سال های کودکی

نوشته علی رضایی

شهر جدید وهمیشگی من

در سال١٣٢٥ من و خانواده ام از بیم کمونیست های تبریز به تهران جلای وطن کردیم. من در آنموقع کمتر از چهار سال داشتم و بزودی با شهر جدید و بچه های آن و با زبان فارسی که برایم جدید بود انس گرفتم. در همین جا بگویم که آشنا یی من با زبان فارسی برای من بزرگترین موهبت عمرم بود. از آن تاریخ من همواره به این زبان عشق میورزم و از کاربرد زبان فاخر فارسی لذت میبرم. در نیمه دوم عمرم با زبان انگلیسی نیز پیوندی گسترده و عمیق پیدا کردم ولی هروقت بخواهم از پرده های روح خود صحبت کنم زبان من فارسی است و بس.  اولین آشنایی من با فارسی از طریق بچه های کوچه بود ولی بزودی دریافتم که ابن زبان عامیانه که در محدوده تنگ کوچه صحبت میشود جوابگوی عطش بی پایان روح من نیست. من بر آن بودم که این شهر جدید و مردمان آن و زبان آن و تاریخ آن را فراگیرم و برای خود توصیف کنم. این عطش را از روز ازل طبیعت در من نهاده است که با محیط اطراف خود آشنا باشم و کارکرد آن را درک کنم.

اولین منزل ما در تهران یک ساختمان اجاره ای بود در اوایل خیابان ژاله و تقریبا در محل فعلی مجلس شورا قرار داشت. دو طبقه بود و دارای چندین زیرزمین مرطوب و خنک هم بود، سبک معماری آن مشابه ساختمانهای دوره قاجار بود با این تفاوت که. بسیار ساده و بی زیور بود. در همسایگی آن هم ساختمان قرینه ای بود که مال صاحب خانه بود. این دو ساختمان از طریق حیاط هایشان در ارتباطی داشتند و نیز در طبقه دوم ساختمان دو اتاق مجاور هم در دو منزل باهم دری ارتباطی داشتند که همواره قفل بود. تا آنکه در منزل صاحب خانه مان عروسی اتفاق افتاد و قرار شد آن اتاق مرتبط در منزل ما یکشب به عنوان حجله گاه مورد استفاده قرار گیرد، صاحبخانه ما یک مرد معمم سرشناس بود و در عروسی آنان از ساز وضرب خبری نبود، در ساعت ٩ شب هم عروس و داماد را دست به دست دادند و به حجله گاه فرستاند، و ما نیز به منزل خود مراجعت کردیم. حدود ساعت ١٢ نیمه شب بود که من که درآن هنگام بچه ٥ ساله ای بودم از روی شیطنت دل به دریا زدم و از طرف منزل خودمان در اتاق حجله گاه را گشودم و وارد شدم و دیدم داماد و عروس با لباس کامل روی دو صندلی که چندین متر با هم فاصله داشت هنوز نشسته اند و هر دو سر بزیر دارند. بی اختیار سلامی دادم! هر دو از ورود من یکه خوردند و جواب سلام مرا دادند و شروع کردند به خندیدن. من نیز بلا فاصله اتاق را ترک کردم، ولی فکر میکنم پس از رفتن من یخ میان آن دو هم شکست و به هم نزدیکتر شدند.

در جنوب منزل ما ساختمان سه یا چهار طبقه ای بود با این ویژگی که آپارتمان بود، یعنی هر طبقه آن در اختیار خانواده ای جداگانه بود. این پدیده در آن زمان کاملا نوظهور بود. در طبقه سوم این ساختمان خانواده ای می زیست که باز بنوبه خود برای ما بچه ها ی محل نوظهور بود، بدین معنی که خانم خانه در بیرون کار میکرد. دختر این خانواده بنام مهری که سیزده یا چهارده ساله بود اغلب میامد به منزل ما و با مادرم سلام و علیکی داشت. برخی عصر ها هم مرا میبرد منزلشان که تنها نباشد، یا اگر مادرم عازم جایی بود خودش میامد منزل ما تا من تنها نباشم. در طول یکی دو سالی که این برنامه ادامه داشت این دختر خانم یک دوره مقدماتی روابط بین مرد و زن را به من آموخت. البته تاکید میکنم که بواسطه خردسالی من، به هیچ وجه دروس تیوریک مطرح نبود و این سری عملیات فقط به عنوان بازی های مخصوص بین دوستان خاص تدریس شد و بس.

از سال بعد من به کودکستان میرفتم که نسبتا برای من مطبوٍع بود. عکسی که در اینجا میبینید مرا در آن زمان و با لباس اونیفورم همان کودکستان نشان میدهد. درس های این کودکستان در مقایسه با دیگر دروس من بسیار ساده و پیش پا افتاده بودند، از مقوله، یک گربه دارم ـ اسمش ژولیه و غیره.

بیشتر بچه ها از طریق پدر و مادر خویش و آشنایان مسایل جامعه را درک میکنند، ولی در مورد من آنها نیز به اندازه من با شهر جدید و زبان جدید بیگانه بودند. این بود که من خود روی آوردم به رادیو و سپس هم به محض اینکه مادر مهربانم دو سال قبل از رفتن به مدرسه و در منزل به من الفباء آموخت شروع کردم با حرص و ولع به خواندن روزنامه کیهان و همینطور مجلات تهران مصور، ترقی، سپید و سیاه و غیره. خرید این مجلات البته مستلزم بودجه ای بود که من نداشتم ولی منبع ارزان قیمتی بزودی پیدا کردم. من و مادرم هروقت به منزل خاله بزرگم در خیابان امیریه میرفتیم از دو خط اتوبوس باید استفاده میکردیم. اولی از ژاله ما را میبرد تا توپخانه و دومی از جلیل آباد (خیام) میرفت تا امیریه. قسمت ارتباطی بین این دو، یعنی حدود ١٥٠ متر اول خیابان سپه را که مقابل اداره پست بود ما پیاده طی میکردیم. پیاده رو این خیابان مملو بود از فروشندگان مطبوعات کهنه که جنس خود را بسیار نازل و کیلویی میفروختند. ولی مجلات جدید تر را تک تک به قیمت هر یک ده شاهی یا یک ریال میفروختند، بخصوص که اگر عکس زنی خوش چهره نیز بر روی جلدشان بود. مادر من از اینها ١٠ـ ١٢ تا میخرید که برای مصرف یک هفته من کافی بود.

