سال های خوب نوجوانی

علی رضایی

پیامد جنگ

سالهای بعد از جنگ جهانی دوم آغازگر دورانی جدید و بی سابقه در تاریخ بشر بود.موج شادی و سرور اولیه خیلی زود جای خود را به درک سهمگینی ازواقعیات بخشید. این جنگ آخرین جنگ کلاسیکی بود که بشر بدان دست یازید و بهای بسیار، بسیار سنگینی برای  آن پرداخت. بیش از شصت و سه میلیون نفر در سراسر گیتی جان باختتند. در گذشته های دور هروقت آتیلا، سلطان محمود، یا ناپلیون به جنگ میبرفتند. صحبت از چند ده هزار پیاده و سوار بیش نبود که هر یک در دست خود سپری و شمشیری داشتند و بعد از ماه ها راه پیمایی باهم روبرو میشدند و تن به تن جنگی میکردند و یکی دو هزار یا کمتر کشته و زخمی در میدان به جای میگذاشتند. تلفات آنان درسطح هزاران شمارش میشد، نه میلیون ها. تکنولوژی کشتار جمعی هنوز ابداع نشده بود. این تکنولوژی برای اولین بار در جنگ جهانی اول به صورت انواع گاز های سمی و در جبگ بعدی به صورت توپخابه مدرن و بمباران هوایی با بمب های بسیار پرتوان و در مرحله آخر با بمب اتمی نمایش یافت . لذا در جنگ های جدید به جای چندین هزار نفر، چندین میلیون نفر کشته میشدند. در مورد برخی کشور ها مانند روسیه و چین بیشتر تلفات آنان از غیرنظامیان بود که بواسطه سرما، گرسنگی، بیماری، و کار در اردوگاه های کار اجباری جان دادند. بشر آن چنان درس سهمگینی از این جنگ گرفت که دیگر مشابه آ ن را تکرار نکرد. بر عکس بزودی در نتیجه کاربرد تکنولوژی پیشرفته کارخانه های جنگی در جهت مقاصد صلح آمیز، دنیا شاهد جهشی بی سابقه در رفاه اقتتصادی تمامی گیتی گردید.

وقتی جنگ تمام شد، و سربازان به سر زمین های خود و به آغوش خانواده ها یشان برگشتند، دو فرایند خوب اتفاق افتاد و هر دوی این ها در جهت تولید بیشتر بود. اولی تولید بچه بود. مردم شروع کردند به زاد و ولد گسترده و بزودی یک انبساط  چشمگیر در منحنی جمعیت کشورهای خود ایجاد کردند که به تدریج به سینین بالاتر هم رفت و اکنون در حد شصت و اندی سال میباشد. پدیده دوم که بسیار مهمتر بود، شکوفایی اقتصادی بود. کار خانه ها که تا بدان روز در خدمت زراد خانه های جنگ بودند مجبور شدند آن ماشین تولید عظیم را که حال بیکار مانده بود به مقاصد صلح آمیز متوجه کنند. بیشترشان برگشتند به محصولات قدیمی خودشان، مثلا آنکه جیپ و تانک درست میکرد برگشت به ساختن اتوموبیل و آنکه بمب افکن میساخت شروع کرد به ساخن هواپیمای مسافری و آنکه خمپاره میساخت به سادگی خط تولید خود را به ساخت یخچال و اجاق گاز تغییر داد.

 آنچه من رشد اقتصادی نام نهادم در واقع در تاریخ بشر بی نظیر بود. مثلا، متوسط نرخ رشد اقتصادی دنیا که در دوران پیش از جنگ حدود یک و اندی در صد بود در دوران عصر طلایی بعد از جنگ به پنج در صد بالغ شد. نرخ بیکاری در اروپا، به استثنای آلمان جنگ زده، به یک ونیم در صد سقوط کرد که غیر قابل باور است. شما به خوبی میدانید که اروپا معمولا از نرخ بیکاری بالای ده ـ پانزده در صد رنج میبرد. شکوفایی اقتصادی در همه جای دنیا به استثنای ممالک پشت پرده اهنین اثر گذارد، و بخصوص در ایران عزیز ما حضوری چشمگیر داشت. این دوران که مصادف با دهه ١٩٥٠ و سپس ١٩٦٠ میلادی بود آغازگر دوران دبیرستان و سال های خوب نوجوانی من بود.

