بدرود با میهنم

علی رضایی

گذر از بلوچستان

آنروز که پنجشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۶۱ بود، تمام غم های عالم بر دل من سنگینی میکرد. بعد از ظهر بود و هوا به شدت گرم و خشک و نومید کننده بود. تازه از رودخانه ای که سر حد فیزیکی ایران و پاکستان بود گذشته بودم  و اکنون نگران  دو دختر و همسرم  بودم که  بعد از  من باید  از آب عبور میکردند. طفلکی دختر ها در آنطرف رودخانه  بلوا و غوغا  براه انداخته بودند که الا و بالا حاضر نیستند سوار شتر شوند و از آب عبور کنند .   راه دیگری هم صد البته موجود نبود. صبح آنروز در فرودگاه چاه بهار از هواپیمای تهران پیاده شده و سوار یک وانت تویوتا شده بودیم  که تمام روز را در دل کویر گرم و سوزان بلوچستان رانده بود. حالا همگی خسته، فرسوده، و تشنه به این گذرگاه مرزی رسیده بودیم  و باید بهر قیمت شده عبور میکردیم. در طول راه رودخانه کم عمق تری هم بود که وانت تویوتا براحتی از آن گذشت. ولی این یکی از طاقت تویوتا فراتر بود و بلندی آب در حدی بود که موتور را آب میگرفت

عبور از آن رودخانه اول اثری عمیق بر دل همگی گذاشته بود. مسافرین وانت که جمعا سه خانواده، شامل دو مرد و شش زن و سه کودک بودند، در دهکده مجاور آن رودخانه پیاده شدند تا لباس محلی بپوشند و برای بقیه سفر آماده شوند. اصطلاح 'دهکده' برای آن محل بسیار اغراق آمیز است؛ جمعا ده تا درخت خرما آنجا بود با سه یا چهار کومه متوسط حصیری و انگشت شماری از خانواده های بلوچ که در میانشان مرد جوان هم مطلقا یافت نمیشد. آنان همه رفته بودند به دنبال کار در مناطق دیگر ... یعنی قاچاقچی گری. در آن شوره زار گسترده و داغ که کمتر از پنجاه کیلومتر با  بندر چاه بهار فاصله داشت نه از کشاورزی اثری بود، نه از صنعت، و نه حرفه ای اشتغالزا. فقط ده تا نخل بود و باریکه ای از آب گل آلود و ... و دیگر هیچ ... از هر طرف تا چشم کار میکرد شنهای روان بود و کویر با شکوه و بیرحم بلوچستان

زنها را بردند به داخل کومه ای تا لباس عوض کنند، ولی دو مرد قافله در همانجا پشت درختی لباس عوض کردیم وسپس  به مجلس مردان دهکده که در سایه نخلی نشسته بودند پیوستیم . هفت یا هشت پیر مرد بودند که چهره شان از فرط آفتاب سوختگی به چرم کهنه میمانست و شیار های عمیق صورتشان را پوشانده بود.  برسم ادب نیم خیزی شدند و میهمانها را در کنار خود جای دادند و فورا یکی از بچه را فرستادند که آب تازه بیاورد. این عزیز ترین و گرانبها ترین هدیه ای بود که داشتند تا به میهمانان خود بدهند .... قدحی از آب گل آلود همان رود که بتازگی تویوتا از آن عبور کرده بود
اول از همه پیرمرد ارشد قدح را بدهان برد و جرعه ای نوشید و سپس رد کرد به پیرمرد بعدی. اوهم جرعه ای نوشید و داد به میهمان شماره ۲ که پزشکی از اهالی تهران بود و من در این سفر تازه با او  آشنا میشدم . او گفت تشنه نیست و رد کرد به من. منهم خیلی آسان میتوانستم همین بهانه را بکار بندم  ولی دلم نیامد، یک نگاه به چهره های ساده و منتظر آن پیرمردان مرا واداشت که هدیه گرانقدر آب را که بمن  ارزانی کرده بودند رد نکنم . قدح را گرفتم و بدهان بردم واز آن آب گل آلود دهان زده نوشیدم. احساس کردم  هم روح من بزرگی  یافت  و هم روح انساندوستی آن بلوچ ها
از آن مجلس حالا چندین ساعت گذشته بود و آفتاب بالاتر بود و رودخانه ای که در پیش داشتیم بس بزرگتر. اینجا  ففط شتر کارساز بود و بس. هزاران سال بود که اینطور بود و هنوز هم همینطور بود. چند نفر شتر در دوطرف رودخانه چمباتمه زده و منتظر مسافر بودند. آنها هر یک چهار دست و پا بر زمین چمباتمه زده بودند و اغلب نیشخندی نیز بر لب داشتند و به آرامی نواله های خود را نشخوار میکردند. هرگاه مسافری از راه میرسید، با راهنمایی شتربان بر روی جهاز یکی ازاین  شترها سوار میشد و آنگاه شتر در کمال طمانینه از زمین بلند میشد و بطرف رودخانه میرفت و در کمال آرامش و وقار و به آهستگی تمام از آب عبور میکرد.  در وسط رودخانه آب تا وسط شکم حیوان بالا میامد  ولی شتر هیچگاه اطمینان به نفس خود را از دست نمیداد. این صحنه از زمان اصحاب کهف تاکنون میلیون ها بار اجرا شده بود و ظاهرا هیچ خطری نداشت و ظاهرا خود شتر هم این را بخوبی میدانست