متفقین و تورم

رسم است که همواره بگوییم یک قران و دهشاهی در آن زمان پول مهمی بود، ولی این را بگویم در آن زمان که تازه متفقین از ایران رفته بودند یک ریال چندان قدرت خریدی هم نداشت. به عنوان یک بچه، با یک قران شما میتوانستید در بهار و تابستان به اندازه یک وعده چغاله بادام یا گوجه سبز بگیرید، و اگر زمستان بود میتوانستید نصف یک لبوی متوسط را که داغ، تنوری و بسیار شیرین بود بخرید که برایتان قاچ قاچ میکردند و از شیره سرخ رنگ و جوشان روی سینی روی آن میریختند و در یک بشقاب کثیرالمصرف و یا یک قطعه روزنامه کهنه یکبار مصرف به شما ارایه میکردند. در بقیه مدت سال هم البته با این پول همواره میشد باندازه رفع گرسنگی قدری نخودچی کشمش از بقالی گرفت. اگر بزرگسال بودید با یک قران میتوانستند یک نان تافتون یا نصف یک نان سنگک ابتیاع نمایید. من خود به چشم خویش اغلب دیده بودم که کارگران ساختمانی یک ریال میدهند و ترازودار دکان سنگکی با چاقوی خود ماهرانه سنگکی را به دو نیمه تقسیم کرده و نیم آن را بدو میدهد. کارگر مزبور هم با خوشحالی آنرا گرفته و در جمع همشهریانش در کنار سایه دیواری گرد آمده و با مقداری پنیر و انگور به عنوان نهار میخورد.

آنچه که شما شنیده اید و من هم شنیده ام که با یک قران میشد یک دست چلوکباب خورد مال هفت هشت سال قبل از این، یعنی قبل از ورود متفقین به ایران بود. متفقین در شهریور ١٣٢٠ ایران را اشغال نمودند وتا پایان جنگ در اروپا یعنی بهار ١٣٢٤ از طریق کشور ما مهمات جنگی و مواد غذایی به روسیه شوروی میفرستادند تا بتواند در مقابل آلمان هیتلری مقاومت نماید. نیروهای متفقین شامل شوروی، انگلستان، وبعد ها آمریکا برای مصارف هزینه ای خود در داخل ایران احتیاج به ریال داشتند و دولت ایران را مجبور مینمودند در مقابل ارز خارجی یا طلا اقدام به چاپ اسکناس نماید. تنیجه تورم شدیدی بود که در این چند سال حکمفرما شد و عاقبت به جایی رسید که چلوکباب قبل از جنگ معادل قیمت نخودچی کشمش بعد از جنگ شد.

حضور نیروهای متفقین در تهران ظاهرا فقط در جامعه روسپی های تهران ایجاد هیجان نموده بود و بس. نیروهای آمریکایی در کمپ امیر آباد در چند کیلومتری تهران آنزمان بودند و با داخل شهر چندان کاری نداشتند. ولی ایرانی همواره سوداگر است. تا چندین سال بعد از آنکه متفقین ایران را ترک کردند باز اجناس آنان را در کوی و برزن میفروختند. خاطره زیر مربوط به سال ١٣٢٥ است. باتفاق پدرم در بالای چهار راه مخبر الدوله یعنی اول سعدی شمالی قدم میزدیم و به اصطلاح تفرج  میکردیم که ناگهان چشم من افتاد به مردی که داد میزد شمران.... شمران.... و در کنار اوهم انبوه بسته های مقوایی با رنگ های مختلف تلنبار شده بود. فورا به پدرم اصرار کردم که یکی از آن شمران ها را برای من بخرد. پدرم در حالی که نگاه عاقل اندر سفیهه به خود گرفته بود گفت که آن بسته ها شمران نیست و آنکه داد میزند برای اتوبوس شمران مسافر میطلبد و آن بسته ها هم چیز مهمی نیست . بعد ها فهمیدم که آن بسته ها جیره سربازان آمریکایی بود که در بازار آزاد تهران به فروش میرسید.

حضور متفقین در ایران خسارت سنگینی هم به راهها ، اسکله ها، و خطوط جدیدالاحداث راه آهن ایران زد، ولی بزرگترین صدمه متفقین به ایران اخراج رضا شاه از این کشور و توقف روند اضلاحات آن مرد بزرگ در ایران بود. بیش از چهار صدو اندی سال بود که ایران در بستر تاریخ به خواب عمیق فرورفته بود و رضا شاه در مدت شانزده سال سلطنت تقریبا آن خفته را بیدار کرد بود. حتما میدانید که تاسیس دانشگاه، بانکداری ملی، ایجاد راه آهن، برقراری سیستم شناسنامه، سرشماری ملی، و والاتر از همه برقراری امنیت در سراسر ایران، و یک حکومت مرکزی قوی فقط سرفهرست کارهای اساسی او برای این کشور بود.

رنسانس در اروپا

چهار صد و اندی سال قبل ایران دوره صفوی تقریبا همطراز کشور های اروپایی بود. آنها هم مثل ما در جهل و خرافات قرون دست و پا میزدند و از علوم و مکاتب فکری که بعد ها مایه رستگاری بشر گردید هنوز نشانه ای در کار نبود. دانشمندان آنها و نیز متفکرین ما سعی میکردند اسرار ازل را بشکافند و با مقولات پَست زمینی کاری نداشتند. آنها آسمانها را مینگریسند، ستاره ها را میشمردند، و با یکدیگر بحث میکردند که آیا جهان ازلی است یا ابدی، یا شاید هم اصلا حادث است . و از آن هم که خسته میشدند میرفتند سر مبحث شیرین جبر یا اختیار که آیا انسان در این جهان مجبور است یا مختار. مخفی نماند که در کشور دوست داشتنی ما هنوز با این اباطیل سرگرمند. کسی اصلا زیر پایش را نگاه نمیکرد که ببیند همه جا خاک است و آلودگی است و بیماری و مرگ و میر کودکان. دوره های موسمی طاعون و تیفوس و سرخک و غیره کره زمین را جولانگاه خویش ساخته بودند و بیشترین قربانیان را نیز از میان طبقه محرومین جامعه بدست میاوردند، یعنی بردگان، رعیت های دهات و خدمتکاران شهری، به عبارت دیگر آن نود درصد جامعه که خدمتگزار ده درصد دیگر بودند. این سیاه ترین لایه تفکر آن دوره بود. هنوز آن شعله بر دلها نتافته بود که انسان موجودی است آزاده و محترم، یعنی هر انسان آزاد به دنیا میاید و در راه زندگی آزاده خود دارای حقوقی است که باید محترم شمرده شوند.

آن شعله بعد ها از ایتالیا درخشید و بزودی به فرانسه و انگلیس و آمریکای نوبنیاد هم سرایت کرد ولی هیچگاه به مشرق زمین نیامد. آن حرکت اجتماعی شگرف که بعد ها رنسانس یا رستاخیز فرهنگی اروپا نام گرفت سرنوشت انسان را در آن قاره کاملا دگرگون نمود. اولین بهره آن در زمینه علوم و فنون بود. دانشمندان آن دیار ترهات قدیمی ازلی و ابدی و غیره را بدور ریختند و شروع کردند با استفاده از اندیشه انسانی خود و نیز از راه مشاهده و آزمایش در دنیای اطراف خود آنرا بهتر بشناسند. بشر از این راه به افق های بسیار والا دست یافت. یکی از آن نقاط اوج انتشار کتاب علمی نیوتون بود موسوم به اصولِ ریاضیِ فلسفهٔ طبیعی ( معروف به پرینکیپیا) در اواخر قرن هفدهم میلادی . در این کتاب نیوتون در طی چند قانون ساده ریاضی کلیه نظم گیتی، کهکشانها، کره زمین و تمامی موجودات آن را به استواری توضیح میدهد وروشن میسازد. هیچ کتاب دیگری در درازای تاریخ همسنگ آن نیامده و نخواهد آمد.