عصر طلایی

به عقیده من، این دوره پر شکوه ترین، زیباترین، پر ثمر ترین و غنی ترین دوره ای بود که در تاریخ معاصر بشر به ثبت رسید. هر روز شاهد ورود یک محصول جدید به عرصه اجتماع بودیم. سر فصل همه این ها اتومبیل ها بودند. هر سال یک سری جدید همه چون نوعروسان پر جلوه و جلال به اجتماع عرضه میشدند و مردم هم با غرور و سرمستی آنها را میخریدند. قیمت این زیبا رویان در آمریکا حدود سه تا چهار هزار دلار و در ایران دو برابر آن بود . فرآورده های هر سرزمین در ادوار مختلف تاریخ گواهی بر درجه پیشرفت علم و صنعت و نیز رفاه و ثروت و روحیه حاکم بر آن سرزمین ها هستند. پیامی که این ماشین های چشم نواز به دنیا میدادند این بود که ١ـ عصر حسرت و عسرت به پایان رسیده ٢ ـ دانش انسان قادر به حل هر مشکلی در حال و آینده میباشد، و ٣ ـ علم و صنعت آخرین سر منزل رستگاری بشر است.  در سایه این شعار ها بشر دهه ١٩٥٠ را با سرمستی پیمود، ولی در دهه ٦٠ هیپی ها آمدند و قدری شک در دلها افتاد، عاقبت هم در دهه ٧٠ آن سرمستی ها یکی بعد از دیگری فرو ریخت. به جای آنهمه ماشین های زیبا این تخم مرغهای سفید و خاکستری که این روزها به عنوان اتومبیل سوارشان میشویم آمدند. هم زشت اند و هم پیامی بجز توبه و عبرت ندارند

در عرصه خانه هم مرتب نوآوری داشتیم، مانند شامپوی سر، روغن نباتی، پپسی کولا، و نیز صنایع برتری مانند آب لوله کشی، یخچال، آب گرمکن، کولر، تلویزیون، و غیره و غیره . حقیقتش را بخواهید این غیره ها آنقدر زیاد بود که به وهم و خیال هم نمیرسید. بعد از بیست و هشت مرداد اوضاع سیاسی و اجتماعی مملکت کاملا آرام شد و محمد رضا شاه جوان که بعد از وقایع ٢٨ مرداد به عرصه مملکت باز گشته و آنرا در دست گرفته بود، با کمک آمریکایی ها پایه های حکوت خود را به عنوان یک کشور نفتخیز متحد آمریکا داشت تحکیم میکرد. اینجا یک لکه سیاه نیز بر پیشانی تاریخ ما نقش بست و آن کشتار جمعی چند صدنفر از نظامیان جوان بود به جرم عضویت در حزب منحله توده. براحتی میشد آنان را نکشت و فقط زندانی شان کرد. به هر روی، نفت ایران دوباره به بازار های جهانی جریان یافت و سهم مالکانه ایران از در آمد خالص آن حدود پنجاه در صد تعیین گردید، البته آمریکا به عنوان فاتح اعظم جنگ جهانی و نیز نجات دهنده انگلیس و اروپا از چنگال هیتلر، در همه مبادلات و معاهدات بین المللی وارد شده و سهمی به سزا برای خود میطلبید. از جمله در کنسرسیوم جدید التاسیسی که نفت ایران را در اختیار داشت آمریکا به عنوان یکی از شرکای بزرگ با چهل در صد سهم وارد شد، در حالیکه قبلا فقط انگلیسی ها بودند