 دختر ها تاحدی آرام گرفته بوند و حتی کم کم به صورت بازی به این شتر سواری مینگریستند. خیالم قدری آرامش یافت . این دو دختر در آمریکا به دنیا آمده بودند و در آن زمان سه و هفت ساله بودند. بیاد آوردم که با چه امید و آرزویی آنها را به ایران آورده بودم. چهار سال قبل در دانشگاه شیکاگو برای من شام تودیع و قدردانی بر پا داشتند و در همان میهمانی بسیاری از اساتید آمریکایی و بویژه آنانکه یهودی بودند در گوش من میگفتند که  آن روز ها به ایران بر نگردم، چون آینده ناپایداری در انتظار آنجاست. ولی من با صفای ذاتی و خوشبینی همیشگی خود امیدوار بودم که خواهم توانست دختر هایم  را در سرزمین پدری خویش به عرصه برسانم و آنان را از ودیعت ایرانی که حقشان بود محروم نسازم . خوب بیاد دارم  تبلور ودیعت ایرانی در ذهن من حیاط منزلی بود با باغچه های گل اطلسی و شب بو که فضا از عطرشان آکنده بود ....و از پنجره خانه صدای موسیقی دل انگیز ایرانی در دستگاه شور میتراوید .... و آفتاب دلنواز شرقی بر چهره مردمان آن دیار نور میافشاند

تهران در تب و تاب 

 از فردای ورود به ایران در تیرماه ۱۳۵۷ دریافتم که که آن دورنمای ودیعت ایرانی که خود تصور کرده بودم بشدت در شرف انزوال است. ملت ایران خروشیده بود که خود را از یوغ یک دیکتاتوری سنگین رها سازد. اگر چه آن دیکتاوری در آن ایام و به صورت کوتاه مدت شاید هم به نفع ایرانیان بود، ولی نمیشود بر ملتی خرده گرفت که چرا سر از دیکتاتوری میتابد؟  این طبیعی انسانهاست
سیستم های دیکتاتوری در دوران سلطه خود اجازه نشو و نما به هیچگونه نهاد اجتماعی و سیاسی نمیدهند. در ایران هم هیچگو نه حزب و نهاد سیاسی در زمان سلطنت شاه فقید نبود و تنها نهاد متشکل که به صورت یک هرم از بالا تا پایین و در کوچکترین دهات کشور نمایندگی داشت سیستم روحانیت بود. از این روی به محض فروپاشی سیستم، نیروی عظیم روحانیت کار ها را در دست گرفتند. الحق و الانصاف هم که در دوره تحول قدرت مدیریت خوبی از خود نشان دادند و با حد اقل هرج و مرج دگر دیسی صورت گرفت. حتی رهبر انقلاب در بدو کار مدیریت کشور را در دست تکنوکرات های ملی-مذهبی قرارداد ولی افسوس که آن ملی-مذهبی های دستچین ابلهانی ساده بیش نبودند و بزودی با یک ترفند سیاسی از دست راستی های مذهبی و بورژوازی شکست خوردند و عرصه را خالی کردند. این ترفند که در برخی محافل روحانیت معروف به ' انقلاب دوم ' شد همانا اشغال سفارت آمریکا توسط مشتی ' دانشجویان پیرو خط امام ' بود. دولت بازرگان در صحنه بین المللی بی آب ;روگشت و استعفا داد. او فقط محللی بود در انتقال حکومت شاه به آخوند ها. در زمان نخست وزیری خود هم خزعبلاتی در مورد جن ها بیان میداشت و سپس به زباله دان تاریخ پیوست

