پدر و مادر و یک دختر کوچک که بدلیل مشابه ما در همانجا بودند به آلمانی تکلم میکند. منهم بلا فاصله رفتم سراغ مرد ترکیه ای که در اتومبیل فورد آلمانی خود بود و خود را معرفی نمودم و خواهش نمودم به ترکی با من صحبت کند. خیلی دشوار بود ولی بالاخره یک کانال باریکه ای راه افتاد. در روز های بعد از طریق این کانال حقیقت تلخ و عمق فاجعه آسیب ماشین ما هویدا شد. ماشین ما موتور سوزانده بود، یعنی یاتاقان هایش بواسطه نبودن روغن ذوب شده و از بین رفته بودند  ( اصطلاح  دیگر فارسی، گیر پاچ کرده بود). در مغرب زمین این مشکل را با تعویض کل موتور با یک موتور نیمساز که نصف قیمت است حل میکنند. ، یا یاتاقان های نو میگذارند ولی در آنجا هیچیک از این راه حل ها موجود نبود. اولا ماشین اوپل در آنجا اصلا یافت نمیشد، و به طریق اولی اسباب یدکی آن هم پیدا نمیشد، و نمایندگی هم استغفرالله.. آنهم در یک کشور کمونیستی. قرار شد یاتاقان های مشابه بیابند و به آن بخورانند. و اینکار ١٠ ـ ١٢ روز به طول انجامید

هر روز من و جواد به مرکز ده میرفتیم که پارک خوبی آنجا بود کنار رودخانه و شبها هم ارکستر محلی میزد. یک رستوران هم داشت که ما هر شب در آنجا دستور " کباب کیچیک" میدادیم. روشن است که این بازمانده ترکی عثمانی بود که روزگاری بر آنجا حکومت داشت. اگر بر من خرده نمیگیرید، در یک کلام میگویم کباب کیچیک همانست که در فرهنگ عامیانه ایرانی بنام " سنده کباب " شناخته میشود، یعنی کباب کوبیده به قطر یک سانتیمتر و طول دو و نیم سانتیمتر.. در ایران شهرتی ندارد ولی عربها به آن خیلی اهمیت میدهند، به نام کوفته، یا کافته.. باری این کباب را هر روز سفارش میدادیم به اضافه " سا لاتا " که شامل گوجه فرنگی و پیاز خرد کرده بود. ما به این صورت در بطالت خود غوطه ور بودیم که ناگهان در روز ششم به ما گفتند مردی که تنها مسلمان آن منطقه است خواهان ملاقات ما شده است، چون شنیده است شما هم مسلمان هستید
عصر ساعت ٦ بود که آمد به محل اقامت ما و یکی از بچه ها از دور ما را به او نشان داد.. در اینجا باید توضیحی بدهم: که آنجا که ما بودیم بعد ها بنام اسلوونیا، اکنون مستقل است و لی آنموقع داخل مجموعه یوگسلاوی بود و اکثریت تمام ساکنین آن مسیحی بودند. ایالت همسایه آن در شرق که بوسنی و هرزگوین نامیده میشد دارای اکتریت مسلمان بود. این مرد مسلمان لذا در آنجا احساس تنهایی و مهجوری میکرد و خوشحال بود که دو مسلمان دیگر هم در افق ظاهر شده اند. من جلو رفتم و با او روبرو شدم. چشمان او از فرط هیجان برق میزد و در عرش اعلی بسر میبرد که هم مسلکی یافته است. به من گفت   مُسلم؟ .... مُسلم؟ ... من هم که اصلا نمیخواستم شعف او را بهم بزنم جواب دادم.. مُسلم ! مرا در آغوش گرفت و سپس قدمی به عقب نهاد و سعی کرد چیزی به من بگوید که گویای احساساتش باشد، او نیک میدانست که من هیچیک از زبان هایی را که او میداند من نمیدانم، ... خیلی به خودش فشار آورد .. و به .. خود پیچید... عاقبت در حالیکه صورتش از شعشعه ای نورانی شده بود گفت " بسم اله الرحمن الرحیم". من هم بلافاصله گفتم " الحمد لله رب العالمین " سپس من و او سوره الحمد را تا به آخر خواندیم، خط به خط ،،، تا ولی الضالین

