اولین سال ها

نوشته علی رضایی

سال های بیخبری

سال ١٣٢١ هم برای من و هم برای جهان سالی سرنوشت ساز بود. برای من از اینجهت که در تابستان آن سال من در محله چرنداب تبریز پای به عرصه وجود نهادم، و برای جهان از اینجهت که اولین نشانه های امید بخش در روند مخرب جنگ جهانی دوم در همین سال که مترادف با ١٩٤٢ میلادی بود ظاهر گشت. جنگ از ١٩٣٩ با حمله آلمان به چکسلواکی شروعٍ شده بود و تا آن زمان هیتلر رهبر فاشیست آلمان موفق شده بود نیمی از جهان متمدن آنروز را به خاک و خون بکشد و موجب مرگ صد ها هزار مردم بیدفاع بشود، دنیا را سیاهی و غم فرا گرفته بود و امید بزندگی در دلها خشکیده بود. در اروپا و آمریکا جوانها ازدواج نمیکردند و زوجهای جوان نیز بچه دار نمیشدند.

ولی این داستان اصلا در خاور میانه مصداق نداشت. درست در سالی که جنگ جهانی دوم شروع شد خانواده پدری من تصمیم گرفتند که وقت آن شده که پدر من نیز زن بگیرد. شروع کردند به خواستگاری رفتن به منازل محترمین شهر تبریز که دوشیزه های دم بخت داشتند. شب ها هم علیرغم اینکه پدر بزرگ من رادیو داشت و به صدای آلمان و بی بی سی گوش میداد هیچگاه به دلش خطور نمیکرد که یک روز جنگ به آستانه منزل او در محله چرنداب تبریز هم برسد. نه تنها جنگ به تبریز رسید بلکه هزاران سرگشتگی دیگر هم ببار آورد که در نهایت موجب مهاجرت بسیاری از آذربایجانی ها و از جمله خانواده خود من به تهران گردید.

تلاش های بی پایان مادر بزرگ و عمه های نازنینم بالاخره به نتیجه مطلوب رسید و مادر من که از خاندان ملک التجاری تبریز بود به نامزدی پدرم درآمد. خاندان ملک التجاری از خانواده های مشهور تبریز بوده و نیاکان آنان از نواحی دوردست ایران در شمال افغانستان به آذربایجان مهاجرت کرده و در این دیار اقامت گزیده بودند. به گفته بزرگتر های خانواده این مهاجرت به دستور نادر شاه افشار صورت پذیرفته بود.  در قرن اخیر آنان از جمله بازرگانان سرشناس و ثروتمند آذربایجان به شمار میرفتند و چند تن از آنان از سلاطین قاجار به لقب و منصب ملک التجار مفتخر شدند. آخرین فرد که این لقب را داشته حاج میرزا لطفعلی ملک التجار جد سوم نگارنده از طرف مادری میباشد.

خاندان پدری من اغلب بازرگان بودند. پدر بزرگ من، محمد ابراهیم رضازاده ، در بازار تبریز بازرگانی خوشنام و سرشناس به حساب می آمد. اجداد او نیز همگی تبریزی بودند ولی به ضرورت شغلی بعضا در کشور های همجوار سکونت چندین ساله داشتند. از جمله پدر محمد ابراهیم که ظاهرا نامش رضا بوده مدتها در کشورعثمانی به تجارت مشغول بوده و کمی قبل از فوتش به تبریز مراجعت میکند پدر بزرگم در این زمان هنوز در سنین نوجوانی بوده و بعدا تحت حمایت یکی از آشنایان خانوادگی به نام حاجی کتانچی در بازار تبریز به کار تجارت منسوجات پارچه ای و پتو میپردازد و کم کم ستاره اقبالش درخشان میگردد. اوج موفقیت او وقتی حاصل شد که حاجی کتانچی سنگ تمام گذاشت و دختر خویش قمر را نیز به ازدواج او در آورد . البته باید گفت که مادر بزرگ من قمر خانم بر خلاف اسمش چندان شباهتی با ماه تابان نداشت حاج محمد ابراهیم آقا سپس تجارتخانه محمد ابراهیم رضازاده و پسران راتأسیس کرد که بزودی به یکی از بزرگترین عمده فروشی های نخ و منسوجات تبریز تبدیل گردید.

