دانشکده پزشکی  

علی رضایی

شیراز مینوی  

در منظر عمر من شیراز مقامی بس والا دارد. . روزی که من به آن شهر رفتم هنوز جوان و بازیگر بودم، ولی روزی که برای آخرین بار با شیراز وداع کردم دو موهبت گرانقدر با خود داشتم، یکی مدرک دکترای پزشکی که از آن به بعد خط راه زندگی من  گردید  ...

     
و دیگری  همسر زیبا  و نازنینم   که  بر زندگی  من نور تابید  و تا به امروز نیز با من همقدم است .  هر دوی اینها را من از شیراز دارم  ... از شیراز مینوی ... و از دانشگاه  آن . .. دانشگاهی که در آن زمان به حق دانشگاه پهلوی خوانده میشد 

     

چون شاه فقید توجه مبسوطی به آن داشت و امیدوار بود که روزی مدل جدید دانشگاه پهلوی در میان دانشگاه های ایران پیشتاز و الگو بشود. دانشگاه پهلوی بر مبنای مدل دانشگاه های آمریکایی بنا شده بود و در واقع رابطه همکاری نزدیکی نیز با دانشگاه پنسیلوانیای آمریکا داشت. بزرگترین  وجه تمایزش این بود که مانند دانشگاه های آمریکا اساتید اصلی دانشگاه همگی تمام وقت بودند و در بیرون مطب نداشتند. لذا وقت آنان صد در صد صرف تدریس، تحقیق ، و آموزش رو در رو با دانشجویان میشد. حقوق مکفی میگرفتند و از درامد خدمات خود نیز در کلینیک های دانشگاه بهره مند میشدند. به گمان من اساتید ما در آن زمان حدود دو هزار دلار در ماه  حقوق پایه شان بود که برای زندگی در شیراز کاملا مکفی و سرآمد بود. اغلب آنان نیز جوان بودند و تازه از دانشگاه های مختلف آمریکا فارغ التحصیل شده بودند.  تدریس در دانشکده پزشکی شیراز مطلقا به زبان انگلیسی صورت میگرفت و تمام کتابها و جزوات نیز به زبان انگلیسی بودند. این در راستای سیاستی بود که اعلام میداشت دانشگاه پهلوی یک دانشگاه بین المللی است و در واقع در کلاس خود ما حدود دوازده نفر دانشجو از عربستان سعودی و یکی دو نفر هم از آمریکا و افریقا داشتیم

بوی خوش موفقیت

در آن سالهای فرخنده احساس عمومی ما دانشجویان این بود که در محیطی سرشار و صادق درس میخوانیم و نیروهای گسترده ای در صحنه ملی، سیاسی، مالی، و انسانی در کارند تا ما را در این راه یاری دهند. بسیار بر خود می بالیدیم که در سخت ترین رشته علمی کشور و در والاترین مرکز علمی آن درس میخوانیم و بسوی آینده ای روشن و سرشار پیش میرویم.  البته این تصور ما بود و چه بسا حقیقت نداشت. ولی در زمینه احساس خوشبختی کردن، کافی است خود شخص اینطور بیاندیشد.. حقیقت فرع بی اهمیتی بیش نیست. شهر شیراز هم در اطراف ما از هر جهت دلپذیر و خوش آیند بود. هوای شیراز در تمام فصول سال ملایم و شادی آور است  و مردمان شیراز نیز ما را با روی خندان در میان خود پذیرفته بودند. مردم شیراز عموما بسیار با هوشند و کمترین درجه  از تعصب را دارند و تا حدی هم تن آسا میباشند. مردمان برخی شهر هایی دیگر ایران مانند زادگاه من تبریز، همانقدر باهوشند و به درجات زیاد از شیرازی ها کوشاترند... ولی ... افسوس که تعصب زیاد دست و پایشان را فلج کرده است. هر کس در آن دیار میخواهد عرصه را از بافت سنتی آن قدری جلوتر ببرد مجبور است آن شهر را ترک کند و در جایی دیگر فکر و اندیشه خود را بکار اندازد. بیهوده نیست که تعداد آذربایجانیهای تهران و خارج از ایران به مراتب بیشتر از خود آذربایجان است و همگی نیز موفقند و صاحبان حرف و صنایع بزرگ میباشند

این را نیز بگویم که در این افق روشن و درخشان دو لکه سیاه هم بود، یکی موقتی و یکی دایمی. آنکه موقتی بود دشواری زبان انگلیسی بود برای دانشجویان بومی ایران که در چند سال اول با آن دست و پنجه نرم میکردند تا کم کم بر آن فایق آیند. برخلاف ما ها که از خارج آمده بودیم و یکبار برای همیشه با این دیو شاخ به شاخ شده بودیم، دانشجویان ایران به صورت لغت به لغت و دیکسیونر در دست با آن میجنگیدند و چند سالی طول میکشید که نسبتا مسلط شوند. نتییجه این بود که در دوره پیش پزشکی بیش از نیمی از دانشجویان تغییر رشته میدادند و بقیه آنان نیز در طول سال های اول و دوم پزشکی ( سوم و چهارم دانشگاه) زیر بار علوم پایه سنگینی مانند آناتومی، پاتولوژی، فارماکولوژی، و میکرب شناسی تلفات سنگینی میدادند. مثلا، دوره خود ما با قریب ١٨٠ نفر پیش پزشکی را شروع کرده بود  ولی در اول پزشکی که من به آنها ملحق شدم فقط ٥٧ نفر مانده بودند و سپس در پایان سال اول یازده نفر و در پایان سال دوم چهارده نفر مردودی داشتیم. در سالهای بعد نیز دو سه نفری خودکشی کردند و یکنفر در دریا غرق شد، بطوری که در هنگام فارغ التحصیلی فقط بیست و هفت هشت نفر از ما بجا مانده بود، که باتفاق  ٧ یا ٨ نفر از مردودین سالهای بالاتر که به ما پیوستنه بودند فارغ التحصیل شدیم . عکس های زیر از مراسم فارغ التحصیلی ما است در باغ زیبای بیمارستان نمازی شیراز

     
 