سپس او ما را و همه جماعت را شامل مکانیک، معاونش، جواد، و خانواده ترکیه ای به منزلش دعوت کرد و چقدر هم ژست زیبایی. رفتیم و در حیاط ساده و دل انگیز او نشستیم، به دور یک میز گرد، که رویش یک تنگ شراب قرمزخانگی بود و چندین گیلاس هم بدورش. به شما بگویم این منظره ساده در آن غروب سر مست کننده مدیترانه ای دل مرا برد و تا ابد بر خاطرم نشست. مجلسی گرم بود، فقط مشکلی که داشتیم، مشکل زبان بود. مثلا اگر صاحبخانه به مکانیک و معاونش در طرف چپ خود چیزی میگفت، این مطلب میبایست سه بار دیگر دور میز ترجمه شود تا به نفر آخر برسد و موج خنده ها و سرتکان دادن ها نیز همزمان دور میز میچرخید. صحنه هم خنده دار بود وهم تکان دهنده. من سعی کردم ترسیمی از آنرا در اینجا بگذارم

دو سه روز بعد اتومبیل ماهم درست شد و راه افتادیم. مکانیک و معاونش در صحنه ای پر احساس با ما وداع پرشوری کردند چون به ما خو گرفته بودند ولی در ضمن جیب ما را هم خالی کردند. تمام دارایی من و جواد صرف تعمیر موتور آن اوپل شد و ما فقط آنقدر پول در جیبمان ماند که بتوانیم خود را به استانبول در ترکیه برسانیم. تلگرافی زدیم که برای ما به آدرس پست رستانت استانبول پول حواله کنند. یک برگه هم لازم بود از پلیس محلی بگیریم که دو تا توریست خارجی در آن دهکده دورافتاد یک کشور کمونیستی چرا دو هفته توقف داشتیم. مکانیک گفت بدون آن برگه در مرز اذیتتان میکنند که جاسوس بوده اید و غیره. اینجا کاملا مشرق زمین بود، دولت مشکوک و زورگو، با ملتی سهل انگار و با محبت.

 بلغارستان

 باری مامورین یوگسلاوی در مرز اصلا سخت نگرفتند و بر عکس این مامورین بلغارستان بودند که عذابمان دادند. ما فقط مقداری دینار یوگسلاوی در جیبمان مانده بود و پس از پرداخت هزینه تعمیر اتومبیل دیگر پول غربی نداشتیم. ولی مامورین مرزبانی بلغارستان اصرار داشتتند که چون ما خارجی هستیم باید هزینه ویزای ترانزیت بلغارستان را که حدود سه یا چهار دلار بود با پول غربی بدهیم، نه دینار. در این فاصله من دینار ها را در بانک مرزی تبدیل به پول بلغاری کردم و برگشتم و از خانم چاقی که درون کیوسک مرزبانی نشسته بود پرسیدم به پول خودتان چقدر میشود. مبلغی گفت و من پول ها را گرفتم جلویش گفتم خودت بردار. گفت " اینها قبول نیست" من که عصابنی شده بودم گفتم اگر شما پول خودتان را قبول ندارید انتظار دارید بقیه دنیا قبول کنند؟ بالاخره لاعلاج برگشتیم دم دروازه ورودی و مشکل خود را به مسافرین ورودی گفتیم که لطف کنند و قبل از تبدیل پول خود به پول بلغاری در بانک آنجا قسمتی را با پول ما تبدیل کنند. عاقبت یک ایرانی اینکار را کرد و بیست دلار داد و معادل آن پول بلغاری دادیم. ویزا را گرفته و راه افتادیم