در ایران ما هم در همان موقع متفکرین ما کتبی مانند بحار الانوار، حلیته المتقین، یا رستم نامه انتشار داده و مردم را رهنمون شدند که چگونه از دهشت شک بین سوم و چهارم رهایی یابند یا در ایام رمضان تا چه اندازه با زن خود بازیهای جنسی نمایند بدون آنکه روزه خود را باطل نمایند . بهره دوم رنسانس در زمینه تکنولوژی بود ولی این یک شمشیر دو لبه بود. از سویی کارخانجات بزرگ ایجاد شد که با نیروی بخار مایحتاج مردم را با هزینه بسیار نازل تولید میکردند و خود موجب پیدایش طبقه متوسط کارگر و صنعتگر و بازرگان شدند که طبقه قدیم اشراف و ملاکین را از بین بردند، و از طرف دیگر همین تکنولوژی کیفیت زرادخانه های دول اروپایی را نیز آنچنان بالابرد که بزودی سرزمینهای افریقا و آسیا را مورد تهاجم استعماری و استثماری خود قرار دادند. در همین زمان است که فتحعلیشاه قاجار که شهرت او بیشتر در زمینه سرسره بدیع حرمسرایش است تا تاکتیک های جنگی، سرزمین های بزرگی از ایران را در جنگ با انگلستان و روسیه از دست داد. پس از ازدست دادن هرات به انگلیس و سرزمین های شمال خراسان و نیز قفقاز به روسیه ایران به شکل همین گربه مانوس که ما میشناسیم در آمد. معروف است که فقط یکبار غیرت فتحعلیشاه قاجار جوشید و آن روزی بود که خبر شکست های پی در پی در جبهه قفقاز رسید. بی اختیار از جای خود بلند شد و دست به شمشیرش برد که از نیام بکشد و خود شخصا به جنگ برود. ولی وزیرش که مردی کار آزموده بود باتفاق درباریان دیگر به دست و پای او افتادند و به زبان مرسوم دربار قاجار یعنی ترکی گفنتد " چَکمَه..چَکمَه... دنیانی گانا چک اَسَن"، یعنی نکش...نکش .. دنیا را به خون میکشی. او هم که مصلحت دنیا را به مصلحت روز ترجیح میداد کوتاه آمد و شمشیر را به نیام برگرداند. سپس هم احتمالا به اندرون رفت و با خونریزی بکارت از یک دوشیزه عطش خونریزی خویش را تسکین داد.

این وضعیت ایران بود در زمان تحویل از قاجاریه به رضا شاه.  آن زنده یاد هم تغییرات شگرفی در سطح کلان شهری داده بود ولی در سطح کوچه ها و برزن ها بافت شهری همان بود که از زمان قاجار مانده بود و یا شاید هم از عهد یعقوب لیث صفار، یا صفویه مانده بود. تشخیص دشوار بود چون میشد حدس زد که این سبک زندگی در هزار سال اخیر تفاوت چندانی نکرده بود. مرغٍ زنده را در کنار خیابان سرمیبریدند و در منزل یکی دو ساعت پر میکندند و میپختند و همان روز میخوردند چون یخچالی در کار نبود. برای همین هم مرغ پلو یک غذای اعیانی بود. گوشت هم به همین ترتیب فقط صبح ها در قصابی یافت میشد و بس چون برای بقیه روز یخچال نداشتند نگهداری کنند. روی هم رفته خوراک تهرانی ها بیشتر بادنجان و کدو و سبزی با برنج بود که در فصل زمستان تره بار هم بدست نمیامد و تبدیل به بقولات و حبوبات میشد تا بهار دوباره سر برسد.

کالاهای زیاد و متنوعی از هندوانه و خربزه گرفته تا پیاز، نمک، و حتی یخ را بر پشت چهار پایان بارکرده و در کوچه ها میگرداندند و میفروختند. رژه بی پایان این فروشندگان که هر یک با آوازی خاص کالای خود را تبلیغ میکردند همه روزه در کوچه ها ادامه داشت . دسته ای از دوره گرد ها هم بودند که چیزی نمیفروختند، بلکه خدمات عرضه میکردند. شاخص ترین آنان آنها یی بودند که چینی شکسته بند میزدند، یا برف پارو میکردند، و در تابستان هم آب حوض خالی میکردند یا باغچه بیل میزدند. در منازل ثروتمندان اگر غذای مانده ای هم بود یا نذری داشتند به اینها میدادند. لذا برخی دوره گرد های جوان و شوخ طبع داد میزدند " آب حوض میکشیم ... باغچه بیل میزنیم... ناهار میخوریم" . این بود قسمتی از هیاهوی کوچه ها در آنروز ها.

شهر تهران فاقد لوله کشی بود و هر از یکی دو هفته آب در جویهای کوچه براه میافتاد تا مردم بتوانند آب انبار های خود را پرکنند. و این وظیفه بچه های هر محله بود که سیستم مشخصی برای اینکار داشتند. شما حتما در باره تقسیم آب زاینده رود توسط شیخ بهایی شنیده اید. باور کنید تقسیم آب هر کوچه نیز به همان اندازه پیچیده و مبتنی بر آبمایه های باستانی بود. من چون پسر بزرگ خانواده بودم از همان اوان وظیفه آبیاری را بر عهده داشتم. خانه ما دالان درازی داشت و من آموخته بودم که پس از سوار کردن آب بر مجرا بروم در انتهای دالان بنشینم و اجازه دهم چندین قورباغه درشت اول از راه آب خارج شوند و انوقت آب را به آب انبار خودمان سوار میکردم. قورباغه های کذایی هم البته مایه سرگرمی ما میشدند، بر خلاف گفته عوام که میگفت اگر دست به قورباغه بزنی زگیل در میاوری. آبی که در آب انبار ذخیره میشد فقط برای شستشو به کار میرفت. آب آشامیدنی شهر را گاری های مخصوص از مظهر قنات آب شاه در پشت اداره پست تحویل میگرفتند و دم در منازل مردم به قیمت سطلی یک ریال روزانه تحویل میدادند.

باری این بود شرح حال من در سال های قبل از مدرسه ابتدایی. در سال ١٣٢٦ من صاحب برادری شدم که تا به امروز عزیز دل من است و اکنون نیز در شیکاگو سکنی دارد و قرار است چند ماه بعد برای عروسی دختر او بروم. حادثه مهم سال بعد تیر اندازی به شاه بود که خوشبختانه به خیر گذشت سال بعد از آن یعنی ١٣٢٨ بالاخره من به مدرسه رفتم. به دبستان ابن یمین که در کوچه ای تقریبا روبروی منزل ما قرار داشت. احتیاج به گفتن نیست که من از همکلاسی های خود به مراتب در خواندن و نوشتن جلوتر بودم و مدرسه برای من هیچگونه کوشش ذهنی به حساب نمیامد.