من در اول صف هستم چون شاگرد اول کلاس بودم و بقیه به ترتیب حروف الفبا.  به همان سبب هم موظف بودم از جانب تمام دانشجویان سخنرانی کنم. من در تمام دوران شش ساله پزشکی شیراز رتبه اول بودم و این تنها به خاطر تسلط من به زبان انگلیسی نبود، چون در همان کلاس خودمان سه نفر دیگر هم از  دانشجویان انتقالی از آمریکا بودند ولی نمراتشان با فاصله زیاد از من پایین تر بود. آنان هر یک چهار سال یا بیشتر در آمریکا درس خوانده و لیسانس داشتند  و لی من فقط دو سال در آمریکا بودم. برتری من در این بود که من این رشته را دوست داشتم و به سایقه خودم علاقمندم بودم که کنه  آن را از هر جهت خوب  یاد بگیرم... و خوشبختانه ذهن آن را نیز داشتم
 لکه سیاه دیگر که ذهن دانشجویان را مغشوش میکرد مختص دانشگاه ما نبود بلکه عارضه عمومی ذهنیت ایرانی است. ما هزاران سال است در یوغ استبداد و استثمار زیسته ایم و عادت داریم که هر کار دولت و فرمانروایان مان را، حتی اگر نیک باشد، با دیده سو؛ ظن بنگریم . اینجا هم برخی از دانشجویان بر این باور بودند که این همه خدمات که به ما عرضه میدارند ظاهر سازی است و زیر کاسه نیم کاسه ای هست. باید گفت واقعا هم خدمات گسترده ای به ما عرضه میشد. شهریه دانشگاه آنقدر نازل بود که تقریبا در حکم هیچ بود. ناهار و شام به مبلغ هر وعده ١٥ ریال ( معادل یک پنجم دلار) ارایه میشد و صبحانه نضف این مبلغ بود. بهترین و زیباترین خوابگاه ها و غذاخوری ها را که حتی در آمریکا نظیر نداشت ساخته بودند و به عناوین مختلف بورس ماهیانه هم به اکثر دانشجویان میدادند

     

شاه با این امور سعی داشت که ملت خود را ترقی دهد و بزعم خویش به دروازه های تمدن بزرگ برساند... ولی آرزوهای او سر انجام نیافت و تاریخ برای هزارمین بار نشان داد که اضلاحات فرمایشی نه در آن زمان و نه در این زمان کاربردی ندارند. ملت ها باید خود رشد کنند و خود تاریخ را بیازمایند

بدبینی و سو؛ ظن ایرانیان به هر آنچه میبینند و میشنوند به بسیط های فرهنگی و اجتماعی آنان نیز راه یافته و عمیقا لطمه زده است. سالیان سال است که ادبیات ما نمونه انسان والا را شخصی معرفی میکنند که گوشه عزلت برگزیده و در گوشه حجره ای محقر و تاریک، و یا بهتر از آن در گوشه غاری در بیرون شهر معتکف شده است و تزکیه نفس میکند. آنکس که مال و منالی اندوخته یا غاصب است، یا دزد، و یا فاسد. بسیاربسیار به ندرت ممکن است یکی دو تا آدم صالح هم میان آنان پیدا شود که حتی خیرهم باشند ولی نعوذ با الله باندازه انگشت کوچک آن عارف غارنشین هم به حساب نمیایند.. زهی خیال باطل. مگر اینها چه منفعتی به حال جامعه داشته اند؟ این درست برعکس دیدگاه مردمان کشور های صنعتی غرب است. در اینجا مردم امثال هنری فورد، ادیسون، کارنگی، و فلمینگ را میستایند که در گوشه عزلت ننشستند و نبوغ خود را به کار انداختند و اتومبیل، برق، راه آهن، و پنی سیلین برای بشریت خلق کردند و از این طریق هم خودشان میلیاردر شدند و هم جامعه بشری را پیش بردند. در آخرین سفرم به ایران در سال ١٣٨٩ متوجه تحول جدیدی در سلوک هموطنانم با ثروت اندوزی شدم.. بدین معنی که پول هنوزهم بد است ولی تا وقتی که درحد متعارف باشد. یعنی وقتی بینهایت زیاد شد، خود پول ستار العیوب است و مایه سروری در اجتماع! در میهمانی ها اگر شخصی برجسته را من نمیشناختم و از اطرافیان خویش سوال میکردم، فورا میشنیدم " شخص محترم و مهمی است.. برج دارد " یا " کارش درست است، چند ین برج دارد". همه از پول صحبت میکردند و داشتن برج  را  اوج میدانستند

  سالهای دانشکده

از جمله مناظرآشنای دانشکده پزشکی شیراز اسکلت یک بیمارموسوم به سیاه خان  بود که در راهرو ورودی دانشکده قرار داشت. این بیمار قبلا در شهر شیرازبسیار  معروف بود چون قد بسیار بلندی داشت واعضا ٍ بدنش رشد خارق العاده ای  داشتند که حاصل ابتلا به بیماری  آکرومگالی بود.  عاقبت نیز در سنین جوانی بواسطه  همان بیماری فوت کرد و دکتر قربان موسس دانشکده شیراز اسکلت او را به عنوان یک نمونه آموزشی در راهروی ورودی دانشکده پزشکی قرارداد (عکس ضمیمه اهدایی دکتر افشار میباشد).

 از سال چهارم پزشکی (سال ششم دانشگاه) کار آموزی عملی شروع میشد و روزی یکساعت بیشتر کلاس نداشتیم. بقیه روز را در بیمارستانها میگذراندیم و وظیفه پادویی و پرونده نویسی داشتیم و در ضمن حال با مشاهده اساتید خودمان و زیر دست دانشجویان سال های بالاتر آموزش عملی میدیدیم. در بیمارستان ها به ما " استودنت " میگفتند. تا اینجا برنامه شیراز مطابق دانشکده های پزشکی آمریکا بود، با این تفاوت که در آمریکا بعد از سال چهارم دانشجو را آزاد میگذارند بهر کجا میخواهد برود و یکسال دوره کارآموزی بنام انترن بگذراند. ولی در شیراز این اختیار نبود، در همان دانشگاه شیراز باید این دوره را طی کرد و به جای یک سال هم دو سال بود. سال پنجم را میگفتند اکسترنی و سال ششم را انترنی. ولی هر دو یکسان بودند. ما شبانه روز در بیمارستانها مشغول کار بودیم و هر دو روزکاری فقط یکشب به خانه میرفتیم و هیچگونه تعطیلی تابستان و غیره هم نداشتیم. دانشگاه های ایران از این برنامه ها دو مقصود داشتند. ١ـ استفاده رایگان از نیروی انسانی متخصص که خوشان تربیت کرده بودند، و ٢ـ تربیت ما در حد یک پزشک نیمه متخصص در همه رشته های متداول چون فکر میکردند ما به شهرستانهای ایران میرویم و در آنجا متخصص نیست و ما پزشک همه کاره ایم.