تحول آمریکا

نقش آمریکا در بیشترین دوره سالهای قرن بیستم سازنده بود و اغلب به کشور های دیگر کمک میکرد. فراموش نکنید که کشور آمریکا از مهاجرت مردمانی از اروپا و دیگر نقاط جهان تشکیل یافته بود که در سرزمین های پدری خویش دچار استثمار، فقر، یا ظلم مذهبی بودند. آنان با تحمل سختی وبیماری، و تلفات خود را به آنجا میرساندند و در گوشه ای از دشت های وحشی آن سرزمین مزرعه ای یا دکانی برپا میداشتند. آنان رنج میبردند ولی سرافراز بودند که انسانی آزاده هستند. عاقبت هم به قوت همین عزم آهنین خود و نیز در سایه حاصلخیزی و غنای طبیعت آن سرزمین. بمرور مرفه و ثروتمند شدند وسپس هم آخرین یوغ استعمار را که امپراطوری انگلیس بر گردنشان داشت در جنگی نابرابر درهم شکستند و به جرگه ممالک مستقل دنیا پیوستند. دولتی که از این خاستگاه تاریخی به عرصه آمد تا دو قرن دولتی بشر دوست بود و به همگان کمک میکرد. از جمله در سالهای خطیر بعد از جنگ جهانی دوم نیز برای بازسازی اروپا از خرابی های جنگ کمک های مالی بی پایان میکرد که به طرح مارشال معروف بود و به ایران و دیگر ممالک خاورمیانه هم بدرجات کمتر کمک مالی مینمود

یک دهه بعد از آن آمریکا گرفتار جنگ بیهوده و بی حاصل ویتبام گردید که باعث دگر دیسی بزرگی در چشم انداز آمریکاییان نسبت به خودشان و نسبت به دنیای بیرون شد. تا مدتها اعتماد به نفس شان را از دست داده بودند و خود را ضعیف و بی دست و پا میدیدند. همه جا کمونیسم در حال پیشروی بود، و بیش از همه در پشت دیوارهای خودشان در آمریکای جنوبی. رهبران بزرگشان را از دست داده بودند و مردان حقیری چون فورد و جیمی کارتر به کاخ سفید میرفتند. همین کارتر سفیه و ساده اندیش بود که تلنگری هم به شاه ایران زد که سطح دموکراسی و آزادی را درایران بالا ببرد. با این نتیجه که حکومت شاه بکلی در هم نوردید و در اندک زمانی توده های خشمگین ایرانی آمریکاییان را در سفارتخانه شان در تهران به گروگان گرفتند. از این تحقیر ها عاقبت یک جریان دست راستی تندرو در آمریکا سر به در آورد و در کمتر از یک دهه رییس جمهور وقت آمریکا، پرزیدنت ریگان مغرورانه در پشت دیوار معروف و بدنام کمونیست ها در برلین آلمان نطق کرد و خواستار فروفکنی آن دیوار شد. کمونیست ها هم پذیرفتند چون دریافته بودند دیگر به پایان خط کمونیسم رسیده اند و یارای برابری با توانایی های روز افزون علمی و تکنیکی و اقتصادی غرب را ندارند. آنان یا باید همانجا موشک های قاره پیما را روشن میکردند و دنیا را نابود میساختند یا تصمیم میگرفتند که به یکی از دو حالت دشمن حقیر، یا دوست نیمه محترم به حیات خود ادامه دهند. آنان دومی را انتخاب کردند، آن دیوار فروریخت و تمامی کمونیسم هم در اروپا و شوروی فرو ریخت. کمونیست های باقی مانده یا دریوزه اند مانند کوبا، یا باسمه ای مانند چین و ویتنام. این حادثه تاریخی برای دنیا هم خوب بود و هم بد. بدی اش در آنست که نقش متعادل کننده شوروی از میان رفت و در حال حاضر آمریکا همچون پیلی سرمست در عرصه جهانی لگد پراکنی میکند و همین کشور که روزگاری دست نشانده امیریالیسم انگیس بود، خود اکنون به بزرگترین نیروی امپریالیست دنیا تبدیل شده است.

دبیرستان

در مهر ماه سال ١٣٣٤ من دوره دبیرستان را با ثبت نام در دبیرستان مدرس شروع کردم این یک دبیرستان دولتی بود در اواسط خیابان ژاله در کوچه " مریضخانه آمریکایی ها" . لازم به تذکر است که آنجا مریضخانه ای در کار نبود (شاید یک موقعی بوده) بلکه فقط یک مدرسه مختلط آمریکایی بود موسوم به " کامیونی تی اسکول" . گاهی وقتها که ما تعطیل میشدیم آنها هم در حال تعطیل شدن بودند و از نزدیک همدیگر را میدیدیم. یادم میاید منهم مانند هزاران بچه ایرانی دیگر فکر میکردم چقدر این آمریکاییها خِنگ و خُـنَک و پخمه هستند! .... یا للعجب