خانه زیبای ما

در نوروز ١٣٣٠ بالاخره پدرم منزلی در همان خیابان ژاله خرید که تا چهل و پنج سال بعد از آن  خانه ما بود. من این خانه را از صمیم قلب دوست داشتم و اکنون نیز یادش را گرامی میدارم. من و برادرم و نیز خواهری که بعد ها در همان منزل به دنیا آمد در آنجا  بزرگ شدیم ، از کودکی و نوجوانی خویش لذت بردیم، و هر سه در همان خانه عروسی کردیم و به عرصه آمدیم، و  سپس نیز هریک عازم سرنوشت خویش در اطراف و اکناف ایران و جهان گشتیم.این خانه را پدرم به مبلغ ٥٦هزار تومان ( معادل بیست هزار دلار در آنموقع) خرید و ١٠ هزار تومان نیز بابت یک قطعه زمین و دالان متصل به آن که در شمال ساختمان بود پرداخت کرد. آن زمین اضافه را هم ما ساختیم و به بنای اصلی متصل نمودیم و بدین ترتیب زیربنای ما که حدود ٥٠٠ متر بود به ٦٠٠ متر افزایش یافت. دوسال بعد نیز قطعه زمینی را به مساحت ٢٠٠ متر از حیاط همسایه شرق منزلمان به مبلغ ٢٠ هزار تومان خریده و به حیاط خودمان اضافه کردیم و پنجره های جدید و روکار مفصلی نیز رو به آن حیاط ایجاد نمودیم.

این خانه ای نوساز بود که توسط یک مهندس جوان بر طبق معیار های جدید مهندسی آرشیتکت ساخته شده بود. محل آن درکوچه ای در اواخر خیابان ژاله بین چهار راه آب سردار و میدان ژاله قرار داشت. همسایگان ما چند خانه بیشتر نبودند و بقیه آن قسمت شهر از باغات بزرگ تشکیل میشد و هوای لطیف و سرمست کننده ای داشت. خیابان ژاله تقریبا حومه شهر به حساب میامد و میدان ژاله آخرین سر حد آن بود. فراتر از آن بیابان بود تا دوشان تپه و در اول همان بیابان کارخانه برق تهران قرار داشت که یکی دیگر از مظاهر اصلاحات دوره رضاشاه بود. خانه ما دارای سه طبقه بود و در پشت بام نیز یکی دو اتاق متفرقه داشت . ساختمان مجهز به آب لوله کشی گرم و سرد بود و در تمام طبقات دارای دستشویی بود و در داخل ساختمان نیز مجهز به حمام و توالت بود این تسهیلات امروزه عادی بشمار میروند ولی در آن زمان توالت فقط در انتهای حیاط بود که بوی آن به محیط زیست نیاید و ٩٨ درصد ساختمانها فاقد لوله کشی بودند.

هرج و مرج در بهارستان

خیابان ژاله به میدان بهارستان و مجلس شورا نزدیک بود و بهمین خاطر ما اغلب در جریان میتینگ های سیاسی و کشمکش های نمایندگان در مجلس قرار میگرفتیم. پیرو اخراج رضاشاه از ایران توسط متفقین یک دوره بی سابقه بهار آزادی برای مردم و مطبوعات فراهم آمد. ولی در نهایت کاربرد مطلوبی نداشت و بیشتر به هرج و مرج انجامید. چند سال اول این دوره به بدگویی از رضا شاه و بعضا انتقام از دست نشاندگان او گذشت بدون آنکه کار مفیدی صورت گیرد. مثلا رضا شاه اگر هر حسنی داشت حد اقل این قبح قبیح را داشت که بسیاری دهات مردم را در اطراف ایران بخصوص مازندران که زادگاهش بود و گیلان و کرمانشاه و برخی جاهای دیگر از صاحبان آنها بزور گرفته بود و ندرتا فقط ثمن بخسی هم مابه العوض داده بود. مجلس میتوانست این املاک را با وضع قانون به صاحبانش برگرداند یا به همان روستاییان آن دهات بسپارد. ولی هیچ کار نکرد و این املاک به عنوان خالصجات پهلوی به شاه جوان منتقل شدند .

در کل مملکت یک خیمه شب بازی بی فرجام و غم انگیز در جریان بود. در یک گوشه مجلس شورا بود و وکلا که عادت به آزادی بیان نداشتند افتاده بودند به جان یکدیگر که ثابت کنند هرکدامشان بهتر از دیگری است، نه اینکه مرام بهتری دارد بلکه اینکه خودش شخص  بهتر و با فضیلت تری است و شایسته آنست که مردم بدو تاسی کنند. در این راه برای ایراد به اصطلاح نطق پیش از دستور از شب قبل در مجلس میخوابیدند که صبح نوبت اول را داشته باشند. وقتی هم پشت تریبون میرفتند چکیده سخنانشان این بود که خود آنان صالح اند و میهن پرست و بقیه خاین هسنتد و رذل و وطن فروش، بدون آنکه توضیح دهند برنامه آنان برای مملکت چیست و چه فرقی با برنامه رقیبشان دارد. روزنامه ها و مجلات هم پر بود از عکس و تفصیلات افرادی چون مکی، قنات آبادی، معظمی، بقایی و غیره که پیژامه پوشیده و درنهایت فداکاری شب را در مجلس بیتوته کرده اند تا صبح بتوانند نطق کنند، زهی نادانی و زهی عوامفریبی.
ازمیان کشمکش های پارلمانی عاقبت یک دسته بندی منسجم بنام جبهه ملی سر بدر آورد که پیروان دکتر مصدق بودند . اینان از مقبولیت زیادی میان عامه مردم برخوردار بودند، و حتی پدر بزرگ من که معمولا اهل سیاست نبود معادل ده هزار ریال از اوراق قرضه ملی دولت دکتر مصدق خریده بود، ولی در سال ١٣٣٢ جبهه ملی بواسطه سوء مدیریت دکتر مصدق رشته کار ها را از دست داد. بقایای اینان فقط به عنوان یک مکتب فکری باقی ماندند و سالیان سال سردمداران آنها در کرج و غیره جلسات چلوکباب بر پا میداشتند و نطقی میکردند و سر خودشان را گرم میکردند تا انقلاب سال ١٣٥٧ شد. در آن زمان اینان هم جلو افتادند و مانند گوسفند خود را آلت دست آخوند ها نمودند، رهبر آنان به نام مهندس بازرگان نخست وزیر رژیم جدید شد ولی دایم از جن و پری و قران صحب میکرد و عاقبت هم در مقابل یک حرکت شاهکاری آخوند ها، یعنی اشغال سفارت آمریکا، عرصه را خالی کردند و دو دستی دولت و کشوررا به آنها تفویض کردند  و خود به زباله دان تاریخ پیوستند. نقش آنان فقط محللی بود بین شاه و آخوند ها، زهی فرو مایگی و زهی دون صفتی.