البته همه فارغ التحصیلان پزشکی سر از دهات و شهرستانها در نمیاوردند، ولی قسمت اعظم آنان اقلا به مدت یکسال و اندی خدمت سربازی میکردند ودر نقاط دور افتاده به عنوان سپاهی بهداشت تنها پزشک آن نواحی بودند. در اینجا خاطره شیرینی از یک دوست گرانمایه بیادم آمد، با شما نیز در میان میگذارم ... هم خنده بر لب تان میاورد و هم تابلویی از زندگانی در نواحی فوق العاده محروم ایران بدست میدهد. این دوست من سپاهی بهداشت بود و از بد شانسی به بدترین نقطه ممکن هم مامور شده بود. جایی در میانه کویر های جنوب شرقی ایران که زندگی در آنجا از زمان خضر پیامبر تا آن زمان تغییری نکرده بود. او تعریف میکرد در آن نقطه تهیه مواد غذایی بسیار دشوار بود و گوشت هم اصلا نعوذ و بالله. لذا این دوست من دستور میدهد چندین مرغ و یک خروس در حیاط درمانگاه نگهداری کنند تا از نظر تخم مرغ و گوشت تامین باشند. این برنامه با موفقیت اجرا میشود و همه راضی بودند جز اینکه آن خروس نابکار همه روزه کمی از نیمه شب گذشته شروع به خواندن میکرده و خواب را بر اهل درمانگاه حرام مینموده... هر گونه تمهیدی هم در ساکت ساختن او بیفایده بوده تا عاقبت کسی پیشنهاد میکند قدری وازلین به اطراف مقعد آن خروس بی زبان بمالند تا چاره شود. سرکار ستوان یکم سپاهی سابق و دکتر یدالله متخصص چشم پزشک فعلی که ساکن یکی از شهر های همین آیوا است همیشه در میهمانی های ما این صحنه را تعریف میکرد که آن خروس بدبخت از آن پس دیگر نتوانست بخواند. به محض اینکه سینه اش را پرباد میکرد و گردن میافراشت که غوغولی بکند، با اولین فشار باد ازناحیه عقبش خارج میگردید و صدا در گلویش خفه میشد.

نظام وظیفه دست و پا گیر همه جوانان ایران است و فارغ التحصیلان دانشگاه ها هم از آن رهایی ندارند. در زمان ما قدری نرمش به خرج داده بودند و چهار ماه اول خدمت را که آموزشی بود در حین تحصیل انجام میدادند. بدین معنی که در برخی سالهای دانشکده هفته ای یک بعد از ظهر کلاس آموزش نظامی داشتیم. مثلا صبح در کلاس آناتومی کبد انسان را تشریح میکردیم و بعد از ظهر در کلاس نظامی دل و روده تفنگ ام یک را میشکافتیم. این را بگویم که این کلاس ها بیشتر زنگ تفریح بود. بچه ها سرشان به کار خودشان بود و گوش به استاد نمیدادند که مثلا برد تفنگ ام یک چهار هزار و اندی متر است یا وظیفه خطیر گلنگدن در تفنگ چیست. یکی دو تابستان هم باید به اردوی نظامی حین تحصیل میرفتیم. فکر میکنم سه هفته بود... و خوش هم میگذشت. در دل بیابان ها چادر زده بودند و در هر چادر شش دانشجو بودند. صبح و بعد از ظهر تمرینات صحرایی و پیاده روی بود که نوعی ورزش خوب بود ولی بقیه اوقات به بیهودگی و بازی های جوانی میگذشت. در زیر، دو عکس طرفین من و دوستانم را در اردوی صحرایی نشان میدهد و عکس وسطی بعد از فراغت از تحصیل است که به درجه ستوان یکمی نایل آمده ام.

 یک خاطره هم از دوران خدمت خودم در ارتش برایتان میگویم.. خالی از تفریح نیست. من در یک ایستگاه نیروی هوایی خدمت میکردم و همینجا بگویم که معمولا دکتر های وظیفه در واحد های خارج از مرکز ارتش برای خود عزتی دارند. این از چند جهت است، اولا خود پرسنل و برخا خانواده و کودکان آنان از خدمات این پزشک ها و مرخصی هایی که مینوشتند بهره میبردند و کم کم دوستی و احترام در دلشان ایجاد میشد. حکم این پزشکان هم نافذ بود. حتی سرهنگ پایگاه هم نمیتوانست آنرا لغو کند. و جنبه مهمتر اینکه پزشک وظیفه در بند ارتقا؛ در ارتش نبود و لذا بیشتر طرف ضعفا را میگرفت تا اقویا را. باری روزی تعدادی از پرسنل را برده بودند برای تیر اندازی و منهم با آنان رفته بودم چون طبق مقررات ارتش همه باید آمادگی کار با تفنگ را داشته باشند. تیر ها را انداختیم و ظهر شد و باید برمیگشتیم به پادگان. گروهبان مربوطه تماس گرفت که بگوید اتوبوس را بفرستید بیاید پرسنل را برگرداند. منتهی در ارتش این پذیرفته نیست که شما روی تلفن بیسیم که دشمن ممکن است شنود کند، آزادانه بگویید پرسنل در فلانجا منتظر اتوبوس هستند. دشمن میشنود و شبیخون میزند. لذا گروهبان ما از مکالمه رمزی استفاده میکرد. شروع کرد به گفتن، کبوتر...کبوتر.. ، من شغالم...، به گوشم... از آن طرف جواب آمد که کفتر ها در بیشه زار پلاسند... بگوشم.. خلاصه چشمتان روز بد نبیند تا نیمساعت انواع وحوش از چرنده و پرنده را در بیسیم نام بردند ولی مشکل حل نشد. معلوم شد گروهبان ما کُد رمزآنروز را ندارد و اشتباها یک کدُ کهنه با خود آورده است. از طرفی هم موقع نهار بود و پرسنل که چبدین ساعت در آن هوای آزاد تیر انداخته بودند و بطالت نموده بودند کاملا گرسنه بودند.. و بدتر اینکه تا نیمساعت بعدهم نهار خوری تعطیل میشد. .. چاره ای نبود.. کاری را که گروهبان کادر ارتش جرات نداشت انجام دهد، پزشک وظیفه پایگاه بر عهده گرفت. پیش رفتم و میکروفون را از او گرفتم. البته من افسر ارشد بودم و او هم با طیب خاطر اطاعت کرد. بعد در کمال سلاست در بیسیم گفتم پرسنل که امروز تیر انداخته اند در میدان تیر هستند، و خیلی هم گرسنه هستند..هر چه زودتر اتوبوس بفرستید تا اینها را برگرداند.

 در ایام جوانی، چنان که افتد و دانی

     

سال استودنتی بدین ترتیب آخرین سال راحتی و لذت بردن از زندگی بود قبل از شروع دوره دو ساله پر کاری. در طول این سال بین من و همسر آینده ام بنام بدری که همکلاس من بود به تدریج الفتی برقرار شد و در تابستان آخر آنسال که تعطیلی دو ماهه داشتیم باهم ازدواج کردیم. من دو سال از همسرم بزرگترم به علت مسیر طولانی که قبلا در دانشگاه های تهران و آمریکا قبل از ورود به دانشکده شیراز طی نموده بودم. آنسال سال زیبایی بود و عکس های زیرمصداق این گفته است که " در ایام جوانی، چنان که افتد و دانی." برخی از این عکس ها توسط دوست نازنینم کامروز که پایین تر او را معرفی کرده ام گرفته شده است.

     
 

آیین ازدواج ما هم  خالی از نقل نیست. خانواده بدری مقیم بابل هستند ولی تابستانها به شهمیرزاد به ییلاق میروند که موطن پدر بدری بوده است.  شهمیرزاد در دل کوهستان های البرز حدود نیمساعت رانندگی در شمال سمنان است.  باری در تیرماه  ١٣٤٩ (١٩٧٠ میلادی )  من و خانواده ام از تهران به شهمیرزاد رفتیم و بدری را از خانواده اش خواستگاری  کردیم . سپس در اواخر شهریور رفتیم به بابل و عقد آنجا انجام گرفت.