شش ماه بعد از انقلاب به تدریج شاهد تجلی ندانم کاری و عدم تخصص، و سپس بروز تعصب سیاه و مخوف، و بعد از فوت خمینی ، شاهد تظاهر گسترده فساد مالی و رشوه خواری شدیم. باز هم هیچکدام این ها برای ایران پدیده نوظهوری نبوده و نیست، به درجات مختلف در طول تاریخ هزار ساله اخیر ما حضور داشته و ما به آن عادت داریم، آنچه که بیش از همه رنج آور بود ظهور جنگ طبقاتی بود. انقلاب ایران در وحله اول کار طبقه خرده بورژوازی زیر متوسط ایران بود که در زمان شاه اغلب مورد تحقیر و بی اعتنایی قشر تحصیلکرده قرار میگرفتند. اینان هم وقتی پیروز شدند با هر چه کراوات به گردن بود علم مخالفت بر افراشتند که هم تلافی تحقیر های گذشته را بکنند و هم کار ها را از دست آنان بگیرند چون هیچ اعتمادی به آن طبقه نداشته و ندارند. من که تازه از راه رسیده بودم و نه مصدر کاری بودم و نه مسبب هیچ گناهی به همین آتش میبایست بسوزم و لاجرم تصمیم گرفتم دست زن و بچه هایم را بگیرم و از دیار مالوف و محبوب خود رخت بر بندم. این تصمیم را خیلی هم زود و عجولانه نگرفتم. روح پدران من شاهد هستند که چهار سال ایستادم تا بلکه در همان خاک مالوف که خانه آنان بود من نیز آشیانه ای بسازم، ولی افسوس که ظلم و سیاهی مرگبار محیط و دو رنگی برخی از مردم و بیرنگی اکثریت آنان عاقبت مرا واداشت که عازم غربت شوم. در آن سالها بواسطه شرایط جنگی فرودگاه های کشور بسته بودند و من ناگزیر بودم از مرز های زمینی خارج شوم و اکنون در فرایند آن گریز و در کنار این گذرگاه کویر بلوچستان نشسته بودم و به آینده نامعلوم خود میاندیشیدم. بخوبی میدانستم که در سرزمین جدید غریب خواهم بود ولی من خود این غربت را به جان میخریدم تا سرفراز باشم
گوادر  

هنگام شب در دهکده ای نزدیک گوادر پاکستان فرود آمدیم که تا یک هفته منزلگاه ما  مردان بود. ولی هر روز یک یا دو نفر ازبانوان و کودکان در هواپیمای ارتشی که به کراچی میرفت جایی میافتند ومیرفتند. شب اول بسی سنگین و محزون بود. در آن زمان که تا حدی نگرانی ها فرو نشسته بود تازه غم غربت ابدی دردلم میجوشید.  به سادگی فکر میکردم  چه بسا دیگر هرگز ایران را نبینم، وطنم را که دوست میداشتم  شاید دیگر هیچگاه نمیدیدم، و حتی پدر پیر و مادر بیمار خود را نیز شاید دیگر هرگز نمیدیدم . این دورنمای غم انگیز فوق طاقت قلب حساس و نازک من در آنشب بود. برخا ستم  تا به اتاق مجریان سفر بروم و خبری بگیرم  شب بود و همه جا تاریک بود و فقط نور میلیون ها میلیون ستاره صحرای کویر را روشن میساخت. سپس ... در آن برهوت اعلی .... ناگهان صدای موسیقی بگوشم رسید. صدای شجریان بود که از طریق رادیو یکی از کاروانیان پخش میشد. میگفت - ایران، ...... ای سرای امید

ایستادم و گوش دادمو سپس در آن تاریکی ژرف که کسی مرا نمیدید، سر بر دیوار کاهگلی آن خانه نهادم ... و زار زار گریستم ..... گریه بر احوال خود ... چون فکر میکردم دیگر هرگز وطنم را نخواهم دید