شرق بهشت

Ara-Hyat

مدل منزل پدر بزرگ در مقصودیه

باری، پدر و مادر من در سال ١٣١٩ (١٩٤٠ میلادی ) ازدواج کردند و عروس را آوردند به منزلی که جدیدا در جوار منزل پدر بزرگم تحت نظارت و طبق نقشه پدرم ساخته شده بود و موسوم بود به " تازه حیاط ". این حیاط دیوار به دیوار منزل پدر بزرگم بود و در شرق آن قرار داشت. از طرف غرب هم منزل پدر بزرگ دیوار به دیوار منزل عموی بزرگم بود. این سه منزل در حیاط هایشان به همدیگر در ارتباطی داشتند و مجموعه منازل رضازاده را تشکیل میدادند.

بفاصله یک سال جنگ به تبریز هم رسید. در سحرگاه سوم شهریور ١٣٢٠ معادل ٢٥ اگوست ١٩٤١نیروهای روسیه شوروی و انگلستان از شمال و جنوب ایران را اشغال کردند و تا تهران پیشرفتند. مادر بزرگم در سالهای بعد برای من تعریف میکرد که در آن روز چند هواپیمای سبک ارتش سرخ در اطراف تبریز برخی بمب های پر صدا و نسبتا بی ضرر انداختند و بعد خبری نشد تا چند ساعت بعد که عموی میانی من که در خدمت نظام وظیفه بود ناگهان دوان دوان به خابه  آمد، لباسهای ارتشی اش را در آورد ودر آستانه پنجره رو به حیاط نشست و گفت " جنگ تمام شد. به ماگفتند بروید منزل." ظاهرا وضعیت شهر چندان بهم نخورد. به گفته پدرم افسران روسی نسبتا مودب بودند و سرگرمی بزرگشان خرید از مغازه ها بود. آنها از وفور اجناس و خوراکی در مغازه ها تعجب میکردند و از اینکه میتوانند پول بدهند و مثلا فاستونی یا پتو بخرند فوق العاده خرسند بودند. ولی هر چه بود  ترس و نگرانی از آینده  تا حدی در دل مردم رسوخ یافته  بود. خود پدرم بعد ها تعریف میکرد که در یک غروب مفرح باتفاق دایی میانه ام در پارک شهر تبریز مو سوم به باغ گلستان نشسته بودند و بستنی میخوردند ولی او یکباره به دایی ام گفته بود شاید این ازدواج در این سالهای جنگ به موقع نبوده .

پدرم در ۳۰ سالگی مادرم در ۴۸ سالگی پدر بزرگ پدری ام

این فقط یک لحظه گذرا در آن غروب با صفای باغ گلستان بود و بس. پدر من هرگز اهل تاسف خوردن نبود، او ذاتا نسبت به خود و  انسانهای دیگر خوشبین بود و آنها را دوست میداشت. این پدیده زیبا را من نیز از او به ارث برده ام و تا ابد رهین منت او میباشم. او از سلاله نسلی بود که با خوشبینی به شفق دانش و صنعت غرب مینگریستند و به آن ایمان داشتند. او مردی بود کوشا و در تامین رفاه خانواده اش  بسیارتلاش میکرد، بخصوص برای من. من با او یک پل عاطفی خاصی داشتم . در بیست سالگی که منزل پدری را ترک کردم و تا یکی دو دهه در شهرها و دانشگاه های مختلف ایران و آمریکا سیر آفاق میکردم نامه نگاری پرشوری را نیز با او شروع کردم که تا آخر عمر پدرم  ادامه یافت. او قریب هشتاد سال زیست و همواره بر روح من نور افشاند. روز اول ماه مه ١٩٩٣ شتابان از آمریکا به تهران رفتم تا با او وداع ابدی نمایم و از آن تاریخ در این جهان با گامهای خسته خود تنها راه میسپارم.... تا سالیانی چند بعد از آن تاریخ من هنوز در لحظات تنهایی خویش با او حرف میزدم... من به سادگی اورا میپرستیدم..