به سرعت میراندیم که هر چه زودتر ازآن کشور پلیسی کمونیستی جهنمی بگذریم.. ولی .. باز .خود. خطا بود ..آنچه ما پنداشتیم. ماشین ما عیب جدیدی بهم زده بود که اسرار آمیز هم بود. ناگهان در سرعت کامل موتورش خاموش میشد و تا ساعت ها روشن نمیشد. مجبور میشدیم کنار جاده دفع وقت کنیم ، چند بار هم استارت میزدیم، روشن نمیشد و بدتر باتری آن خالی میشد و از آن ببعد باید هل میدادیم ، شاید روشن بشود.. شاید نشود. البته من در مکانیکی ید طولایی دارم و در این توقف ها دل و روده کاربراتور و دلکو و شمع ها را بررسی میکردم ولی همه بی عیب بودند. هر دو بسیار ترسیده بودیم. دو نوجوان بیست و سه ساله، گرسنه، تنها، بی پول سرگردان در بیابانهای کشوری بسیار عقب افتاده با سیستم کمونیستی سیاه و سنگین. روز دوم بعد از چند بار افت و خیز دیگر که نزدیک مرز ترکیه بودیم دوباره ماشین متوقف شد. به روال معهود من کاپوت را بالا زدم و هواکش کاربراتور را که حاوی فیلتر هوانی هست برداشته و در کنار ماشین روی زمین گذاشتم. طبق معمول روشن نشد و کار به هل دادن کشید، ولی چون جاده سر بالایی بود ماشین را سرو ته کردیم که در سرازیری بلکه روشن شود، که باز نشد که نشد. بعد از طی یک کیلومتر مایوس شدیم و ماشین را کشیدیم کنار جاده که قدری استراحت کنیم. در این هنگام از دور دیدیم یک وانت قراضه در محل قبلی ما توقف کرد و آن سرپوش کاربراتور ما را هم دزدید و برد. شیی بی قیمتی است ولی وجودش برای موتور لازم است. بدون آن گرد و خاک به داخل سیلندرها میرود و موتور هم صدایش بیشتر میشود.

کمی بعد یک کامیون عبوری توقف کرد و مرد میانسالی که راننده آن بود پیاده شد و آمد پیش ما نشست. بسیار علاقمند بود بداند زندگی اقتصادی در آمریکا و اروپا چگونه است. البته زبانی بغیر از بلغاری مطلقا نمیدانست ولی با ایما و اشاره پیشروی زیادی حاصل شد. او به سادگی پیراهن، یا کفش مرا نشان میداد و با ژست سه انگشت که پول میشمارند میپرسید درآمریکا چند؟ من هم با یک چوب که دستم بود روی خاک جلوی پایمان معادل قیمت را به پول بلغاری مینوشتم. ما هم از او پرسیدیم، معلوم شد کفش در آنجا خیلی گران است. یک جفت کفش معادل تقریبا یک ماه حقوق رانندگی او بود. وقتی راننده کامیون را هم راهی کردیم و رفت، به فاصله نیمساعت یک پلیس ژاندارم بلغارستان سوار بر موتور سیکلت آمد و از ما تحقیقات نمود. پاسپورت ها را دید ولی سوالی نمیتوانست بکند چون زبان همدیگر را نمیفهمیدیم. خوشبختانه در این موقع یک چوپان که با گله اش عازم ده خود بود ایستاد و به جمع ما پیوست. چوپان مزبور ترکی بلد بود زیرا که آنجا خیلی نزدیک مرزترکیه بود. ژاندارم به توسط او از ما پرسید کجا میروید؟ گفتیم: استانبول. خیلی ظنین شد و مدتی با نگاههای پر از سوء ظن ما را ورانداز کرد و بعد سوالی را که دشمن شکن بود پرسید: گفت اگر مقصدتان استانبول است، چرا روی ماشین شما به طرف صوفیه و پشت ماشین تان به طرف استانبول است؟ من هم که دیگر از دست روزگار خیلی عصبانی بودم با همان ترکی آب نکشیده گفتم ،تا فلانجای آدم فضول بسوزد ولی اضافه کردم که ماشین روشن نمیشود و باید هل بدهیم و در سرازیری هل دادن راحت تر است. اطمینان دارم آن چوپان جمله اول مرا ترجمه نکرد. ژاندارم گفت صبح اول وقت میاید که به ما کمک کند. شب را در داخل ماشین بیتوته کردیم و راس ساعت هفت صبح ژاندارم آمد و با یک اشاره به یک کامیون عبوری فورا او را متوقف و از راننده خواست ماشین ما را بکسل کند و به تعمیرگاه شهر ببرد. من پشت فرمان اوپل نشستم و راه افتادیم. تمام غصه های عالم در دلم ریخته بود که حالا پول تعمیرگاه را از کجا بیاوریم. داشتم فکر میکردم یک رادیو ترانزیستوری را که داشتیم به عنوان اجرت میدهیم... به عنوان آخرین هورا، ماشین را گذاشتم توی دنده سه و سویچ را روشن کردم و کلاچ راهم آرام رها نمودم . این زبان بسته که با سرعت بیست و اندی کیلومتر درحال حرکت بود بلافاصله روشن شد و در پی آن شادی و شعف ما در آن لحظه بی وصف بود. با دادو بیداد، و بوق زدن، و چراغ دادن بالاخره راننده کامیون متوجه شد و ایستاد و زنجیرش را برداشت و ما مثل تیری که از چله کمان بدر رود بطرف مرز ترکیه پرواز نمودیم.