در گوشه دیگر نخست وزیران بودند که پشت سر هم میامدند و بزودی عزل میشدند یا اگر بدشانس بودند ترور میشدند، مانند هژیر و رزم آرا. در میان آنان باید ذکا,الملک فروغی را استنثناء بر شمرد که خود مردی دانشمند بود وبا فرهگ اروپایی هم آشنایی داشت. این مرد بزرگ که اولین و آخرین نخست وزیر رضاشاه بود در جلسات منظم خصوصی به در خواست وی کنارش مینشست و افتخارات تاریخی ایران را از گذشته های دور و نزدیک برای وی بازگویی میکرد. آخرین نقش این مرد در تاریخ ایران آن بود که در روزهای اول اشغال متفقین، زمانی که هرکس از گوشه ای فرار میکرد، او به عنوان نماینده دولت ایران با متفقین وارد مذاکره شد و از آنان مقاوله نامه ای دریافت داشت که کشور ایران را به عنوال کشوری مستقل میشناسند و ولیعهد آن را به عنوان شاه آن کشورتایید مینمایند و نیز متعهد میگردند که به محض خاتمه جنگ ایران را ترک گویند. فروغی سپس دست ولیعهد بیست ساله را گرفت و او را به مجلس شورا برد تا سوگند سلطنت اداء نماید. تازه آنگاه بود که خیالش راحت شد و به فاصله یک سال از این جهان رخت بربست.

 

سوگند شاه جوان را ملت ایران از رادیو تهران شنیدند که چند سال پیش به همت رضا شاه  ایجاد شده بود. روزی چند ساعت صبح  و ظهر و شب برنامه داشت که بیشتر اخبار و گفتار بود ولی قدری موسیقی هم پخش میکرد.  تصویری که در اینجا میبینید رادیو قیدیمی  ما در آن زمان است. رادیو موقری بود و یک چشم سبز هم داشت.  ترانه " گل پامچال"  از بانو  روحبخش را که مورد علاقه عامه مردم  آن زمان و از جمله پدر خود من بود در اینجا گذاشته ام


 دو جریان فکری مستقل نیزدر این سالها در کشور ایجاد شده بود که بر رویداد ها اثر میگذاشتند. اولی که از دیرباز بوده و سابقه کهن داشت استفاده از مذهب برای کسب قدرت بود. سردمدار آنان در این دوره آیت الله کاشانی و گروه موسوم به فداییان اسلام بود. دسته اخیر چند ترور سیاسی انجام داده بود و کاشانی نیز در آن دوران هرج و مرج که هیچ قدرت فایقه سیاسی در ایران استوار نبود برای خود یک مهره سیاسی بشمار میرفت. یک چند با مصدق بود ولی عاقبت پشت او را خالی کرد و با اینکار در سقوط نهایی او بی تاثیر نبود.

 نقش کمونیسم

   گروه دیگر شمار قابل توجهی  از روشنفکران و جوانان بودند که با الهام از کمونیسم بین المللی در ایران نیز دست به ایجاد جمعیت ها ، احزاب، و بعد ها دستجات پارتیزانی با مرام کمونیستی زدند. در صدر اینان حزب توده بود و بعد ها فرق دمکرات آذربایجان و کردستان و غیره و نیز در زمان معاصر چریک های فدایی خلق شاخه اکثریت  یا اقلیت، و  مجاهدین خلق را  میتوان در زمره آنان به حساب آورد. خط فکری کمونیستی هیچگاه در میان توده ایرانیان پایگاه گسترده ای نیافت زیرا که به نظر من ایرانیان به نهاد خود از جمله تک رو  ترین و انفرادی ترین  افراد  روی زمین هستند. جز منفعت و مصلحت خویش به چیز دیگری نمیاندیشند و این درست نقطه مقابل  دکترین کمونیستی است که  فرد  باید منفعت و مصلحت آنی خویش را فدای مصلحت کل جامعه نماید. از این روی  تشکلات چپی  هیچگاه  پایگاه فراگیر ملی نمیافتند  و برخا مجبور میشدند به اهرم های خارجی تکیه کنند تا بکل از میان نروند . گروهی آلت دست استالین و ستون پنجم شوروی بودند و برخی هم در کنار صدام حسین با نیروهای ایرانی میجنگیدند،  .... یعنی عرض خود  میبردند و زحمت  ایران میداشتند

نیز دست به ایجاد جمعیت ها ، احزاب، و بعد ها دستجات پارتیزانی با مرام کمونیستی زدند. در صدر اینان حزب توده بود و بعد ها فرق دمکرات آذربایجان و کردستان و غیره و نیز در زمان معاصر چریک های فدایی خلق شاخه اکثریت یا اقلیت، و مجاهدین خلق را میتوان در زمره آنان به حساب آورد. خط فکری کمونیستی هیچگاه در میان توده ایرانیان پایگاه گسترده ای نیافت زیرا که به نظر من ایرانیان به نهاد خود از جمله تک رو ترین و انفرادی ترین افراد روی زمین هستند. جز منفعت و مصلحت خویش به چیز دیگری نمیاندیشند و این درست نقطه مقابل دکترین کمونیستی است که فرد باید منفعت و مصلحت آنی خویش را فدای مصلحت کل جامعه نماید. از این روی تشکلات چپی هیچگاه پایگاه فراگیر ملی نمیافتند و برخا مجبور میشدند به اهرم های خارجی تکیه کنند تا بکل از میان نروند . گروهی آلت دست استالین و ستون پنجم شوروی بودند و برخی هم در کنار صدام حسین با نیروهای ایرانی میجنگیدند، .... یعنی عرض خود میبردند و زحمت ایران میداشتند.

کمونیسم در عرصه بین المللی نیز در نهایت با شکست مواجه شد. ملت روسیه شوروی نزدیک به هفتاد سال در چنبره آن گرفتار بود و زجر کشید و گرسنه بود و میلیون ها تن از آنان در اردوگاه های کار اجباری سیبری جان باختند . ملت روسیه نه تنها از حد اقل شرایط رفاه محروم بود، بلکه از حق آزادی بیان و از حق یاد گرفتن و دانستن نیز محروم بود. واضح است که از بیرون نیز حق خبر گرفتن از داخل این کشور نبود. دیوار های این زندان بزرگ را در خارج به نام دیوار آهنین مینامیدند. عاقبت این دیوار آهنین در سال ١٩٨٩ میلادی فروریخت و کشور اتحاد جماهیر شوروی از صحنه گیتی رخت بربست و بجای آن همان روسیه قدیم اعلام وجود کرد