 
منزل ملک التجار در کوچه مجتهد
 
اشغال ایران به دست نیروهای خارجی به جز قحطی وگرانی چندان اثری بر جامعه نداشت. ایران و ایرانی در طی هزاران سال آموخته اند که زیاد دستخوش حوادث نشوند و راه خود را طی کنند. آنان سعی در پیشگیری و مبارزه با رویداد ها نمیکنند، هروقت بلایی آمد میگویند "این نیز بگذرد" و با دورزدن و خنثی سازی آنرا از کار میاندازند و در بیهوده گی های ابدی آن دیار غرق میسازند. بدین ترتیب راه زندگی ادامه میابد. با این رویه مرضیه برنامه تنظیم خانواده پدر و مادر من هم اصلا بهم نخورد و در تیرماه سال بعد از اشغال ایران من پیروزمندانه قدم به عرصه وجود نهادم. بنا بر سنت معهود، پدرم صبح روز بعد به حضور پدر بزرگم رسید و راجع به نامگداری نوزاد کسب تکلیف کرد. او هم احتمالا استخاره ای کرد و گفت " کریم ". ولی پدرم این نام را نمی پسندید و دوست داشت علی باشد. مخالفت با گفته بزرگان البته در خانواده های قدیم در حکم کفر بود. لذا اسم من در شناسنامه همان کریم شد، و به تبع آن بعد ها در تمام مراحل درسی ابتدایی، متوسطه و دکترا، و حتی کاریر طولانی من در رشته پزشکی هسته ای چه در ایران و چه در آمریکا نا  بدین زمان به نام کریم ثبت گردیده. ولی در میان خانواده و فامیل خودم موسوم هستم به علی.

 خانه ما در مرز بین محله های مقصودیه و چرنداب بود که هر دو اینها در بافت سنتی تبریز فرو رفته بودند. یعنی کوچه پس کوچه های باریک و بلند با سنگفرش درشت و ناهموار که درمیان دیوار های گلی سر به فلک کشیده امتداد میافتند. براستی کوچه های تبریز منظره غم انگیزی داشتند.  ولی کافی بود وارد منزلی شوید، نا گهان زندگی با زیبایی تمام به شما خوش آمد میگفت ،،، زنان زیبا، معماری زیبا، فرشهای زیبا، و خوراک های زیبا و خوشگوار. چرنداب از شهرت تاریخی بیشتری برخوردار بود و در آنجا گورستانی نیز بود که مدفن برخی مشاهیر گذشته از جمله عطاملک جوینی بود. حتی یکی از شاعران معاصر حافظ بنام کمال خجندی در وصف چرنداب شعری هم سروده است

تبریز مرا راحت جان خواهد بود
پیوسته مرا ورد زبان خواهد بود
تا درنکشم آب چرنداب و گجیل
سرخاب ز چشم من روان خواهد بود

روشن است که من به عنوان یک نوزاد از اینهمه شکوه و جلال تاریخی که بر محله ما حاکم بود بی خبر بودم.از محبت ساکنین سه خانه رضازاده لذت میبردم و برخا نیز به منزل پدر بزرگ مادریم ، ملک التجار، در کوچه مجتهد میرفتم. این رفت و آمد ها با درشکه صورت میگرفت. گاهی وقت ها هم عموی کوچکم مرا با دوچرخه خویش به آنجا میرساند. ظاهرا او در جلوی دوچرخه اش نشیمنگاه مخصوصی مجهز به کمربند ایمنی برای من درست کرده بود. بدین ترتیب سوار بر دوچرخه عمویم اغلب از کنار مزار عطاملک جوینی و دیگر بزرگان میگذشتم و به خانه هایی میرفتم که برایم بهشت بودند، و آن خانه که  کمی کوچکتر بود و در شرق دیگران قرار داشت برای من مصداق همان "شرق بهشت " بود.