       

روز بعد کاروان مفصلی براه افتاد و عروس را  آوردیم  به تهران، به همان منزل محبوب من در تهران که قبلا توصیف کرده ام. ولی در شب عروسی آن منزل قابل شناسایی نبود،  متخصصین چراغانی محل آنچنان حیاط آن را آراسته بودند که بهشتی را مانست

     

شب بعد سور مفصلی دادیم به برادر و خواهر و روز بعد عازم شیراز گشتیم چون وقت تنگ بود و فرصتی برای ماه عسل نداشتیم

     

در شیراز آپارتمان  ٢ـ اتاق خوابه بزرگی اجاره کردیم که در طبقه دوم  یک منزل مسکونی بود  و از هر جهت راحت بود.  پنجره های آن رو به جنوب به باغ بزرگی باز میشد که باغ شراب سازی خلر شیراز بود. در آن تاریخ دیگر شرابی نمیساختند ولی باغ چشم انداز مصفایی داشت.   دوستان مادردانشگاه اغلب برای دیدار ما  میامدند و از آشپزی ماهرانه بدری نیز لذت میبردند. سه عکس پایین از این آپارتمان هستند

 اوپل با وفای من

در عکس بالا به غیر از بدری دوست ارزنده و دیرین من  دکتر کامروز نیز هست که مدت ها در نیویورک و کلیولند متخصص اورولوگ  بود و اخیرا در واشنگتن باز نشسته است . من و کامروز چندین سال  در یک خوابگاه  سوییت مشترک داشتیم.   در سفر اخیر خود به واشنگتن در هفتم اکتبر ٢٠١٣ فرصتی شد تا دوباره با او و همسرش تجدید دیدار کنیم...   همواره در قلب من عزیز است. ، موجود دیگری که در این عکس شایسته یاد آوری است آن ماشین اوپل  رکورد مدل ١٩٦٤ است که در تمام دوران شیراز  با من بود و خدمت مینمود.   چه ساعت های خوش که با بدری و دیگر دوستان در این اتومبیل داشتیم.  یک گرامافون هم داشت که میتوانست صفحه پخش کند. این ماشین را پدرم در بدو ورود من به شیراز  برایم خرید به مبلغ هفده هزار و اندی تومان ( ٢٥٠٠ دلار) و با من بود تا چند ماه بعد از فارغ التحصیلی.  در تمام دوران دانشکده پزشکی فقط من و دو دانشجوی دیگر دارای اتومبیل بودیم

     

در اینجا باید اذعان کنم که من  در نگهداری این زبان بسته چندان اهتمام نمیکردم، از جمله لاستیک های آن اغلب فرسوده و در شرف سوراخ شدن  بود. یکبار که  طبق معمول سالیانه در هنگام تعطیلات تابستان  عازم تهران بودم این اتفاق افتاد.  من معمولا ساعت ٦ صبح راه میافتادم و ساعت هفت در یک قهوه خانه مصفا در جوار تخت جمشید صبحانه میخوردم.   دوست داشتم در هوای خنک صبحگاهی در زیر درخت های  بید مجنون  آن قهوه خانه بیتوته کنم  و از صبحانه آنان که مشتمل بر نیمرو، نان لواش  دهاتی، و چای داغ  بود لذت ببرم،   باور کنید  این معجون دلپذیر در گیتی نظیر ندارد.   سپس معمولا از طریق  آباده و ایزدخواست خودم را به شهرضا میرساندم و در میهمانسرای دولتی آنجا که مال سازمان گردشگری ایران بود برای نهار توقف میکردم.  غذایش بد نبود و سالن و سرویس هایش فوق العاده تمیز ومرتب بودند.  بعد یکسره میرفتم  و حدود یکساعت بعد از آن از سی و سه پل اصفهان عبور میکردم و باز یکسره میراندم  و بعد از نیمساعت در شمال اصفهان از مورچه خورت میگذشتم و همواره با حق شناسی بیاد میاوردم که نادرشاه در اینجا افغان ها را برای آخرین بار شکست  داده و منهزم نموده است. درودی بر آن زنده یاد میفرستادم و براه خود ادامه میدادم تا به  میمه و سپس دلیجان و بعد در سلفچگان  به یک دوراهی میرسیدم که  مختار بودم  از طریق ساوه به طرف تهران بروم  یا از طریق قم.  معمولا راه قم را که نزدیکتر بود  انتخاب میکردم.  در آنجا قهوه خانه نسبتا بزرگی بود چون سر راه چهار شهر مرکزی ایران  بود مشتمل بر  قم،  اصفهان،  ساوه،  و اراک.   باری  آنجا برای آخرین بار توقف میکردم و چایی میخوردم  و تمدد اعصابی میکردم

در تابستان سال ١٣٤٧ که عازم بازگشت به تهران بودم،  اتفاقا  قدری زودتر از معمول به  قهوه خانه   سلفچگان  رسیدم، حدود ساعت یک بعد از ظهر.بود.  ماشینم خیلی سنگین بود چون تمام وسایل منزلی را که در شیراز تحویل داده بودم  در پایان سال بار آن ماشین  کرده و به تهران میبردم. شامل بر لحاف و تشک، البسه زیاد، چندین  کوسن و بالش،  دستگاه استریوفونیک با بلند گوها و صفحاتش، و تمام لوازم آشپزخانه من!!   در ساعت ده صبح  بین آباده و ایزدخواست  یکی از لاستیک های  فرسوده جلو ترکیده بود  در حالیکه با سرعت ١٣٠ کیلومتر میراندم. خوشبختانه آن حادثه به خیر گذشت و توانستنم اتومبیل را کنترل کنم و متوقف سازم.  سپس لاستیک یدکی ماشین را بجای لاستیک ترکیده سوار کردم و براه خود ادادمه دادم.  حالا، حدود ساعت حدود یک و نیم بعد از ظهر بود  که از آن قهوه خانه براه افتادم و خیلی زود وارد آن شاخه جاده که منتهی به قم میشد گردیدم.  ولی هنوز دو سه کیلومتری بیش  نرفته بودم که  دوباره صدای ترکیدن لاستیک مرا بخود آورد.  ماشین را به کناری کشیدم. مشخص شد  این بار لاستیک عقبی طرف مخالف راننده ترکیده است. این دیگر شوخی نبود چون من لاستیک یدکی دیگری نداشتم و معلو م نبود چه خاکی باید بسرم بریزم.  از دور قهوه خانه هنوز دیده میشد و حدود سه چهار کیلو متر و شاید یکفرسنگ فاصله داشت. ولی رفتن به آنجا  را میدانستم بیهوده است چون آنجا  تعمیرات  لاستیک و غیره و  اصلا هیچ نوع تعمیرات نداشتند،   فقط یک قهوه خانه بود و بس .  اتومبیل را هم نمیتوانستم در محل خودم  تنها بگذارم. چون در ایران اتومبیلی که در بیابان تنها رها شود بزودی فقط اسکلتی از آن میماند و چرخها،  اجزای موتور،  رادیو،  و اسباب های دیگر آن بسرعت ناپدید میشوند. هوا خیلی خیلی گرم بود، حدود چهل و اندی درجه سانتیگراد. در های ماشین را باز گذاشتم و داخل آن که سایه بود نشستم.  اتومبیل های عبوری می ایستادند و پیشنهاد کمک میکردند.   به آنانکه از قم میامدند میگفتم به قهوه خانه پایین راه بگویند من اینجا گیر کرده ام و احتیاج به کمک دارم،  یکی از پادو هایشان را بفرستند تا نگهبان ماشین من باشد که من بتوانم به قم  بروم و لاستیکی تهیه کنم و البته  حاضرم مبلغ خوبی به آنها پول بدهم. .... هیچکس نیامد .. هیچکس