 تنها کشور کمونیستی موفق این روزها کشور چین کمونیست است که آنهم یک شوخی بزرگ و تاریخی است چون مهم ترن قسمت کمونیسم را که مربوط به اقتضاد اشتراکی است رها کرده و به جای آن اقتصاد سرمایه داری مدل آمریکایی را پذیرفته است. یعنی شتر گاو پلنگ. این نوع اقتصاد اتفاقا میتواند در کوتاه مدت خیلی موفق باشد چون از طرفی از کارایی سرشار اقتصاد سرمایه داری غربی بهره مند است و از طرف دیگر با استفاده از مدیریت مرکزی و بدون چون و چرای مدیران کار ها را سریعا پیش میبرد. فرض کنید شما در آمریکا میخواهید شاهراهی از شمال به جنوب ایجاد نمایید. این طرح حد اقل به مدت چند سال در معرض اظهار نظر عامه است، یعنی در این مدت ساکنین تمام شهرهای بین راه در انجمن های شهری خود به آن رای میدهند یا جرح و تعدیل اش مینمایند تا به مرحله اجرا نزدیک شود و سپس اگر تامین بودجه هم شد تازه مهندسین مشعول به کار میشوند. خلاصه بیش از ده پانزده سال طول میکشد تا این جاده شکل بگیرد. ولی در چین فعلی کمیته مرکزی فلان استان این تصمیم را در ظرف یک ساعت میگیرد و مقاطعه کاران هم به سرعت مشغول ساختن میشوند چون میدانند در حین اجرای کار اما و اگری در کار نخواهد بود و از گزند احتمالی وکلای دادگستری نیز که معمولا ادعای خسارت و غیره میکنند خبری نخواهد بود. این مقوله را من خود مستقیما از یک مقاطه کار آمریکایی شنیدم که با هم در یک هتل مجلل در پکن نشسته بودیم و صحبت میکردیم . او مقیم آنجا بود و من یک گردشگر

روشن است که روش اقتصاد سرمایه داری آزاد غربی حتما باید تابع نظرات عامه و وکلای دادگستری نیز باشد وگرنه تصمیمات خود کامه روساء بدون آنکه در معرض نظرات جامعه قرار گیرند خیلی زود به فساد و رشوه خواری میانجامند .  در چین کم کم آثار این گونه سوء استفاده ها ظاهر میشود. ولی در ایران خودمان نیز این مدل سیاسی ـ اقتصادی پیاده شده است و هم اکنون شاهد ارقام نجومی سوء استفاده های اداری در سطح سه میلیار دلار و بیشتر هستیم. مسیری که اقتصاد ایران پیمود تا بدین مرحله رسید شایسته تعمق است. در بدو انقلاب قرار شد تقریبا تمام صنایع بزرگ و نیمه بزرگ مملکت در دست دولت باشد و هم آنها در مورد روند اقتصادی کشور تصمیم بگیرند. یعنی شبیه اقتصاد مرکزی کمونیستی. یعنی قرار بود بخش خصوصی فقط کش شلوار، و جوراب زنانه، و آفتابه پلاستیکی تولید کند و غیره. بعدها که دیدند کار خانه های مصادره شده دولتی وبال گردنشان شده و ضرر میدهند، اصل ٤٤ را علم کردند و شروع کردند این موسسات را به این و آن فروختن بدون کمترین ضابطه. حالیه، با در نظر گرفتن پرنسیپ اجتماعی ایرانیان که در بالا هم به آن اشارت دادم،  باید بگویم آنچه در اقتصاد فعلی ایران میگذرد و سوء استفاده های سه میلیار دلاری و غیره، هنوز از نتایج سحر است... باش تا صح دولتش بدمد.

حبت از اردوگاه های کار اجباری شوروی شد. خارجیان بسیاری نیز در این اردوگاه ها جان باختند از جمله ایرانیان کمونیست زیادی که از اینجا به شوروی گریختند و این سوء ظن در حقشان بود که مبادا جاسوس باشند. در اینجا یک مقوله بیشرمانه از استالین را که از دیدگاه تاریخی عبرت انگیز است برای شما بیان میکنم. در عنفوان جبگ جهانی دوم که هیتلر به لهستان حمله کرد تنها نبود، بلکه شوروی هم با آلمان همدست شد و همزمان قسمت هایی از لهستان را به نفع خود اشغال کرد. به فاصله کوتاهی  هزاران هزار از مردم لهستان شامل زن و مرد و جوانان به اردوگاه های شرق روسیه اعزام شدند برای کار اجباری.  چند سال بعد ورق برگشت و شوروی استالینی خود آماج حمله آلمان هیتلری قرار گرفت و شوروی به اردوی متفقیین یعنی آمریکا و انگلستان پناه برد و بدین ترتیب خود رسما جزء مدافعین کشور لهستان اشغال شده در آمد. فاعتبرو یا او لو الابصار.

باری قرار شد این انبوه لهستانی ها را به ایران ببرند تا تدریجا به خاک میهن شان برگردند و نیز مردان جوان آنان به گروه های پارتیزانی به پیوندند که داخل جنگ با نیروی اشغالگر آلمان بودند. هزاران هزار از لهستانی ها که کشته های بی شماری در شوروی بجای نهاده بودند به سوی ایران سرازیر شدند و از طریق بندر انزلی، مشهد و گرگان به جانب تهران آمدند . در این راه و در این خاک نیز کشته های زیادی به خاطر گرسنگی، رنج راه، و بیماری های مهلک بر جای نهادند ولی عاقبت در تهران جانی گرفتند، در نوشته های آنان همه جا از تهرانی ها و مردم ایران به نیکی و سپاس یاد میشود که در حق آنان میهمان نوازی کردند. هنوز یادگار آنان را میتوان در یک گورستان قدیمی در ناحیه دولاب مشاهده کرد

دوران مصدق

مهره دیگری که در اجتماع ایران حضور داشت شاه جوان کشور بود ولی او قوق العاده جوان بود و کسی او را جدی نمیگرفت  حتی روسای دول متفقین.  روزولت، چرچیل، و استالین در سال  ۱۳۲۲ در تهران کنفرانسی بر پا داشتند تا سرنوشت نهایی جنگ را تعیین کنند و هیچکدام از آنان بجزاستالین به خود زحمت نداد که به دیدار رسمی شاه کشور میزبان برود. پس از ترک متفقین کم کم بین شاه و دولتیان برخوردهایی میشد که شدید ترین و حادثه ساز ترین برخورد او با دکتر محمد مصدق بود.