 ترکیه

 بیست دقیقه بعد در داخل ترکیه بودیم و تا استانبول نیمساعت بیشتر نبود که دوباره ماشین ما قولنج کرد. ولی خوشبختانه این بار عیب را یافتم. یک قطعه ناچیز و لی مهم، یعنی یک ذغال استوانه ای به قطر شش میلیمتر و درازای سه سانتیمتر که در کلاهک دلکو قرادارد و با فشار یک فنر که در پشت آن است همواره برق را از کویل به چکش گردان دلکو میرساند. این ذغال فرسوده و کوتاه شده بود و بعضا اتصال نمیکرد و موتور خاموش میشد. در همان بیابان یکی از باتری های رادیو خودمان را شکافتم و ذغال وسط آن را با چاقو تراشیدم و در کلاهک دلکو جاسازی نمودم. اوپل زبان بسته کاملا سالم و سرحال شد و تا تهران دیگر هیچ مشکلی نداشتیم، فقط صدای موتورش قدری زیاد بود چون فیلتر هوایش را در کشور قبلی دزدیده بودند

استانبول

غروب و شب را در قسمت اروپایی استانبول در یک پارک زیبا که مشرف بر راه آبی بسفر بود گذراندیم که صبح به آنطرف آب برویم و از اداره پست حواله پول را بگیریم. آنموقع هنوز پلی بر روی بسفر نبود و با کشتی میرفتند. آن پارک که در آن بودیم گردشگاه مردمان استانبول بود. ماشین های زیادی پارک شده بود و مردمان زیادی در حال قدم زدن بودند. شب در اطراف مدیترانه همواره سبک و معطر است و آن پارک هم در آنشب با گلها و عطر ریاحین اش و منظره باشکوه استانبول در آنطرف آب و انعکاس میلیون ها چراغ بر سطح بسفر تابلو بدیعی در برابر چشمان ما گسترده بود. دور تا دور ماهم دستفروش ها کباب مفصلی براه انداخته بودند و بوی کباب بیداد میکرد. ما روحیه مان خوب بود ولی از گرسنگی داشتیم میمردیم. چندین روز بود که چیزی نخورده بودیم جز نان خالی و آنشب هم در ماشین نشسته بودیم و بقیه نان خشک ها را سق میزدیم و برای آنکه فرو بروند یکی از ویسکی هایی را که در کشتی بلژیکی خریده بودیم باز کردیم و هر از چند گاز زدن به نان خشگ، یک قلپ هم ویسکی پشت سرش؛ پایین میدادیم. بیهوده هم نبود که روحیه مان آنطور خوب بود! در این هیر و ویر یک گدا هم که از ماشین ها تکدی میکرد آمد سراغ ما و از من که پشت فرمان بودم تقاضای پول کرد. من هم که مختصری سرم گرم شده بود، در یک دست نان خشگ و در دست دیگرم شیشه ویسکی جانی واکر باندرول مشکی را به او نشان دادم و به ترکی گفتم " این هست، اینهم هست، میخوری، بفرما..ولی پول نداریم" . چند تا درشت بارمان کرد که حالا که کمک نمیکنید، اقلا سایل راه خدا را مسخره نکنید.