در ظرف ده روز آینده بالاخره همه مسافرین به کراچی منتقل شدند و در هتل آبرومندی استقرار یافتند و همزمان شروع به تهیه بلیط برای اروپا نمودند. شب پانزدهم ماه جون همگی کاروان باتفاق یکی دو ایرانی دیگرقرار بود ساعت دو و  نیم  شب از فرودگاه کراچی پرواز کنیم  ولی یک اتفاق مضحک  نزدیک بود کار ها را عقب بیاندازد . گردانندگان کاروان قبلا به ما هشدار داده بودند که در فرودگاه کراچی مامورین گذرنامه اغلب از مسافرین قاچاق ایرانی ایرادات بنی اسراییلی میگیرند تا رشوه بستانند، ولی بهترین کار آنست که خود را به زبان نفهمی بزنید تا ولتان کنند بروید. کاروان مسافرین ما هم مجهز به این تاکتیک دفاعی از ساعت ۱۲ نیمه  شب در فرودگاه جمع  شدند  و دریکی از صف های خروجی قرار گرفتند. بزودی نوبت رسید به یک خانم جوان عضو کاروان بنام افسانه که متخصص داروشناسی در سطح دکترا از آمریکا بود. پشت سر او هم مادرش بود که همراهش بود، و بعد من در صف قرار داشتم  با تمام گذرنامه های خانواده  در دستم  و در پشت سرم  نیز دیگران

به نام انسانیت 

افسر جوانی با درجه ستوان یکمی مامور کنترل گذرنامه ها بود و در کنارش استوار پیری نیز یاری میداد. افسر قیافه جدی داشت ولی استوار سرد و گرم روزگار چشیده بود و چهره ای خندان و تا حدی مزورانه نشان میداد . افسر جوان بعد از معاینه گذرنامه افسانه به انگلیسی سلیس باو گفت مهر ورود او به پاکستان اشکال دارد و لطفا توضیح دهد که از کجا این مهر را دریافت کرده؟ افسانه هم طبق آموزشهای قبلی دو دستش را به هوا برد و تکانی داد که یعنی چیزی نمیفهمد و گفت  نو انگلیِش. افسر پاکستانی سپس در کمال خونسردی به فارسی سلیس گفت ' خانم، این مهر تقلبی است ' افسانه که حالا دیگر هاج و واج مانده بود باز به ژست زبان ندانی خود ادامه داد ولی همین باعث شد که افسر مربوطه عصبانی شود. او از من که در پشت سر افسانه بودم و گذرنامه ایرانی دستم بود بفارسی پرسید '  این خانم ایرانی است و فارسی بلد نیست؟ ' من هم که میخواستم هر طور شده سر و ته قضیه را هم بیاورم و از افسر رفع توهین کنم گفتم  ' این خانم ترک است - از بیخ هم ترک است - و به همین سبب فارسی بلد نیست ' و خدا خدا میکردم که دیگر بار افسر برنگردد و به ترکی زبان باز کند. بقیه مکالمات از آنجا ببعد به انگلیسی پیشرفت و ما حصلش این بود که همه ایرانیان آن کاروان در آن شب  مهر پاسپورت هایشان  باطل است و حق خروج ندارند. کاروان ایرانی با دلی شکسته در گوشه ای جمع شدند و به رایزنی پرداختند که چه باید کرد. قریب سه ربع ساعت گذشت و کم کم ساعت پرواز هواپیمای ایرفرانس که در صحن فرودگاه حاضر بود نزدیک میشد. در ساعت دو و ربع بالاخره من ابتکار عمل را بدست گرفتم.  مقادیری دلار از همه جمع کرده و لای پاسپورت ها گذاشتم و سپس با اشاره به سرکار استوار خندان او را به گیشه مجاور کشیدم و بسته پاسپُورت ها را باو داده  و اشارت کردم که داخلشان را ببیند. استوار هم بررسی کوتاهی کرد و بسته را گذاشت جلوی افسر مربوطه. بلافاصله ما مرد های کاروان نیز  جلوی گیشه او گرد آمدیم. افسر که نمیخواست خود را از تب و تاب بیاندازد در حالیکه مهر خروجش را در دست گرفته بود تا پاسپورت ها را مهر بزند ازما پرسید ' آخر چرا باید اینکار را بکنم؟  یکی گفت ' بنام انسانت، قربان ... بنام انسانیت ' این جواب بر دل آن افسر بسیار گوارا آمد. تمام پاسپورت ها را یک به یک مهر زد و بعد از هر بار مهر زدن هم تکرار میکرد   به نام انسانیت ... فقط به نام انسانیت