مصدق مردی میهن پرست بود که که در چندین دوره وکالت مجلس را داشت و در اسفند سال ١٣٢٩ قانون ملی شدن نفت را از مجلس گذراند. این قانون مالکیت چاه ها و دیگر تاسیسات نفتی ایران را به دولت ایران بر میگرداند و معارض برداشت شرکت نفت ایران و انگلیس ( یک شرکت صد در صد انگلیسی ) بود که بر طبق قراردادی که در بدو اکتشاف با مظفرالدین شاه قاجار بسته شده و بعدها در زمان رضاشاه نیز تمدید شده بود، خود را صاحب بلا منازع همه آن تاسیسات میدانست. هر قدر میخواست استخراج میکرد و در صد ناچیزی هم به دولت ایران میداد. قانون ملی شدن نفت در میان تمامی ملت و ارکان کشور ایران با استقبال فراوان پشتیبانی شد و از محبوبیت بی بدیل برخوردار بود. خود دکتر مصدق بزودی مامور شد تا کابینه ای تشکیل دهد و به عنوان رییس دولت آنرا اجرا نماید. ولی اینکار در عمل به مشکلات بزرگ برخورد . مهندسین و کارگران ایرانی صنعت نفت توانستند چرخهای آن را در چرخش نگاه دارند ولی تولید روزانه بسیار محدود و برای مصرف داخلی بود. دولت انگلیس با اعمال تحریم دریایی و تجاری مانع شد که حتی یک قطره نفت ایران در بازار های بین المللی بفروش برسد. این کشمکش دوسال و اندی دوام یافت و کم کم صبر و حوصله همگان به سر آمد. مشکلات مالی بر اوضاع کشور اثر گذارد اگر چه در آن زمان درآمد نفت آنقدر ناچیز بود که فقدان آن برای کشور کمر شکن نبود. ولی هرچه بود دلار از ٢٨ ریال رسما به حدود هشتاد ریال بالا رفت. بازاریان کم کم دلسرد شدند و از گوشه و کنار صدا ها درآمد. مصدق فردی ایده الیست بود و در ارزیابی قدرت مدیریت خویش و توانایی اش برای چیره شدن بر اینهمه نیروهای اقتصادی و انسانی که حالا برعلیه او کار میکردند به صورتی فاحش خود را فریب میداد. شروع کرد به مقابله با مخالفین داخلی. اول یک اختیارات نامحدود شش ماهه برای خود از مجلس گرفت و به توشیح شاه هم رساند که به مدت شش ماه هر قانونی میخواهد  تنها با امضاء خود بگذراند بدون اطلاع مجلس  و غیره.  سپس مجلس شورا را منحل نمود. بعد هم رفت گلوی شاه را گرفت که فرماندهی نیروهای مسلح کشور را به خود او واگذار کند. شاه این یکی را نپذیرفت و کشمکش بیشتر شد. در این میان با پراکنده شدن نیروهای مردمی و ملی از اطراف مصدق به تدریج نیروهای چپ گرای حزب توده بیشتر اطراف او را میگرفتند. هم قشر های مردمی، هم بازاریان، و هم سران مذهبی از نفوذ روز افزون چپی ها ناراضی بودند.

بیست و هشت مرداد

 کشور در تب و تاب بود تا عاقبت درنیمه شب ٢٥ مرداد ماه سال ١٣٣٢ شاه حکم عزل دکتر مصدق را از نخست وزیری صادر نمود ولی دکتر مصدغ اعتنایی به این حکم نکرد و حامل پیام را که سرهنگ نصیری نام داشت بازداشت کرد. شاه جوان به همراه ملکه زیبایش ثریا و خلبان مخصوصشان بنام سرگرد خاتم همان نیمه شب از منطقه کلاردشت رامسر پرواز نموده تا بغداد پایتخت عراق رفتند که آن موقع یک کشور پادشاهی بود و با دربار ایران روابط حسنه داشت. سفیر ایران در عراق که مردی مسن از و از خاندان اعلم بود از استقبال شاه ایران ابا نموده گفت " من شاهی را که از کشورش فرار کند، شاه نمیشناسم ". شاه و همراهان بعد از یکی دو روز توقف به ایتالیا رفتند و در هتلی ساکن شدند. بعد ها از خاطرات ثریا روایت شد که شاه که دیگر سلطنت را برای خود خاتمه یافته میدانست به ثریا گفته بود فقط آنقدر پول دارد که با آن بتوانند در آمریکا مزرعه ای بخرند و از در آمد آن در همانجا زندگی کنند. ولی خود خطا بود آنچه او پنداشته بود
صح، خبر فرار شاه در همه جا مثل بمب ترکید و با فاصله کوتاهی دستجات بزرگی از مردم در خیابانها براه افتادند و مجسمه های پهلوی ها را بزیر کشیدند و شعار میدادند که دوران سلطنت بسر آمده. اینان اغلب خودشان تابلو ها و پلاکارد های چپ گرایانه داشتند. در منازل مردم ساده بر عکس چندان شور و شعفی نبود. مردم ایران به طور کلی از تغییرات ناگهانی بیزارند، آنهم بر افتادن سنت آیین سلطنت در یکشب و بدست توده ای ها. بیست و پنجسال بعد که این تغییر را پذیرفند یکشبه نبود و یکسال و بیشتر در حال تکوین بود و دلیل مهمتر دیگرش این بود که به نظر من ملت معتقد شده بود شاه و تکنوکراتهایش ایران را در راهی غریبه به پیش میبرند و بزودی مردم سنتی ایران در سرزمین خود جایگاهی معتبر نخواهند داشت. قیام کردند و هم شاه و هم تکنو کرات ها را از خشک و تر به بیرون ریختند. حالا هم چوب فقدان تکنوکراتهای متخصص را میخورند ولی باکی نیست چون ایران باب طبع خود را باز یافته اند.

عکس های بالا از وقایع سه روز ٢٥ تا ٢٨ مرداد ١٣٣٢ است. در این سه روز که من خود به عنوان یک نوجوان ١١ ساله شاهد آن بودم، تحولی شگرف روی داد که قابل تصور نبود. حتما شما هم در باره آن خوانده اید. برخی آنرا کودتای ٢٨ مرداد مینامند و برخی دیگر رستاخیز ٢٨ مرداد. شماهم خود برای خود تصمیم بگیرید. در آن روزها یک سرهنگ آمریکایی به نام کرمیت روزولت از طرف اداره سی آی آ امریکا به ایران امده بود تا طرحی را که قبلا با همکاری ام آی ٦ انگلستان برای سرنگنونی مصدق طراحی شده بود عملی سازد. این طرح بسیار ساده بود و مشتمل بر این بود که سرهنگ کرمیت به مقامات کلیدی ایران در صحنه های سیاسی و لشگری بفهماند که آمریکا و انگلستان پشت شاه هستند و اگر آنان نیز همکاری کنند تا مصدق برود و سپهبد زاهدی جانشین او گردد از آتیه روشنی برخوردار خواهند بود. یک مقدار پول نقد هم به آنان پرداخت میشد چون به هر حال بی مایه فطیر است، بخصوص در مشرق زمین. ولی مبلغ زیاد نبود. مبالغ بسیار بیشتری به دستجاتی از عوام داده شد بود تا به خیابان ها بریزند و سیاهی لشگر لازمه را ایجاد کنند. سر دسته این عده شخصی بنام شعبان جعفری بود که ورزشکار زورخانه های سنتی تهران بود و به شعبان بی مخ شهرت داشت. به غیر از سپهبد زاهدی و پسرش اردشیر.که در مرکز این عملیات قرار داشتند دو بازرگان بنام برادران رشیدی نیز قرار بود وجوهاتی را به برخی سران روحانی کشور بدهند و رضایت آنها را نیز جلب نمایند .

شروع عملیات برای همان شبی که حکم عزل دکتر مصدق ابلاغ میشد در نظر گرفته شده بود و قرار بود همزمان با ابلاغ فرمان شاه به مصدق، برخی سران ارتش نیزکه به او وفادار بودند دستگیر یا خنثی شوند و مراکز کلیدی همان شبانه در تصرف ارتشیان طرفدار شاه قرار گیرد. این برنامه در روز آخر لو رفت و عوامل نفوذی حزب توده از آن با خبر شدند و تمام ماجرا را برای سرلشگر ریاحی وزیر جنگ کابینه مصدق تشریح کردند. نامبرده نیز با گذاشتن چندین تانک در چهار راه های مهم و اطراف منزل مصدق امنیت این مناطق را فزونی داده سطح آماده باش را بالا برد. این بود که نیمه شب همانشب وقتی سرهنگ نصیری به عنوان بخش اول برنامه فرمان عزل مصدق را به منزل او ابلاغ کرد فورا خود او را دسگیر کردند و هیچیک از عملیات پیش بینی شده دیگر هم اتفاق نیافتاد. بدین ترتیب طرح با شکست مواجه شد و سرهنگ روزولت به مخفیگاه امنی پناه برده و هر گونه امیدی به موفقیت طرح را به گفته خودش از دست داد.