کم کم  دیدم ساعت دارد به چهار نزدیک میشود و من گرمازده همچنان  در بیابان نشسته ام  و امیدم هم به مردمان آن قهوه خانه به یاس مبدل شده بود. با خود گفتم، علی تو در مسافرت اروپا با مشگلات بد تر از این مواجه شدی و فایق شدی،  حالا هم چاره ای بیاندیش... امیدت به دیگران نباشد.  به سرعت دست به کار شدم و هر چه ملافه و لباس چرکین که در اتومبیل داشتم جمع کردم و از طریق شکاف ترکیدگی لاستیک آنها را به درون حلقه لاستیک وارد نمودم و با  فشار آنها را  متراکم کردم..  بزودی یک لاستیک توپر داشتم!!!  پشت فرمان نشستم و ماشین را روشن کردم و با سرعت  خیلی خیلی آرام براه افتادم.  دیدم ماشین زبان بسته شکایتی ندارد و همراهی میکند.  اگر میتوانستم بغلش میکردم و میبوسیدمش. ولی خیلی  تقلا میکرد و داشت کم کم  جوش میاورد، چون سرعتش کم بود و مقاومت  استهلاکی زیادی در آن چرخ تحمل میکرد،  ولی عاقبت هر طور بود  بالاخره  مظفرانه وارد همان قهوه خانه معهود شد.  آبی بر رادیاتورجوشانش ریختم تا جگرش خنک  شود،  سپس خودم هم  یکی دو نوشابه سرد خوردم و  حرارتم را فرونشاندم.  بعد  ماشین را درست جلوی قهوه خانه پارک کردم و آنرا به قهوه چی سپردم و خودم با یک کامیون که عازم قم بود  رفتم که لاستیک یدکی اوپل را باز سازی کنم.  دوساعت و نیم بعد برگشتم، با یک لاستیک نیمدار و لی کارا.  سی تومان برای آن لاستیک پول داده بودم ( حدود ٤ دلار) و سه چهار تومان هم به هریک از کامیون ها که مرا برده و آورده بودند دادم. لاستیک نیمدار جدید را بر اوپل سوار کردم  و احساس کردم آن زبان بسته هم از اینکه دوباره فعال شده خوشحال است.  من و او در شامگاه  آنروز با  سربلندی و سرخوشی دوباره  به سوی تهران براه افتادیم. این تنها من نبودم که تهران را دوست میداشتم، آن زبان بسته هم تهران را دوست میداشت.  ساعت ده شب  بود که  من و او  وارد حیاط قدیمی خودمان در تهران شدیم. من شادان بودم، و خیلی راحت بود احساس کنم که اوپل هم مثل من شادان است که از یک شکست، یک موفقیت ساخته است

صحنه شیراز

 سرگرمی های ما در شیراز محدود بود و اگر سرمان سخت بکار بیمارستانی مشغول نبود شاید حوصله مان هم سر میرفت. در خود شهر
 دو چلوکبابی ممتاز بودند بنامهای سلطانی و اصفهانی که خیلی به درد دانشجویان میخوردند. غذای خوب با قیمت مناسب عرضه میداشتند. چلوکباب سلطانی شامل یک برگ و یک کوییده پنج تومان بود و چلوکباب کوبیده ٣٥ ریال. یک رستوران سنتی هم در سرای مشیر در انتهای بازار وکیل آبگوشت فوق العاده ای ارایه میکرد به مبلغ پنج تومان. رستورانهای نوع غربی هم بودند با همین قیمت ها مانند باباکوهی، میلک بارو چند تای دیگر. بستنی و فالوده معروف شیراز در حدود ٥ الی ١٠ ریال همه جا عرضه میشد و اگر اهلش بودید که من اصلا نبودم شلغم پخته هم در دستفروشی های خیابانی خیلی ارزان عرضه میشد. تاکسی نفری ٥ ریال بود، ٧ ریال برای دو نفر و ١٠ ریال برای سه نفر. خیلی وقت ها هم به دور و بر شیراز میرفتیم ، مانند دشت ارژن یا تخت جمشید و غیره

 

 
     

خوشبختانه فامیل ها و آشنایان  نیز گاهی به ما در شیراز سر میزدند.  عکس زیر پدر بدری را نشان میدهد  که در وسط نشسته باتفاق برادر بزرگ بدری  و همسر و فرزند آنان. در کنار من کوچکترین برادر  بدری است که خود در دانشگاه پهلوی دانشجوی پزشکی بود و از ما سه سال پایین تر بود.

ولی بیشتر عمر بدری و من در دو سال آخر شیراز در بیمارستانها میگذشت . چه ساعت ها که در اتاق های عمل نگذراندیم و و چه شبها که بر سر بیماری خطیر تا صبح نخفتیم و چه اوقات طولانی که در کار زایمان بودیم و غیره و غیره . در این چند سال هر دو ما متحول شدیم و کیست که متحول نشود وقتی شاهد روند بی پایان آلام انسانی باشد. رنج و لعب را در چهره های بسیار نزدیک میدیدیم و دردناک بود ولی خوشبختانه شادی را نیز در بازیافت سلامت میدیدیم و بعضا بر خود میبالیدیم که سهمی در این معجزه داشته ایم. تنی چند بر روی دست ما می مردند. اغلب پیر بودند و بود و نبود ما در سرنوشتشان یکسان بود، ولی در اینجا نیز نقشی را که پزشک از کهن سالها بر عهده داشته انجام میدادیم، یعنی با آنان قدم به قدم میرفتیم که تنها نباشند .. بخصوص در ساعات آخرشان
 آنچه که ما را به سر حد طاقت میازرد و هیچ مرهمی نداشت دیدن کودکانی بود که به بیماری های صعب العلاج دچار بودند یا با آن ها به این دنیا آمده بودند. دیدن این معصومین دل هر کس را میشکست. نه آنها و نه ما دلیل این همه ظلم را که در حق شان میرفت نمیدانستیم. آن بیچاره ها حتی شکایت هم نمیکردند، بلکه سهل است، بر حسب طبیعت کودکانه خویش بروی ما لبخند هم میزدند که خود را در دل ما جا دهند.... و این لبخند بیش از هر چیز دیگر سوز دل ما را بیشتر میکرد