فردا با دلی امیوار رفتیم به آنطرف آب و به پستخانه مرکزی. ولی هر چه پرس و جو کردیم چیزی به اسم خودمان ندیدیم! فردا و پس فردای آن روز هم باز رفتیم و لی نتیجه همان بود، که بود تا عاقبت به کل مایوس گشتیم. در این یکی دو روز تمام لباس های قدیم و جدید خود مان را گشتیم و هر چه سکه از آمریکا، انگیلس، و اروپا تا آنجا داشتیم را جمع کرده بردیم به بانک بزرگ استانبول و تبدیل به لیر ترکی نمودیم. با ین پول باز قدری نان و انگور خریدیم که سد جویی بکنیم. روز سوم از روی ناچاری رفتیم به کنسولگری ایران در استانبول و شرح حال خود را گفتیم و در خواست نمودیم از بودجه اضطراری کنسولگری به ما در مقابل رسید قرض بدهند تا در ایران پس بدهیم. کنسول مرد میانسال محترمی بود با کمال صبر و دلسوزی به حدیث ما گوش داد و بعد گفت ما در اینجا چنین بودجه ای نداریم. من از جیب خودم به شما سیصد لیر ترک میدهم در ایران بدهید به خواهرم. ما اصرار کردیم رسیدی از ما بگیرد ولی آن مرد جهاندیده گفت، احتیاج به رسید نیست. اگر بخواهید بدهید، میدهید و اگر نخواهید، نمیدهید و رسید هم کاغذ پاره ای بیش نیست. در دنیا کم اتفاق میافتد که در لحظاتی خلوت یک انسان روح عریان خود را به شما نشان میدهد و شما آن روح زیبا را به چشم میبینید. روح زیبای آقای کنسول ایران در استانبول در سال ١٩٦٥ نیز همواره در ضمیر خاطر من نقش بسته.
سیصد لیر را که تقریبا معادل ١٥ دلار بود ما صرفا به بنزین اختصاص دادیم و از همان در کنسولگری راه افتادیم بسوی ایران. شبانه روز میراندیم و راه درازی هم بود، به مسافت تقریبی ١،٥٥٠ کیلومتر که بعد از آنکارا جاده خاکی بود و در مناطق کوهستانی نزدیک ایران فوق العاده وضعیت جاده بد بود. خوراکمان هم نان لواش و بعضا انگور و غیره بود که از دهاتی های سر راه میخریدیم، آنهم در نهایت اقتصار، چون در این سفر خیلی چشممان ترسیده بود. صبح زود روز دوم در هنگام خروج از یک شهر که به نظرم ارض روم بود پیرمردی دهاتی دست بلند کرد که سوارش کنیم. گفت به ده اش میرود که بیست و اندی کیلومتر سر راه است. او را هم با خود بردیم ولی وقتی به روستای او رسیدیم دیدیم تازه باید از سر کوه به داخل دره مجاور پایین برویم تا به ده او برسیم. دلمان سوخت و او را بردیم تا در منزلش. بعد هم اصرار و ابرام که بیایید داخل
 رفتیم و نشستیم و فورا چندین نفر پسر های بزرگ او هم آمدند و سفره ای انداختند و صبحانه خیلی رنگینی پهن کردند. نان لواش روستایی همراه با کره، عسل، پنیر، سرشیر، تخم مرغ پخته، مربا جات مختلف.باتفاق جواد دلی از عزا در آوردیم. خیلی به دلم چسبید، مخصوصا چایی داغ همراه صبحانه. شاید یک ماه بود که چایی نخورده بودم. از چایی پیرمرد تعریف کردم گفت از ایران میاورند و فی البدیهه رفت مقداری پول آورد که بما بدهد که در بازگشت خود از ایران برای او چای خریده و بیاوریم. هر طور بود او را راضی کردیم که پول را در جیبش بگذارد و قول دادیم در باز گشت چای برای او بیاوریم و همان موقع هم پولش را بگیریم. بعد از صبحانه با پیرمرد باصفا و ده او و فرزندانش خدا حافظی کردیم و بسرعت برگشتیم سر جاده در بالای کوه و سفر به شرق را از سر گرفتیم . علایم راهنمایی ترکیه به لاتین نوشته میشوند. روز آخر سفر در ترکیه صبحگاهان بود که از پیچ جاده ای پیچیدیم و با دیدن تابلو کنار جاده روشنایی همه عالم بر دل من راه یافت، و از کابوس این بیست روز بیدار شدم . روی تابلو نوشته بود