تراژدی های انسانی

ولی همه جا گل بی خار نبود، در سال دوم عمر خویش پدر بزرگ مادری ام را از دست دادم. او مردی تندرست و بانشاط بود ولی در چهل و چند سالگی و در اوج لذت از زندگی به ناگهان دچار بیماری حصبه گردید و بعد از چهل روز تب کردن از این دنیا  برفت. این تابلوی کلاسیک بیماری حصبه است که از دیرباز توسط بقراط، جالینوس، ابن سینا، و زکریای رازی توصیف شده بود. آنها گفته بودند که بیمار در پایان تب شدیدی میکند و از پی آن یا میمیرد یا کاملا خوب میشود. این را دانشمندان مغرب زمین هم خوانده بودند ولی به آن بسنده نکرده بودند. بیش از یک صد سال بود که کشف کرده بودند عامل آن بیماری یک نوع باکتری است که از طریق آب های آلوده انتشار میابد و در پی آن مهندسین شهر سازی آنا ن مدتی بود که در بسیاری شهرها آب را لوله کشی کرده بودند. البته نه در ایران چون در اینجا همان کرختی اجتماعی " این نیز بگذرد" حکمفرما بود و همه گونه بیماری ها و مرگ های زودرس کودکان و جوانان جزیی ازمقدرات پذیرفته شده زندگی تلقی میشد که بیشتر در مقوله چشم زدن و اسپند دود کردن میبود تا در مقوله آب لوله کشی و مهندسی.  در مورد مرحوم ملک التجار چون فردی متمکن و روشن ضمیر بود و از طرفی دو فرزندش در دانشگاه تهران در رشته حقوق و پزشکی تحصیل میکردند سعی شد با استفاده از امکانات هوایی متفقین داروی جدید الکشف پنی سیلین برای او به تبریز بیاورند. این پنی سیلین در آن دوره به صورت مایع و در ظرف های یخ انتقال میافت. هواپیمای حامل پنی سیلین عاقبت به تبریز رسید ولی نوشداروی بعد از مرگ سهراب بود. بر طبق روایات ، آن محموله پنی سیلین به درد یکی از اقوام مادری ام که دچار تب های شدید بود خورد و او از آن شفا یافت ، و چه بهتر. چون امروزه میدانیم پنی سیلین بر میکرب حصبه بی اثر است و آنتی بیوتیک دیگری لازم بود که هنوز کشف نشده بود.

یک سال قبل از آن تاریخ نیز مادر خود من دیفتری گرفت ولی خوشبختانه حتی در ایران نیز در آن تاریخ انستتیتو پاستور دایر شده بود و پزشکان با پاد زهر دیفتری آشنا بودند. این از استثنایات بود. و بیشتر بیماریهای واگیر به صورت آرام و یکنواخت در جامعه کشتار میکردند. دو رده سنی بیشترین تلفات را میدادند، کودکان و نوجوانان. نرخ مرگ و میر کودکان ایران بالای پنجاه در صد بود. طبق گفته پدرم هر روز صبح که وارد کوچه میشده شاهد یک یا دو تابوت کوچک اطفال بوده که شب قبل از تب و غیره مرده بودند و میبردند تا دفن کنند. ولی غم انگیز ترین خاطره او مربوط میشد به مرگ دو برادر ١٧ تا ٢٠ ساله اش که در عنفوان جوانی از بیماری سل مردند. پدر من در این ایام خود نوجوان ١٤ ساله ای بوده و تعریف میکرد که هر شب در بیمارستان بر سر بالین آنان حاضر میشده. اول یکی و دو سال بعد هم دیگری به آرامی از جهان رفتند، آنطور که معمولا سل میکشد. بیماری سل در آنموقع در عالم فراگیر بود و هنوز پزشکی مدرن دارویی برای  آن اختراع نکرده بود.

این صحنه که من ترسیم کردم یک تراژدی عمیق است. اینکه دو نوجوان با یک دنیا آرزو و چشم های امید وار مجبور شوند آرام آرام در جلوی چشمان برادر کوچکتر خود ذوب شوند و خرقه تهی کنند جان آدمی را میازارد. حال بیایید روی دیگر این تراژدی را هم با هم بشکافیم. تبریز فاقد بیمارستانی بود که بیماران بتوانند به آنجا بروند و آسایش بیابند! آنجا که پدرم میرفت بیمارستان میسیون مذهبی آمریکا در تبریز بود که از ١٨٧٥ به صورت یک مرکز فرهنگی و مذهبی دایر شده بود ، در قیام مشروطیت تبریز یکی از اساتید خود را هم در راه مشروطیت شهید داده بود، و به تازگی خدمات دارویی و بیمارستانی نیز  ارایه میکرد.

قدری ابعاد این تابلو را از دور بنگرید تا عظمت روح انسان زمینی را بیشتر در یابید در تکزاس آمریکا کلیسای پرس بیترین ثروتمند است و در صدد بر میاید در کشور های دوردست عالم مردم را براه مسیحیت بیاورد. همزمان چند جوان مسیحی نیز دلشان به آنان گواهی میدهد که زندگی خود را وقف مسیح و بشریت کنند. با استفاده از این بودجه عازم مشرق زمین میشوند و با تلاشی بی پایان خود را به تبریز و کرمانشاه و غیره میرسانند و سعی میکنند مراکز آموزشی و درمانی به پا کنند. از تلاش این نیکو سرشتان کسی مسیحی نشد، ولی جایی فراهم آمد که بیماران دردمند جامعه بتوانند در آن بیارامند و بعضا نیز بهبود یابند یا مانند دو عموی ناکام و جوانمرگ من در آنجا آرام آرام بمیرند و تنهای تنها هم نباشند، شبها کسی برایشان ساعتی ترجمه انجیل را بخواند.  می پرسید این میسیون های مذهبی از چه تاریخی  آمدند؟ درست مقارن تاریخی  که در تهران ناصر الدین شاه  و رجال او در صدد احیای سرسره معروف فتحعلی شاهی در کاخهای جدید الاحداث عشرت آباد و فرح آباد تهران بودند.