 ولی چاره ای نبود و راه را باید میرفتیم .. همان راه ابدی که کاروان زندگی است . پس خود را در بیمارستان بیشتر و بیشتر مشغول میداشتیم. در لحظات میانی این اوقات هم مجبور بودیم در همان غذاخوری بیمارستان چیزی بخوریم چون نمیشد بیمارستان را ترک کرد. در بیمارستانها چند اتاق تخت دار بود که اگر شبها آسوده بودیم چند ساعتی بتوانیم بخوابیم و نیز یک سالن مخصوض استراحت کشیک ها هم بود که تلویزیونی هم داشت. از ساعت ٩ هر شب به تدریج در آنجا اجتماع بزرگی تشکیل میشد مشتمل بر بیست یا سی نفر که کشیک های بخش های مختلف بودند از اکسترن و انترن گرفته تا رزیدنت. پزشکان رزیدنت آنهایی بودند که در حال گذراندن دوره های تخصصی بودند. محفل گرم و بیریایی تشکیل میشد. چند تایی به ورق بازی یا دیگر سرگرمی ها روی میاوردند ولی اکثریت با گفت و شنود و هم محضری جوان و شادان خود آن ساعت هارا سیری میکردند. اعلب در ساعت ١٠ شب پول جمع میکردیم و کسی را میفرستادیم برود برایمان کلوچه مسقطی که شیرینی ویژه شهر شیراز است بخرد . در ساعت یازده شب هم خود بیمارستان یک شب چره میفرستاد به سالن که اغلب مشتمل بود بر نان و پنیر و گردو..خیلی هم میچسبید

محور گفتگو ها بر امور بیماران دور میز، مثلا آنانکه تشخیص سخت داشتند یا یک بیماری نادر و نایاب داشتند و واجب بود همه بروند ببینند..همینطور کنسولتاسیون بین بخش های مختلف قبل از آنک رسما و بر روی کاغذ نوشته شود بین انترنهای مربوطه همانجا رد و بدل میشد. مثلا انترن بخش داخلی به انترن جراحی عمومی خبر میداد که یک بیمار با خونریزی معده دارد که خوب جواب نمیدهد و شاید مجبور شوند او را بفرستند برای جراحی معده. رویداد های جالب و شیرینکاری های پزشکان نیز در همان مجلس مطرح میشد.از جمله شگردی شاهکار که یکی از رزیدنت های بخش اطفال بکار زده بود تا والدین کودکی را که از کم خونی در شرف مرگ بود به اهدا؛ خون راضی کند. این صحنه تکراری رایجی بود و مربوط میشد به بیمارانی که ضایعه ژنتیکی مادرزادی دارند و در نواحی مالاریا خیز فراوانند. این بیماران به برخی انواع باقالی و برخی داروهای خاص حساسیت دارند و ممکن است به یکباره قسمت اعظم خونشان را از دست بدهند و در آستانه مرگ قرار گیرند، اینها را به بیمارستان میاوردند در حالی که مرگشان حتمی بود، ولی چاره اش هم آسان بود. کافی بود به آنان خون تزریق کرد که بلافاصله بیدار میشدند و کودکانه به پدر و مادرشان لبخند میزدند و دل آنان را میبردند. این از معجزات نادر پزشکی است. مشکل عمده این بود که در ایران خون نایاب بود چون مردم از اهدا؛ خون واهمه داشتند. چه بسا شبها که پزشکان جوان بیمارستان سعدی شیراز خود آستین بالا زده بودند و برای بیمارشان خون اهدا؛ کرده بودند

باری روزی هم باز مردی از اهالی ممسنی سراسیمه وارد اورژانس بیمارستان سعدی شد و نوجوانی در آستانه مرگ بر روی دو دست داشت. معالجات بلافاصله شروع شد ولی طبق معمول وقتی از آن مرد خواستند به بانک خون بیمارستان برود و قدری خون بدهد گفت حاشا و کلا، هر چه پول بخواهید میدهم، ولی خون نمیدهم. آدم را از مردی میاندازد .. و غیره. عاقبت هیچکس از پس او برنیامد الا یک رزیدنت بخش اطفال که او را به کناری کشید و قدری در حیاط بیمارستان در گوش او نجوایی کرد و در پایان آن گفتگو مردک بی چون و چرا به بانک خون بیمارستان رفت و داوطلب اهدا؛ خون شد!!! این رزیدنت از اهالی اصفهان بود و قدری هم سنش از دیگر رزیدنت ها بیشتر بود چون در جوانی چند سالی طلبه علوم دینی بوده و بعد ها به پزشکی و اطفال روی آورده بود. او حاضر نمیشد شگرد خود را برملا کند تا شب که در مجمع شبانه بیمارستان وقتی دید همه مشتاقند لب به سخن گشود و با همان لهجه شیرین اصفهانی گفت " هیچی.. بهش گفتم اینها که دست ور نمیدارند بالاخره باید به پسرت خون بزنند وگرنه میمیره. حالا تو اگه خون ندی، مجبور میشن خون الاٍع بهش بزنن". بعد هم توی چشم هایش خیره شدم و گفتم فردا توی قیامت جواب خدا راچه میدهی که راست راست راه رفتی و گذاشتی به بچه ات خون الاغ تزریق کنند

     

چند سال بعد مردی سترگ بنام دکتر فریدون علا  وضعیت اسفناک بانک خون ایران را زیر و رو کرد. او سازمان ملی انتقال خون ایران را شالوده ریخت و ذهنیت مردم را آنچنان تغییر داد که کارمندان موسسات دولتی و ملی دسته دسته به بانک های خون میرفتند و خون خود را اهدا میکردند. پزشکی ایران در تمام رشته هایش به این مرد بزرگ و خدمات او مدیون است. سپس در سال ١٣٥٨ در همان سازمان ملی انتقال خون  چنان عرصه را بر او تنگ کردند که سال بعد سازمان محبوبش را که خود ساخته بود رها کرد و به اروپا رفت. طبق خاطرات خودش  تا مدتی گذران او و خانواده اش در آنجا به سختی صورت میگرفت