ساعت نزدیک دو و نیم بعد از نیمه شب بود که از در خروجی بیرون رفتیم  و قدم به صحن فرودگاه گذاشتیم هوای بیرون خنک بود و نسیم ملایمی میوزید. هواپیمای غول پیکر ایر فرانس آنجا ایستاده بود و رنگهای  آبی و قرمز پرچم فرانسه بر دم هواپیما بسیار خوش میدرخشید.  این منظره را هیچگاه فراموش نمیکنم.  با دیدن آن رنگ ها بعد از چندین ماه کشاکش روحی و بی اعتباری اجتماعی که تحمل کرده بودم، دو باره آرامشی بر دلم راه یافت و با خود گفتم ' حالا دیگر دوباره پایم به تمدن رسید ' پانزده دقیقه بعد هواپیما از روی باند کراچی با غرش تمام بلند شد و بزودی از ابر ها هم گذشت و در آسمان آزاده محیط بر انسانها بسوی اروپا به پرواز در آمد. میهماندار را صدا زدم و دستور مشروبی جانبخش برای مسافرین کاروان دادم


 در راه پاریس


راه تا پاریس زیاد بود و حال که همه چیز بخوبی و خوشی تمام شده  و سر من هم از مرحمت میهماندار لطافت و گرمی یافته بود به یاد گذشته ها افتادم و خاطرات چهار سال گذشته را برای خود بازگویی کردم تا بدانم  چه شد،  چطور آمدم،  چه دیدم،  و چطور میروم .     برخی از این خاطرات لبخند به لبانم آورد  و برخی قلبم را دوباره فشرد  ولی آنچه حس غالب من بود این بود که چقدر در سرزمین ایران جای خرد و تفکر،  و سلوک اجتماعی  خالی است.، بخصوص این آخری یعنی فرهنگ اجتماعی

چهار سال قبل که من پس از تحصیلات تخصصی ام به ایران بازگشتم  ایران را غوطه ور در ظاهر سازی و مالپرستی و تفاخرات مالی دیدم. هم میهنان دوست داشتنی من مست از باده دلار های ارزان نفتی تا گلو در فساد اقتصاد مصرفی فرو رفته بودند و به همدیگر هم پز میدادند. یک صحنه نمونه را میتوانم فروشگاه محصولات گوشتی معرفی کنم  که در انتهای خیابان ونک دایر شده بود. همه روزه گوشت تازه فرانسوی با هواپیما میامد و در آن فروشگاه عرضه میشد. خانمهای شیکپوش از نوع  آلامد که با کمترین درک اجتماعی تابع مد روز بودند در آنجا فراوان یافت میشدند. صحبت ها هم اغلب از این روال بود  ویکند یک سر رفتیم پاریس که فیلم آخرین تانگو مارلون براندو را بدون سانسور ببینیم.... خیلی انترسان  بود حتماباید برین خودتون ببینین و یا مثلا    دیروز جناب وزیر را در  ' نوتر دام دو فاتِیما  دیدم '،  خیلی آدم  ژانتی است.  اگر فکر میکنید نوتر دام دو فاتیما یکی از محله های پاریس است،  بگذارید از اشتباه درتان بیاورم. مقصود همان بیمارستان  حضرت فاطمه  بود در حوالی ونک

 اجازه بدهید ابعاد اساسی این صحنه ها را بشکافیم تا در مقایسه با این زمان دود از کله شما برخیزد.

دلار هفت تومان بود  و ریال ایران در تمام دنیا براحتی در مقابل ارز های غربی تسعیر میشد. من اینرا  اولین بار در هواپیمای انگلیسی بی او ا سی دیدم. گروهی ایرانی خوشگذران در لندن سوار شدند به مقصد تهران. مقدار معتنابهی  ویسکی خریدند، باصطلاح خارج از گمرک که ارزانتر بود. میهماندار انگلیسی حساب کرد و گفت فلان مقدار. آن چند پسر بچه هم درآوردند و اسکناسهای ایرانی دادند. سپس در مقابل چشم های گرد شده من،  دخترک انگلیسی بدون اینکه خم به ابرو بیاورد محاسبه ای کرد و مازاد اضافه  را به پوند انگلیسی برگرداند

ایرانیان برای ورود به اغلب کشور های اروپایی احتیاج به ویزا نداشتند - بر خلاف اکنون که سایه شان را با تیر میزنند و پاسپورت قرمز رنگ ایرانی یکی از بد نام ترین گذرنامه هاست. برای همین خیلی راحت مهین خانم و شهین خانم میتوانستند یک دفعه آخر هفته سری به پاریس بزنند و فیلم آخرین تانگو را ببینند و بعد برگردند به دیگران پز بدهند که چگونه در یک صحنه که از لحاظ  ' آرت نوار ' بی بدیل است مارلون براندو قدری کره در ماتحت معشوقش بکار میبرد و با او از پشت نزدیکی میکند،  یا للعجب  