قزل گل

اگر کسل شده اید یک خاطره بسیار زیبا از تبریز برای شما بازگو میکنم. در آنجا یک نوٍع گل رُز میروید که صورتی رنگ است و عطر بسیار مست کننده ای دارد. نامش نیز بسان خودش زیبا است، قزل گل.. یعنی گل طلایی. تبریزی ها این گل را به صورت گسترده جمع آوری میکنند و سپس خشک کرده و به صورت ادویه در غذا یا مربای گل سرخ و غیره بکار میبرند که مخصوص آن شهر است و بسیار بی همتا است. خانواده ما برای خشک کردن این گلها از زیرزمین منازلشان استفاده میکردند که به نظر من از بهشتی ترین مکانهای روی زمین است. زیر زمین تبریزی ها معمولا با طاقهای ضربی آجری فوق العاده دیدنی هستند . و در تابستان و پاییز هوای مطبوع و خیال انگیزی دارند. آنوقت مجسم کنید سفره های عظیم پر از گل سرخ در آنجا پهن کنند چه بهشت رویایی میشود.

این تنها فرآورده زیر زمین های تبریز نبود،  بلکه در سر تاسر سال انواع و اقسام تولیدات  دیگر نیز در آن زیر زمینهای بهشتی تولید و انبار میشد.سر آمد  این محصولات سبزیجات و میوه های خشک  بودند که برای فصل زمستان آماده و انبار میشدند.  در آن روزگاران شهر تبریز در تمام فصل زمستان تقریبا از دنیای خارج جدا بود و راههای ارتباطی آن بواسطه برف و یخبندان بسته بودند و مجبور بودند برای زمستان ذخیره سازی کنند.   ازمیان  تولیدات داخلی خانه های تبریز دو قلم بود که برای ما بچه ها بیش از دیگران هیجان انگیزتر بود و هنوز در خاطره من بجای مانده اند، یکی پخت  نان خانگی و دیگری ترشی شاهانی.

نان خانگی

بیشتر منازل تبریز از نان خانگی استفاده میکردند. در واقع  در تمام شهر تبریز تعداد نانوایی ها ی عمومی در حد   انگشتان دست بیشتر نبود.  تولید خانگی نان منحصر بود به لواش بسیار نازک مختص تبریز که سالی سه یا چهار بار در هر منزل تولید میشد و در بقیه مدت سال هر بار نان لازم داشتند چند برگ از آن نان را قدری پف نم میزدند و در سفره ای میپیچیدند و بعد از پنج دقیقه نانی بسیار گوارا و خوش عطر به دست میامد.

پخت و پز نان توسط تیمی از زنان مجرب و کار کشته صورت میگرفت که با تعیین وقت قبلی از منزلی به منزلی دیگر میرفتند و این کار را صورت میدادند.  معمولا یکی از اعضای تیم چند روز زودتر میامد و خمیر را راه میانداخت تا به وقت پخت کاملا ورز آمده و آماده باشد.  در روز موعود تمام تیم از صبح زود میامدند و زیر زمین ها را قرق میکردند. در منزل ما ستاد عملیاتی در زیرزمین غربی منزل پدر بزرگ بود که تنور نان پزی در کف  آن جای داشت.  تنور را سر گشایی میکردند و با تدابیر ویژه که خود بلد بودند و به کمک ذغال به حرارت مناسب میرساندند. سپس زنهای شاطر بسرعت نان ها را در دیواره آن میپختند. هیچگاه از یاد نمیبرم که نان تازه  چه بوی خوش و پر برکتی داشت و چه رایحه دل انگیزی آن زیر زمینهای پر خاطره کودکی مرا میانباشت و همراه با قدری دود سرتاسر فضا را میگرفت. ولی ما کودکان با بی صبری منتظر پایان کار میماندیم، چون در پایان پخت نان شاطر ها برا ی حسن ختام   قدری روغن و شکر هم به خمیر اضافه میکردند و با آن مقدار زیادی نان شیرمال خوش رنگ و شیرین و معطر تولید میکردند که بسیار محبوب دل ما بچه ها بود. جالب است که این نانها را ' کوکه '  میامیدند که برگرفته از لغت مترادف انگیسی '  کوکی ' میباشد.