جشن های ٢٥٠٠ ساله

در پاییز ١٣٥٠ (اکتبر ١٩٧١) در ایران جشن های ٢٥٠٠ ساله شاهنشاهی برگزار شد  که در اوضاع آنموقع کشور خیمه شب بازی بیهوده ای بیش نبود.  ولی باعث شد یکی دو تا بیمار عجیب و غریب هم به تور ما در اورژانس بیمارستان نمازی بخورد. بیشترینشان البته عجیب و غریب نبودند بلکه مسافرین محترمی بودند که به اسهال دچار شده بودند. اتفاقا  آنروز یک روز تعطیل بود و من انترن موظف اورژانس نمازی بودم و در بقیه بیمارستان هم جز چند تا رزیدنت پزشک دیگری نبود. به جماعت اسهالی ها داروی لازم را تجویز میکردم ولی مکالمه با آنهایی که انگلیسی بلد نبودند به سختی صورت میگرفت. اغلب من ساعت خودم را میگرفتم جلوی صورتشان و با اشاره به عدد ٦ میگفتم یک کپسول و بهمین ترتیب  برای ١٢ هم یک کپسول و ادامه آن تا بفهمند هر شش ساعت باید یک کپسول بخورند. یکی دو تا ایرانی هم داشتیم که عجبا بهیار زیر دست من که یک دختر ایلاتی بود با یکی از آنان هم مشکل ارتباطی پیدا کرد. بیمار خانم خیلی بزک دوزک کرده و سانتی مانتالی بود که به طپش قلب دچار شده بود. بهیار رفت تا پرونده تشکیل بدهد  ولی خیلی زود برگشت و در حالی که سگرمه هایش توی هم بود گفت آقای دکتر این یک فاحشه درباری است.  منهم که تا آنموقع خودم هم فاحشه درباری ندیده بودم با علاقمندی رفتم و بیمار را معاینه کردم. و سپس حمله عصبی او را با تزریق قدری والیوم کنترل کردم و عاقبت  از شغلش پرسیدم.  گفت " من از سلاطین پذیرایی میکنم " یعنی ندیمه بود. ولی کوشش من در فهماندن  فرق ندیمه با فاحشه به بهیار اورژانس چندان موفق واقع نشد

بیمار ایرانی دیگر مرد پنجاه و اندی ساله بود با سابقه کمردرد، ولی آنروز چهار چنگولی شده بود و به صورت دولا صورتش مقابل شکمش گیر کرده بود. کت و شلوار سرمه ای رنگ خوبی بر تن داشت و فکل کراواتش هم مرتب  بود و کفش هایش برق میزدند. معلوم شد جلوی هتل داریوش دربان است و هر ماشین حامل یکی از میهمانان عالی رتبه که میرسیدند او در ماشین را باز میکرد و تا کمر دولا میشد و تعظیم میکرد. بار آخری همانطور دولا مانده بود و نمیتوانست قد علم کند.  باتزریق یک آمپول نرم کننده عضلات کم کم کمر او را کشیدیم آوردیم سر جایش. سپس یک مرخصی دو هفته ای هم برایش نوشتم که بتواند حقوقش را بگیرد و از این شامورتی بازی ها خلاص شود

طرف های عصر بود که فکر کردم آنروز را به خیر گذرانده ایم و دیگر خبری نخواهد بود، ولی ناگهان تلفنی از سرپرستار بیمارستان که خانم بسیار خوب و مهربانی بود دریافت داشتم. گفت فلانی دستم به دامنت،  الان از کاخ باغ ارم زنگ زدند و گفتند والاحضرت شمس که  آنجا تشریف دارند دچار سردرد ادواری خودشان شده اند و پزشک خارجی همراهشان تجویز کرده که مقداری ماده بیحس کننده موضعی زایلوکایین بانضمام وسایل تزریق به او برسانیم. من گفتم بده راننده ببرد من که نمیتوانم اورژانس بیمارستان را بی سرپرست بگذارم. گفت نه، تو برو که انگلیسی ات خوبست و پزشک هم هستی راننده اگر بفرستیم بی حرمتی است. قرار شد رزیدنت جراحی مواظب اورژاانس باشد تا من بروم و برگردم. یک جعبه کمک های اولیه را گرفتیم و در داخل آن یکی دو آمپول زایلوکایین با غلظت های مختلف  گذاشتیم بانضمام چند سرنگ یکبار مصرف که در آن زمان پدیده نوظهوری بود و هنوز به صورت گسترده در بیمارستان نمازی بکار نمیرفت، چه رسد به  دیگر جاها.  من با اونیفرم سفید رنگ انترنی خودم در حالی که کیف کوچک دارویی را در دست داشتم سوار بر اتومبیل اوپل رکوردم که در چند عکس بالا هست شدم و بطرف باغ ارم حرکت کردم.  باغ ارم یک قصر تاریخی است و در آن دوران بعضی اوقات مورد استفاده اعضای دربار در مسافرت به شیراز قرار میگرفت .  دم دروازه ورودی نگهبان ایست داد و وقتی اسم و ماموریت خود را گفتم با احترام راه داد. با اتومبیل تا انتهای سکوی جلوی کاخ پیش رفتم و آنجا مابین دو اتومبیل دیگر جایی یافتم و پارک کردم. طرف چپ من چندین اتومبیل پلیموت امپریال پارک شده بودند که از تهران آنها را میشناختم که مخصوص بادی گارد های دربار هستند.  در طرف راست من یک دستگاه اتومبیل رولز رویس با وقار و آرامش هر چه تمامتر پارک شده بود. از نزدیکترین در ساختمان یک خانم ندیمه بیرون آمد و به من خوش آمد گفت. سپس مرا به طبقه بالا برد و گفت " چند لحظه اینجا باشید تا ورود شما را اعلام کنم." بعد در اتاق را بازکرده و بعد از اعلام نام من راه داد تا داخل شوم

اتاقی بود به ابعاد تقریبی ٧ متر در ٤ متر و در طرف مقابل پنجره والاحضرت شمس با ربدوشامبر روی مبلی لمیده بود. مرد موقر  شیکپوشی هم در گوشه اتاق ایستاده بود و ظاهرا همان پزشک خصوصی شمس بود. من بیش از این نتوانستم جزییات صحنه را درک کنم چون متجاوز از بیست الی سی سگ کوچک از نژاد پودل و غیره ریختند به  دور من و شروع کردند به بوییدن و لیسیدن کفش ها و سعی در بالا آمدن از پاهای من داشتند که با فرمان  قاطع والاحضرت  به جاهای اولیه خود بازگشتند.  در اینجا پزشک شخصی والاحضرت جلو آمده و بامن دست داد و خود را معرفی نمود. سپس از من دعوت نمود که  دو پزشک با هم به اتاق مجاور برویم و درباره بیمار کنسولتاسیون  کنیم.  در یک کلام بگویم ادب  و نجابت ذاتی آن مرد در آنروز دل مرا برد و احترامی که در حق من مبذول داشت تا ابد احترام او را در خاطر من به عرش اعلی برده است.  او یک اتریشی بود و تقریبا دو برابر من سن داشت و عمری را با شاهان بسر برده بود. میتوانست خیلی راحت بسته دارو ها را از من بگیرد و با یک تشکر سرد از همان دم در مرا بازگرداند. .. ولی نه، این در روش او نبود.  راجع به سابقه سردردهای بیمار به من توضیح داد و اینکه معمولا با تزریق  یک سی سی در پشت گوش تسکین قابل ملاحظه ای حاصل میشود. و خواستار نظر من شد؟ من هم با انگلیسی بلیغ خودم ( انگلیسی او بی نقص بود، ولی تلفظ من بهتر بود ) ابتکار عمل او را ستودم و با آن موافقت نمودم. سپس در مورد مقدار زایلوکایین هم بطریق اولی به توافق رسیدیم و در این هنگام بود که دیگر سنگ تمام گذاشت و از من پرسید آیا مایل هستم خودم تزریق را انجام دهم؟ که من نظر فروتنانه خویش را اعلام داشتم که بهتر است با دست های توانای  خود او انجام شود. در راه بازگشت به بیمارستان و در آن غروب سحر انگیز پاییزی شیراز من مست خلسه نجابت و ادب آن بزرگوار بودم که با او فقط پنج دقیقه در تمام عمرم برخورد داشتم ولی صورت مهربان و بزرگمنشش تا به امروز در خاطرم نقش بسته است.  من مست خلسه نیروهای خوب زندگی بودم.  لحظاتی از این گونه بمن آموختند که چه طور میشود با خرج قدری لطافت بدون هزینه  در رفتار انسانی زندگی را بسیار شیرینتر کرد