IRAN HODUDI

بیست دقیقه بعد ما دو بچه سرگردان ایرانی در حالتی خسته و خراب.. خاک آلوده و شکسته دل ...خویشتن را عاقبت بهر قیمتی بود به آستانه مام میهن رساندیم و در دامنش آسودیم. مرز بازرگان به همان اندازه دیگر مرز های جهان شرق نامجلل و بهم ریخته بود و بسیار هم شلوغ.. تا ظهر طول کشید که کاغذ بازی های مربوط به ورود اتومبیل انجام شود. آخرین مرحله اش هم این بود که به شعبه بانک صادرات آنجا برویم تا برای ماشین ضمانت نامه صادر کنند. آنها در مقابل گرو گرفتن سند ماشین و برگ سبز گمرکی ضمانت میدادند که اتومبیل در تهران به گمرک برود و حقوق گمرکی آن نیز همانجا پرداخت گردد. طبقه دوم بانک صادرات یک چلوکبابی تمام عیار بود که بوی کباب آن محوطه را پر کرده بود و ما را نیز از خود بیخود ، چون بر حسب معمول باز بشدت گرسنه بودیم. کارمند بانک امضاء ها را گرفت و مهر ها را هم زد و سپس پرسید " پول هم میخواین؟" ما هم با ناباوری پرسیدیم مگه پول هم میدین؟ گفت بله، ماشین شما که گرو بانک است، در مقابل اش پول هم قرض میدهیم. جواد به عنوان صاحب اتومبیل گفت لطفا پانصد تومان بدهید و او هم شمرد و داد. ما با این ثروت باد آورده از خود بیخود شدیم، و در پوست خود نمی گنجیدیم. فورا از پله های مجاور بانک بالارفتیم و وارد تالار چلوکبابی شدیم و سر میزی نشستیم. پیشخدمت آمد و پرسید چی میل دارین؟ ما هم مثل قحطی زده ها دستورات خیلی خیلی بلند بالا به او دادیم، گفتیم چلوکباب سلطانی بیار، با چندین کوبیده اضافه و گوجه، بعلاوه، دوغ، ماست و موسیر... و نان و سبزی ..و مخلفات هم فراموش نشود.

بعد از ناهار با شکم سیر و رضایتمندی تمام با سرعت به طرف تهران راندیم. ساعت حدود نیمه شب بود که جواد مرا در خیابان ژاله، کوچه نورایی، شماره ٩٤ پیاده کرد . باهم وداع نمودیم.. ما که در یک برهه کوتاه از زمان آنقدر در مخاطرات و مهلکه ها باهم غوطه خورده بودیم خیلی بهم نزدیک شده بودیم.. روی همدیگر را بوسیدیم...و هر یک بدنبال سرنوشت جداگانه خویش رفتیم

بخش بعدی