در یکی دو روز بعدی تظاهرات خیابانی بیشتری صورت گرفت که باز در آن حضور نیروهای چپ پررنگ بود و مجسمه های بیشتری بزیر آمد. تا روز ٢٨ مرداد فرا رسید. آن روز از صبح زود شعبان جعفری که دو روز منتظر مانده بود و هیچ دستوری برای شروٍع کار دریافت نکرده بود، به صورت خود جوش مردمی را که تدارک دیده بود به سوی مرکز شهر در اطراف مخبر الدوله و بهارستان گسیل داشت در حالیکه مرتب فریاد میزدند "زنده باد شاه " و عکس های شاه را به اتومیبل های عبوری میدادند تا به شیشه جلوشان الصاق کنند. مردم عادی بیشتر نظاره گر بودند ولی عجیب این بود که تیرو های انتظامی، چه شهربانی و چه ارتش کوچکترین عکس العملی نشان نمیدادند و بعضا لبخند هم میزدند. هنوز ظهر نشده بود که سپهد زاهدی را هم به میان آوردند. عکس وسط در ردیف بالا شعبان بی مخ را سوار بر اتومیل کادیلاک سپهبد زاهیدی نشان میدهد و عکس بعدی نمایانگر آنست که مردم بزودی از تانک ها و کامیونهای ارتشی که در خیابانها بودند بالا رفتند و آنان را نیز با خود یکی ساختند. در ساعات اولیه بعد از ظهر رادیو نیز مسخر شد و سپهبد زاهدی  به اطلاع همگان رساند که کابینه مصدق سقوط کرده و بزودی شاه به کشور مراجعت خواهد کرد. در هیچ کجا تیراندازی نشد بجز منزل مصدق که نگهبانهای او مقاومت کردند و عاقبت یک تانک ارتشی در آهنی منزل او را در هم نوردید و به داخل رفت و آنان نیز تسلیم شدند. خود مصدق ساعتی قبل از طریق یک نردبان به خانه همسایه رفته و مخفی شده بود. فردای آنروز خود را تسلیم نیرو های انتظامی نمود.

این فروپاشی بسیار نرم صورت گرفت و نحوه انتشار آن فقط شعار بود و عکس.  همه مغازه ها و همه اتوموبیل ها به سرعت عکس های شاه را برافراشتند. بیشتر مردم فقط عکس کوچک شاه را در دفترچه تقویم بغلی داشتند و همان را به شیشه ها میچسباندند که زیاد چشمگیر نبود. قیافه همسایه مان بیادم مانده که با اتوموبیلش وارد کوچه شد و با دست و انگشت سبابه به عکس شاه روی شیشه اش اشاره میکرد. طرح کرمیت روزولت همان شب اول اجرا چون قبلا لو رفته بود شکست خورد و قسمت های اصلی آن هیچگاه اجرا نشد. فقط قسمت ویژه شعبان بی مخ آن بعد از دو روز سرگردانی و بلاتکلیفی به ابتکار خود آن بی مخ و به صورت خودجوش از طرف او و مردم اجرا شد. علت هم ساده بود: مردم عادی مثل خانواده من و دیگران  همه ترسیده بودند و همه میگفتند این توده ای ها بزودی سر مصدق را هم خواهند خورد و ایران را دو دستی به شوروی تقدیم خواهند کرد. و در آن دو روز از ناحیه مصدق هم هیچ اعمال قدرتی ندیدند تا خاطرشان آسوده شود. او دایم با پیژامه در رختخواب بود و بسیار ضعیف و فرسوده مینمود. میخواهم بگویم اکثریت مردم آنروزعکس شاه را با طیب خاطر بالا میزدند.

این بخش بسیار طولانی شد. آنرا با این عبارت آغاز کرده بودم: " در کل مملکت یک خیمه شب بازی بی فرجام و غم انگیز در جریان بود". ٢٨ مرداد نقطه پایان این دوره خیمه شب بازی بی فرجام بود. بفاصله کمی شاه جوان به کشور بازگشت و از آن پس با سرپنجه آهنین حکومت کرد. اوایل تا چندین سال سی آی آ آمریکا نیز در مسایل امنیتی به او یاری میرساند. مردم ایران نیز همانطور که طبع شان است با بازگشت قدر ت به حکومت بالای سرشان آرام گرفتند و آن هرج و مرج های اجتماع و مجلس برچیده شد.

تصدیق ششم ابتدایی

از گزارش احوال شخصی خود در این مدت غافل ماندم.  من سالهای آخر دبستان بودم و درس حساب را خیلی دوست داشتم مخصوصا مسایل ریاضی را. اغلب حوضی بود که میبایست گنجایش آن را تعیین کنیم از روی مقدار آبی که به داخل آن جریان داشت. بعضی از این مسایل دشوار هم بودند چون یک مطلب مربوط به حساب دیفرانسیل را میخواستند بدون استفاده از مشتق و انتگرال حل کنند. دسته دیگر مسایل اقتصادی بودند. اغلب پرتقال فروشی بود که صندوق پرتقالی را از عمده فروشی میخرید، قدری ضایعات هم داشت و بقیه را با دو نرخ متفاوت میفروخت، بسته به اینکه ریز یا درشت باشند. سپس از ما میخواستند پیدا کنید سود پرتقال فروش را". بمرور این خاطره در ذهن همگی ما تبدیل شده به "  پیدا کنید پرتقال فروش را" که بار فرهنگی شیرینی دارد. من و نسل من آن پرتقال فروش را دوست میداریم چون مظهر دل نشینی از یک دوره خوش در زندگی ما است. من میدانم که آن مرد نازنینن فقط در ذهن من است و بس، ولی باور کنید بعضی روزها خیلی دلم برایش تنگ میشود ... منتظرم از سر پیچ کوچه ای بپیچم و او را باز ببینم که روی صندوق چوبی اش نشسته و دارد آن پرتقال های دیرین را میفروشد. مطمًن باشید به سویش پر میگشایم.. هر دو سوی صورتش را میبوسم و تمام پرتقال هایش را میخرم. من او را خیلی دوست دارم.. او نماد گذشته شیرین و از دست رفته من است.

من در سال ١٣٣٤ از دبستان فارغ التحصیل شدم و به اخذ تصدیق ششم ابتدایی نایل آمدم که در ذهن مردم آن دوران هنوز وقاری داشت و مهم تلقی میشد. بدین سان من هم جهت الصاق روی آن عکس جدیدی از خود انداختم .

بخش بعدی