پزشکی هسته ای

درسهایی از مقوله بالا را هر کس به فراخور حال خود و در لحظات نادر زندگی میتواند بیاموزد، ورنه در دانشکده تدریس نمیشود. آنچه در شیراز به ما می آموختند خود حاصل جمع زندگی و آموزش های هزاران هزار پزشک بود که پیش از ما در صحنه گیتی زیسته بودند و با درد و رنج های بشری دست و پنجه آزیده بودند. این برکه ای نسبتا راکد بود ولی فرایند کوششهای آنان در قرون اخیر جهشی بی سابقه درزمینه دانش پزشکی  و درمان پزشکی  تجربه کرده بود که نشات میگرفت از رنسانس و شکوفایی علم در مغرب زمین.  دانستی های ما  در مورد ساختار سلولی بدن انسان و کارکرد آن در طول سه قرن اخیر بیش از کل تاریخ بشریت به پیش رفت  و به جز کارکرد مغز که هنوز بر انسان کاملا آشکار نیست کار کرد بقیه قسمت های بدن و نیز محیط زیست اطراف بدن مانند میکربها، در حال حاضر  تا سطح مولکولی  واشکافی علمی شده و مستند است بر قوانین مشخص فیزیک ، شیمی، و ژتنتک.  در زمینه  پیشگیری و درمان هم تا درجه ای  مشابه ولی کمتر پیشرفت های چشمگیر و شایان صورت پذیرفته که در پرتو همان گسترش  اصلی در دانش پزشکی بوده است.  نمونه های شایان اختراع انواع واکسن ها وآنتی بیوتک ها در قرن اخیر میباشند که مرگ و میر ناشی از بیماری های عفونی را در دنیای متمدن تقریبا از میان برده  اند

زمینه دیگر و بسیار مهم پزشکی عبارتست از روش های تشخیض بیماری  که مردمان عادی از پزشکی  بیشترهمین را میبینند، یعنی کار هایی که پزشک بر بالین بیمار انجام میدهد.  در این زمینه پیشرفت های چشمگیری  صورت نگرفت و آنچه تا اول قرن بیستم عمل میشد تقریبا همان بود که  بقراط و جالینوس در دو هزار و اندی سال پیش بر جای نهاده بودند  و بعد ها نیز ابن سینا و زکریا رازی  در هزار سال پیش دوباره همانها را تاکید کرده بودند. بدین صورت  که  بعد از اخذ شرح حال بیمار که از دیر باز و هنوز هم مهمترین قسمت تشخیص بیماری است،  پزشکان نیاکان ما به لمس بدن بیمار میپرداختند و  سپس نبضی میگرفتند و نظری بر ادرار میافکندند و عاقبت گوش خود را میچسباندند به سینه، و قلب و شکم  بیمار و به صداهای بدن گوش میدادند. در اوایل قرن ١٩ یک پزشک فرانسوی که قدری خجول بود از یک قیف وارونه استفاده کرد که بعد ها تبدیل شد به همین گوشی های متداول پزشکان امروز. در آستانه قرن بیستم عکسبرداری با اشعه ایکس ابداع شد که در کارکرد با ریتین و استخوانها کار برد شگرف داشت  ولی بقیه اعضا را خوب نشان نمیداد چون با بافت نسج نرم بدن تفاوتی ندارند . این بود وضعیت عکسبرداری طبی در سالهایی که ما دانشجوی پزشکی بودیم. یعنی ما و اساتید ما در آن زمان در آرزوی آن میسوختیم که از کبد، یا تیرویید بیمار بتوانیم عکس بگیریم. هنوز از سیتی اسکن، اولتراسوند، یا  ام آر آی خبری نبود.اولین تکنیکی که برای عکسبرداری از ارگانهای بدن  به عرصه آمد از مواد رادیو اکتیو استفاده میکرد و بهمین سبب موسوم گشت به پزشکی هسته ای.  در این تکنیک مقدار ناچیزی ماده رادیواکتیو، مثلا یدـ١٣١، به بدن بیمار وارد میکنند و سپس برحسب فیزیولژی طبیعی تیرویید اکثر این ماده  در غده  تیرویید ذخیره میشود و  انتشار آن در سطح غده متناسب است  با  شدت و ضعف کارکرد تیرویید در هر نقطه. دستگاه ویژه ای  از این مجموعه تصویر برداری میکند که موسوم است  به اسکن. دکتر رسول برکت استاد دانشگاه شیراز و متخصص تیرویید برای اولین بار این سرویس را در بیمارستان نمازی براه انداخت و در آن زمان تنها  دانشگاه های تهران و شیراز در کل ایران دارای این تکنولوژی بودند.  دکتر برکت اوایل فقط اسکن تیرویید  انجام میداد ولی به تدریج به کبد، لوزالمعده، استخوانها، ریتین و سایر اعضا نیز گسترش یافت.  من بار اول که یک اسکن کبد  دیدم را هر گز از یاد نمیبرم.   بر روی ورقه کاغذ بزرگی میلیونها  نقاط  رنگ وارنگ  چاپ شده بود که طرح کلی کبد را نشان میداد.  ندایی در درون من به من گفت که راه آینده من نیز همینست. همه شرایط ایده آل  را داشت.  تکنیکی بود آوانگارد، پیشرو و در صدر ترقیات پزشکی آنروز بود و از طرف دیگر به سنگینی آجین بود از فیزیک، الکترونیک، فیزیک اتمی،  و درگیر کاربرد کامپیوتر و دیگر تجهیزات سنگین علمی.   همانجا تصمیمم را گرفتم و یکی دو سال بعد در آمریکا وارد دوره تخصصی پزشکی هسته ای گردیدم



به پایان آمد این دفتر،.....  حکایت همچنان باقی است

در پایان بهار سال بعد وقت آن رسید که با شیراز مینوی وداع کنیم.  عزیزان ما از تهران آمدند که در شادی ما سهیم گردند. عزیز ترین عزیزی که آمد پدرم بود. در عکس زیرین  من و بدری در دو طرف آن زنده یاد ایستاده ایم. او در پوست خود نمیگنجید و من نیز بس دلشاد بودم که مایه خرسندی او گشت ایم


بخش بعدی