ترشی شاهانی

اغلب منازل تبریز در باغچه های بزرگشان تاک  داشتند و هر پاییز محصول قابل توجهی انگور بدست میامد. یک نوع ویژه انگور  که '  شاهانی ' خوانده میشد رنگ سرخ بسیار فریبنده ای داشت و طعمی شیرین و تا حدی گس. بسیار هم خوش خوراک بود، ولی تبریزی ها ترجیح میدادند با آن ترشی درست کنند برای مصرف زمستان شان تا آنکه همانطور تازه و بدون ارج آنرا بخورند. این انگور ها را در خم های بزرگ سفالی میریختند و با آب پر میکردند و سپس دهانه سفال را محکم میبستند که هوا بدرون آن نفوذ نکند.  این خم ها را در بخش جنوبی حیاط که آفتاب نمیگرفت  کنار دیوار  قرار میدادند و دیگر تا زمستان به سراغش نمی رفتند.  فرضیه  علمی آنان این بود که در مدت باقیمانده پاییز در آن خم  تخمیر صورت میگیرد و پس از تکمیل مراحل،  آب و شیرینی خم  به سرکه ناب ختم میشود که حلال است.

در چله زمستان بعد از صرف شام شخصی را میفرستادند که برود از ته حیاط  برف های انباشته بر روی خم ترشی شاهانی را کنار بزند و در آنرا باز کند وقدری در کاسه بریزد و بیاورد. من خود این معجون را بار ها خورده ام. مایده ای است بهشتی  ... بسیار خوشرنگ مانند عقیق سرخ  و بسیار خوش طعم مانند شهد ازل!  .  .  .  بعد از خوردن چند جرعه هم دیگر  بیداد میکرد ... در آن شام سرد و سهمگین  زمستان در تبریز  دیگر تمام گیَتی روشن مینمود  و تمام آنچنان ها آنچنان تر میشد. 

واضح بود که تمامی آب آن انگور  تبدیل به سرکه نگشته بود!

 

سال ١٣٢٤ با نوروزی زیبا از راه رسید و نوید آن را میداد که بزودی مردم گیتی از کابوس جنگ رهایی یابند. پس از ورود آمریکا به جنگ که در هفتم دسامبر ١٩٤١ اتفاق افتاد ارتش نیرومند آن کشور به یاری زراد خانه گسترده اش و به پشتیبانی منابع ملی آن کشور بزرگ و پهناور به سرعت کفه جنگ را در اغلب جبهه ها به نفع متفقین تغییر داد. عاقبت جنگ جهانی دوم در روز هفتم ماه مه ١٩٤٥ در خاک اروپا رسما پایان یافت  و کشور آلمان پس از تسلیم بلا شرط تحت اشغال چهار دولت جنگنده اردوی متفقین قرار گرفت. تقریبا تمامی دنیا در جشن و شادمانی بزرگی غوطه ور گشت به استثنای ایران و بخصوص پهنه آذربایجان که با کابوس جدیدی بنام فرقه دمکرات آذربایجان روبرو شدبد.

آذربایجان در آستانه تجزیه

نیروهای انگلیس و آمریکا پس از پایان جنگ و در طول بهار ١٣٢٤ایران را ترک کردند ولی نیروهای شوروی در شمال ایران ماندند و نیت شومی در سر میپروراندند. نیت آنها همان بود که در کشورهای تحت اشغال خود در اروپای شرقی انجام دادند، یعنی حکومت های پوشالی کمونیستی بر پا داشتند و به مدت ٤٥ سال آن کشور ها را تحت سیطره و حکمروایی خود نگاه داشتند. درتبریز نیز فرقه دمکرات آذربایجان به سرکردگی جعفر پیشه وری اعلام وجود کرد و به مرور تحت لوای خودمختاری در چارچوب کشور ایران، پادگان های حکومت مرکزی در آذربایجان را خلع سلاح نمود، کابینه ای از خود معرفی کرد، و کلیه ادارات دولتی را در اختیار خود گرفت. در مدت یکسال که حکومت او برپا بود زبان ترکی در مدارس و انتشارات دولتی جایگزین زبان فارسی شد، به زنان حق رای داده شد، و اولین دانشگاه تبریز اعلام وجود کرد. بیشتر این اقدامات به خودی خود بد نبودند. آنچه مایه ترس مردم و در نهایت اضمحلال پیشه وری گردید تکیه سنگین او بر مرام کمونیستی و نیروهای اشغالگر خارجی بود.