ایرانیان مست از دلار های نفتی و بدون هیچ گونه شایستگی ذاتی خود را سرور دنیا  میپنداشتند - روز دوم ورودم به ایران در منزل پدری ام به سر کوچه رفتم تا سیگار بخرم. دیدم  مش کریم  بقال قدیمی محله هنوز پا برجاست و حتی آبی هم زیر پوست خودش و مغازه اش رفته.   از دیدارش شادمان شدم و در حال گفتگو بودیم که خانمی از محله خودمان قدری چاق  با چادر نیمه آویخته و لباس خانگی شلخته پلخته و یک جفت نعلین ساییده  از راه رسید و در حالیکه نعلین هایش را لخ لخ میکشید وارد مغازه مش کریم گردید و پرسید  مش کریم  پمپرز سبز دارین؟ - االبته میدانید که پمپرز یک مارک معروف پوشک بچه آمریکایی است و رنگهای مختلف جعبه های آن معرف اندازه یا مصارف ویژه مربوط به پوشک بچه میباشد. با خود گفتم این زن در گوشه بازارچه سقاباشی خیابان عین الدوله انتظار دارد که شرکت معظم پمپرز آمریکا سرویس ماتحت بچه او را تامین نماید، بدون آنکه اصلا فکر کند چه اجرت المثلی  او باید به آمریکا بپردازد؟   ... فقط نفت خدادادی؟

این همه آوازه ها از شه بود - همه اینها نشانه مدیریت اقتصا دی مملکت در سطحی والا بود . شاه فقط چند سال بود که درآمد نفت را به بیست و یک میلیارد دلار در سال رسانده بود و مردم اینطور دور برداشته بودند.  برای مقایسه میگویم که در اکثر دوران دولت احمدی ‌نژاد  درآمد سالیانه ایران ازفروش نفت بالای یکصد میلیارد دلار در سال بود و شما بخوبی درجه فلاکت مردم ایران را در این روزگار میدانید. هم اکنون هم میتوان کارآیی مدیریت را بالابرد. ضعف اقتصادی دوران بعد از انقلاب را نمیتوان تماما بحساب عدم تخصص قشر های حاضر دانست.  به عقیده من بیشترین نقص از آنست که ایرانی ها با هم کار نمیکنند - چیزی بنام نفع اجتماعی نمیشناسند و هر کس فقط بفکر خویش است ، یعنی همان خلاء فرهنگ اجتماعی  که پیشتر نام بردم

چشم انداز آینده

ملت ایران شاه را بیرون انداخت و لاجرم نظم و مدیریتی که حاکم بر کشور بود را نیز بدور انداخت. نتیجه اینست که اکنون میبینیم. هرکس برای خود کار میکند  و اگر دستش برسد برای خود هم میچاپد.  در همان اوان انقلاب به همه گفتند  '  اقتصاد مال خر است  ' و کمی بعد هم سازمان برنامه را عملا منحل کردند.   یعنی کشور معظم ایران بصورت روزمره زندگی میکند و کمترین انظباط اقتصادی و اجتماعی در کار نیست. برخی میلیاردرند و برخی تن  به هر ذلتی میدهند تا آن میلیاردر ها را سرویس دهند و خود نیز از این رهگذرقطعه نانی یابند.  این مدل اجتماعی آخرین بار در زمان  هارون الرشید و دیگر خلفای بغدادی تجربه شده ولی در جهان حاضر کاربردی ندارد. ادامه  آن کشورعزیز ما را فقط به سیاهی میبرد و بس

شاید زود بود که ملت ایران زمام امور را خود دست بگیرد.  شاید اگر ده سال دیگر شاه میماند نظم اجتماعی بیشتری در جامعه شکل میگرفت  .... شاید.... شاید هم نه.    ولی به  عقیده من  بیماری مرگ زای او این فرصت را از میان برد و فشار های احمقانه  ابلهانی چون کارتر هم پایان کار را تسریع کرد.  حال که ملت بر حسب ضرورت تاریخ زمام امورش را خود در دست گرفته باید مسَولیت های آنرا هم بپذیرد. باید خیلی چیز ها  و خیلی بدیهیات را در پهنه فرهنگ اجمتاعی  یاد بگیرد. اینکار وقت میبرد . من امیدوارم که در پنجاه سال آینده ایران به پایه ترکیه کنونی برسد و بتواند حد اقل   ضوابط دموکراسی را پایدار سازد،  ........ وگرنه،  همین عصر هارون الرشید است و بس 

مدیر بیمارستان

به فااصله چند ماه از ورود من به ایران در پاییز سال ۱۳۵۷ سیستم های دولتی ایران شروع به ریزش کردند. مدیران و وزرا کم کم فرار میکردند و دوایر مختلف دولتی هم در  سایه  اعتصاب کارمندان بحالت تعطیل در میامدند. سازمانی که من در  آن استخدام  بودم  یک سازمان دانشگاهی و بهداشتی بود و بالاخص یک بیمارستان نسبتا مجهز داشت  که در آن قریب به سی و چند پزشک نخبه و جوان که بتازگی از آمریکا استخدام شده بودند تقریبا تمامی رشته های پزشکی را در سطحی بسیار والا ارایه میدادند. حیف بود این نیروی کاری ممتاز از هم بپاشد. لذا وقتی رییس ماهم متواری شد، همکاران من جمع شدند و مرا به عنوان مدیر بیمارستان برگزیدند تا این واحد درمانی بتواند به خدمات خود ادامه دهد. دفتر مرکزی دانشگاه  ما هم  مثل هزاران سازمان دیگر تحت اداره یک کمیته  دانشجویی قرار گرفت و عملا تعطیل شد. عکس زیر مرا در دفتر کارم در آن دوران نشان میدهد

سر بلندم  بگویم در دوران مدیریت من بیمارستان ما بسیار خوش درخشید و عملکرد آن چه از لحاظ اقتصادی، چه از لحاظ علمی، و چه از لحاظ خدمات بهداشتی در سطحی والا و ممتاز بود. من این رسالت را بر خود واجب میدانستم که در آن بحبوحه وانفسا بیمارستان را سر پا نگهدارم و از آن ورطه عبور دهم . نه تنها آنرا سر پا نگاهداشتم،  بلکه  یک سال بعد بسیار قوی تر از روز نخست  آنرا به سیستم دانشگاهی تحویل دادم  و مفتخرم که حالیه یکی از چند دانشکده علوم پزشکی در تهران است

یک خاطره از دوران مدیریتم بر بیمارستان اینجا نقل میکنم. بیماران ما اگر بیمه بهداشتی نداشتند میبایستی بخش بزرگی از هزینه درمان خود را  بپردازند و اغلب در زمان ترخیص به دفتر مدیریت میامدند و درخواست تخفیف میکردند. از آنجاییکه  سازمان ما در اصل دانشگاهی بود و قسمتی از بودجه آن را دولت تامین میکرد، لذا  اینگونه تخفیف ها را از آن محل تامین میکردیم . روزی یک آخوند وارد دفتر من شد و گفت دختری را از فلان ده به بیمارستان اورده  چون بیکس بوده و آن آخوند از بابت عمل خیر او را به بیمارستان آورده .   اکنون پس از گذشت ده روز و انجام جراحی و غیره حالش خوب شده و مرخص میشود ولی اشکال آنست که پولی ندارد و بیکس است.  من در جواب گفتم حاج آقا شما برو به کمیته مرکزی واقع در محل مجلس شورای قدیم و عرض حال بده،  کار آنها همینست.  در جواب من گفت آقای دکتر من رفتم آنجا ولی هر چه استغاصه کردم  مثمر  ثمر واقع  نشد و آن بی دینان مرا جواب کردند. آخر سر گفتم شما خود  را مسلمان مینامید و اینجا سر بیت المال  نشسته اید و کمکی نمیکنید.  باشد ، جواب شما به قیامت .... من میروم این پول را از یک بزرگمردی  میگیرم که صورتش را میتراشد و کونش را هم نمیشورد، ولی از شما خدا ترس تر  است.  من که از این همه  شامورتی  بازی های او از خنده داشتم میمردم،  دستور ترخیص مجانی دخترک را صادر کردم و گفتم آخوند، بیا بگیر برو که میترسم کم کم کت و شلوار مرا هم صاحب شوی