خانواده های بازرگان و فیودال بیش از همه خود را در معرض تهدید های اجتماعی او میدیدند. خانواده پدری من بازرگان بودند و خانواده مادری من از مالکین دهدار. خانواده مادری من سرشناس تر بودند و قبلا نیز در جریان مشروطیت جد اعلای من از آن سلسله شبی در هنگام عبور از یکی از پل های تبریز ترور شده و بعد از چند روز فوت کرده بود. ولی خوشبختانه آن سال آنها زیاد آماج کمونیست ها نشدند، فقط دریافت سهم اربابی آنها یکسال دچار مشکلات مختصری شد و بس.

 خانواده پدری من ولی نگران آینده بودند و بعید نمیدیدند که تبریز هم به سرنوشت باکو و آذربایجان شوروی مبتلا شود. تصمیم بر آن شد که در وهله اول پدر و مادر من باتفاق عمه کوچکم که هنوز ازدواج نکرده بود به تهران منتقل شویم و آنجا پایگاهی برپاسازیم تا دیگران هم به مرور به ما بپیوندند


مسافرت ما با ترس و لرز ولی بدون مخاطره انجام شد. تا شهر میانه با اتوبس رفتیم و از آنجا سوار قطار شدیم. این قسمت از خاطرات را من مستقیما از ذهن خود مینویسم چون بسیاری صحنه ها از آن سن تاکنون بیادم مانده. علت هم شاید ترس فوق العاده ای بود که از طریق پدر و مادرم به من هم منتقل شده بود. ترس و لرز از این بابت بود که کمونیست همه جا تبلیغات سنگین میکردند که مواظب ثروتمندان خاین باشید که فرار میکنند و ثروت آذربایجان را با خود میبرند. لذا بر سر راه های آذربایجان و در ورودی هر ده کوره ای راه بندان و ایست بازرسی غیر رسمی دایر شده بود. معمولا یک دهاتی اخمو که تفنگی هم بر دوش داشت سوار اتوبوس می شد، نگاه مشکوکی به همه میگرداند، و به چند نفر اشاره میکرد پیاده شوند تا خودشان و بارشان مورد بازرسی قرار گیرد. البته ما همگی لباس مندرس و معمولی بر تن داشتیم و موضع رسمی مان نیز این بود که عازم زیارت هستیم. اتوبوس های آن دوره محصول مشترک داخل و خارج بودند، یعنی یک اتاق چوبی و صندلی های ساخت ایران که بر روی یک شاسی کامیون دوج، یا جمس، یا ٲنترناش آمریکایی سوار شده بود. راهرو بین صندلی ها را هم معمولا بار تجاری میزدند و مسافرین مجبور بودند از روی عدل های گونی بروند و در چاله صندلی خودشان فرود آیند.

ایست های بازرسی بین راه را با هر ترتیبی بود گذراندیم. پدر من اصولا در شرایط اضطراب آور خود را میباخت و راه تا میانه بر او خیلی سخت گذشت. خوشبختانه کسی متعرض ما نشد. شب در یک مسافر خانه در میانه بیتوته کردیم و صبح عمه ام مرا بغل کرد و جلوی پنجره بالا برد تا بتوانم آن هیولای غول پیکر را که نفیر کشان و با سوت و سر و صدا به شهر نزدیک میشد ببینم. همه ما با چشمان آرزومند و به عنوان یک ناجی این ترن را که از تهران میامد نظاره میکردیم.

         