  شورلت  و ژیان

یک خاطره ویژه هم از روز ۲۲ بهمن دارم. اگر بخاطر داشته باشید این همان روزی است که آخرین بقایای اسمی نظام قدیم  فرو ریخت و حکومت جدید  اسلامی اعلام موجودیت کرد. از مدتی پیش  من و همسرم تصمیم گرفته بودیم به صورت  موقت  به خیابان ژاله نزد پدر و مادرم نقل مکان کنیم و با آنها باشیم تا ببینیم چه پیش میاید. ما در محله زعفرانیه  شمیران که بودیم  احساس نا امنی میکردیم. اغلب  آپارتمانهای مجاور ما که قبلا در اختیار خارجی ها بود خالی کرده رفته بودند و در آن مجموعه هشت واحدی تنها ما مانده بودیم. هر روز هم   به راست یا دروغ میشنیدیم در گوشه ای از شمیران منزلی را چاپیده اند باین بهانه که طاغوتی است یا خارجی است و غیره.  روز ۲۱ بهمن کامیونی آوردیم و مبلمان و غیره را بردیم و روز بعد هم من و همسرم با چند بار رفت و برگشت وسایل شکستنی را میبردیم.  وسیله نقلیه ما یک ژیان مدل ۵۵ بود که من در بدو ورود موقتا  خریده بودم تا اتومبیل شورلتی  که از آمریکا ارسال کرده بودم  برسد. آن شورلت بعد ها رسید ولی نظر به کمبود بنزین در آن روزها و توزیع کوپنی آن صلاح دیدیم بیشتر با همان ژیان تردد کنیم.  شورلت در واقع  ماشین پلوخوری ما شده بود و اغلب راکد در پارکینگ زیر ساختمان زعفرانیه قرار داشت.  در ضمن این را هم بگویم ما بعضا با استفاده  از کوپن بنزین پزشکان که دولت میداد هر دو ماشین را پر میکردیم ولی تدریجا  بنزین شورت را منتقل میکردیم به  ژیان و آن زبان بسته با  معادل یک باک بنزین شورلت میتوانست تا یکی دو ماه کار کند

مسیر اسباب کشی ما با ژیان در  روز ۲۲ بهمن به کرات  از جلوی پادگان عشرت آبادعبور میکرد  و در آن روز مردم ریخته بودند که آن پادگان را فتح کنند. صبح که میرفتیم مردم در میدان جلوی عشرت آباد اجتماع کرده بودند، دو ساعت بعد که برمیگشتیم روی دیوار ها بودند، و دوساعت بعد از ظهر که باز از آنجا عبور میکردیم در های پادگان باز بود و اغلب مردم حاضر در صحنه  اسلحه ای هم در دست داشتند.  این  بدان معنی بود که پادگان فتح شده بود. جوانکی تفنگ در دست از ما خواهش کرد  او را هم ببریم.  من و همسرم هم  از روی کنجکاوی موافقت کردیم - چنین بود ذهنیت آن دوران ما،  هم شلوغی های انقلاب ترس از اسلحه و غیره را در مردم از میان برده بود، وهم ما جوان بویم ... و بی باک  .... و خام .    باری پسرک سوار شد و بزحمت خودش و تفنگ  ( ژ۳ )   اش را در صندلی عقب ژیان جای داد.   ماوقع را پرسیدیم. توضیح داد که خودش در زندان قصر زندانی بوده  و دیروز مردم آن زندان را فتح کرده  و همه زندانی ها را آزاد کرده بودند. او هم پس از آزادی به انقلابیون پیوسته و امروز در فتح پادگان عشرت آباد شرکت کرده بود. پسرک خنده رو و بشاشی بود. همسرم از او پرسید چرا  ترا  زندانی کرده بودند؟ با همان خنده رویی جواب داد '  چه میدانم، میگفتند من آدم کشتم '. همسرم دیگر پیگیر جزییات بیشتر نشد!  پسرک انقلابی خنده رو را در بهارستان مقابل ساختمان مجلس پیاده کردیم و خودمان رفتیم خیابان ژاله منزل پدرم

کم کم به پاریس نزدیک شدیم و از دور برج ایفل در میان آن شهر زیبا  نمایان گردید. پاریسی ها هم حدود دویست و اندی سال قبل شوریدند و سلسله سلطنتی شان را بیرون انداختند. خیلی بیش از یکصد سال طول کشید تا آنها در دموکراسی خود  جای بیافتند و در این مدت  انواع حکومت ها از قبیل دیکتاتوری، باز گشت سلطنت،  و حد اقل پنج نوع جمهوری را آزمودند.  اگر اشتباه نکنم این جمهوری  پنجم آنهااست.  مقصد نهایی ما شهر بارسلونا در اسپانیا بود که شهری است تاریخی و بسیار دوست داشتنی. در آنجا یک ماه و نیم ساکن بودیم  تا کارهای ویزای آمریکا  انجام پذیرد. عکس زیر خانواده را در آن ایام نشان میدهد


بخش بعدی