سی و چند سال بعد این تراژدی اجتماعی دوباره تکرار شد. و در ذهن من خطوط متوازی بین این دو رویداد تاریخی به یک اندازه نفرت آور بود. دوباره در راه ها و معابر ایست های بازرسی بر قرار شد و باز افرادی با چهره های دژم و تفنگ بر دوش به تفتیش مردم پرداختند، و این بار حتی تفتیش عقاید هم میکردند که چندش آور تر بود. باز افرادی با مغز های تنگ و نظراتی تنگ تر به خود اجازه دادند که الگوی زندگی را برای ملتی ترسیم کنند. باز فقط سیاهی ماند و نومیدی. و باز من مجبور شدم جلای وطن نمایم...این بار از تهران محبوب خودم جلا می نمودم. چهار سال بود که بعد از احراز آخرین مدارج تخصصی در آمریکا به تهران مراجعت کرده بودم و امیدوار بودم که با خانواده خود روزگاری پر سعادت در آن دیار خواهم داشت. امیدوار بودم که دختران خردسال من نیز از همان فرهنگ کهن و موسیقی دل انگیز و ادبیات غنی بهره مند خواهند شد که من تا آن زمان از آن نشات برده بودم. ولی افسوس که این طور نشد وبزودی من و خانواده ام بر سر دوراهی قرار گرفتیم و مجبور شدیم وطن را ترک کنیم تا راه آزادگی را انتخاب کنیم . راه دشوار بود و مقصد هم زود بدست نیامد. بیش از چند هفته بیم و امید داشتیم تا باتفاق نازنین هایم از فرودگاه کراچی پرواز کردیم. ساعت دو نیمه شب بود ولی تازه بعد از چند سال سیاهی دوباره شفق امید در دل من می دمید. گرمای مطبوعی داشت و من نیز با جامی آتشین به تهنیت اش رفتم.

سر حد فرقه دمکرات با حکومت مرکزی ایران جایی نزدیک زنجان بود، ترن ما آنجا ایستاد و چند مامور از کمونیست ها که در قطار بودند پیاده شدند. به جایشان مامورین راه آهن ایران با انیفرم مخصوص و نیز چند افسر ارتشی با لباس نظامی همه ریش تراشیده و همه با چهره های خندان به کوپه ها آمدند و به مسافرین خیر مقدم گفتند و بلیط ها را کنترل کردند. بسیاری از مسافرین و از جمله پدر خود من، نزدیک بود بلند شوند و صورت این افسران جوان را ببوسند. پدرم تا سالیان سال این داستان را برای همه تعریف میکرد. موج شادی سرتاسر قطار را فراگرفته بود و چندین ساعت بعد این قطار شادی با سوت و هلهله وارد ایستگاه راه آهن تهران گردید.

ما کمی قبل از نوروز وارد تهران شدیم. در طول سال جدید تحولات سیاسی به نفع ایران چرخید. نیرو های شوروی تحت فشار آمریکا و نیز سیاست ورزی قوام السلطنه موافقت کردند که ایران را تخلیه نمایند. هنوز شوروی ها کاملا ایران را تخلیه نکرده بودند که مردم تبریز شوریدند و بساط فرقه دمکرات را بر چیدند. در روزهای آخر پیشه وری باتفاق معاونش دکتر جهان شاه لو به دیدار سرهنگ قلی اف کنسول شوروی در تبریز میروند. گزارش دکتر جهانشاه لو از این دیدار چنین است.

آقای قلی‌اوف، ما را پذیرفت. آقای پیشه‌وری، از روش ناجوانمردانه‌ی روس‌ها، سخت برآشفته بود. از آغاز، به سرهنگ قلی‌اوف پرخاش کرد و گفت: شما ما را آوردید میان میدان و اکنون که سودتان اقتضا می‌کند،  ناجوانمردانه رها کردید. از ما گذشته است؛ اما مردمی که به گفته‌ی ما سامان یافتند و فداکاری کردند، همه را زیر تیغ داده‌اید. به من بگویید، پاسخ‌ گوی این همه نابسامانی‌ها، کیست؟ آقای سرهنگ قلی‌اوف که از جسارت پیشه ‌وری سخت برآشفته بود، از جای برخاست و رفت در را اتاق را باز کرده هنمانجا ایستاد و یک جمله بیش نگفت (مرجع):

سنی گتیرن،  سنه دییر،  گت           کسی که تو را آورده، به تو می‌گوید برو

سران فرقه دمکرات همگی به شوروی گریختند و اغلب مورد بی مهری آنان واقع شدند. ارتش ایران در میان استقبال پرشور مردم  در روز بیست و یک آذر ماه سال ١٣٢٥ وارد تبریز شد.

من تا سنین نوجوانی بعضی تابستانها به تبریز میرفتم و بهترین خاطرات را از این سفر ها دارم. مخصوصا مصاحبت دایی هایم و دایی زاده های مهربانم که در کوچه مجتهد، و همینطور عمو زادگان نازنینم که در مجموعه ساختمان های رضازاده در چرنداب تبریز اقامت داشتند. من همواره تبریز و تبریزیان را دوست میدارم.

بخش بعدی