دبیرستان مدرس چندان دیسیپلین و انظباطی نداشت و همین آزادی نسبی به من اجازه داد در آن سال قدری تجربه و خطا کنم. ولی کم مانده بود خطاهای آن سال برای همیشه سرنوشت مراخدشه دار کند. جریان از این قرار است که من و یکی از اقوامم که همکلاس من بود بنام غلام، این رویه مرضیه را یافته بودیم که اغلب بعد از ظهر ها از مدرس غایب میشدیم و سرگرمی دلپذیر تری در شهر میجستیم. نوع سرگرمی ما در شهر به میزان موجودی جیب ما در آن روز بستگی داشت. با کمترین بودجه ما مجبور بودیم به میدان ژاله برویم و در سینماهای محلی آنجا بنام ژاله یا سیلوانا یک بلیط به مبلغ ٥ ریال بخریم و دو فیلم پیاپی بعد از ظهر را ببینیم. البته ما میتوانستیم تا نیمه شب هم آنجا بمانیم و فیلم تکراری تماشا کنیم و کسی ما را بیرون نمیکرد. بعد از شروع فیلم سعی میکردیم از قسمت ٥ـ ریالی درجه سه خود را به قسمت ١٠ـ ریالی درجه دو بیاندازیم . این کار چندان دشوار نبود چون در این ساعت معمولا کنترل چی های سینما در سالن بیرون نشسسته بودند و باهم گپ میزدند. نقطه اوج هر سینما رفتنی هم، بدون در نظر گرفتن خود سینما، این بود که ساندویچی سفارش دهیم به مبلغ ٦ ریال بانضمام یک شیشه پپسی کوچک به مبلغ ٤ قران . این مجموعه کافی بود تا ما را به عرش اعلی ببرد. ساندویچ ما اغلب کالباس بود، ولی میشد ساندویچ تخم مرغ، و یا کتلت هم سفارش داد. مخلفات ساندویچ ها شامل بر خیار شور و گوجه فرنگی در مورد هر سه ساندویچ یکسان بود

 اگر آنروز مسابقات قهرمانی فوتبال برگرار بود، ما میتوانستیم با صرف ١٠ ریال برای تاکسی خود را به استادیوم امجدیه برسانیم و اگر پول بیشتری داشتیم خود را به یکی از سینماهای جدید التاسیس مانند مولن روژ در اول جاده قدیم شمیران، یا رادیوسیتی در اول جاده پهلوی، یا دیانا در اوایل شاهرضا و غیره برسانیم و یک فیلم خارجی باصطلاح هنری بینبیم. بلیط این سینما ها عبارت بود از ٢٠ ریال برای درجه یک، یا ٢٥ ریال برای لژ که ما معمولا یکی از این دو را انتخاب میکردیم ، یا درجه دو که به مبلغ ١٥ ریال به فروش میرسید. گاهی دیر میرسیدیم و مجبور میشدیم بلیط خود را پنج ریال گرانتر از بازار سیاه بخریم. مهمترین وجه تمایز این فیلم های خارجی با سینماهای وطنی این بود که ما سعی میکردیم پیام هنری یا فلسفی فیلمی را که دیده بودیم درک کنیم. لذا در تاکسی برگشت تا خیابان ژاله صحبت غلام و من بیشتر این بود که " به نظر تو پیام این فیلم چی بود؟" زیرا به نظر ما فیلم هایی که در میدان ژاله با بازیگری مهوش یا مجید محسنی یا ناصر ملک مطیعی میدیدیم فقط برا ی سرگرمی درست شده بودند، ولی فیلم هایی از قبیل بربادرفته، یا شکو ه علفزار حتما دارای محتوای هنری بوده و حتما دارای پیام فلسفی، یا حد اقل اجتماعی میبایست باشند، چون از خارج آمده اند بودند و ماهم اینهمه پول برایشان داده بودیم

یاد باد آن روزگاران یاد باد

در نوروز همانسال من باتفاق خانوده ام به زیارت کربلا و کاظمین رفتم. و در سامره از چاهی که محل فرو رفتن امام زمان بود نیز دیدن نمودم. همانسال از مشهد امام رضا هم بازدید بعمل آوردم ولی از آنسال به بعد گذر من به اماکن مقددسه نیافتاده است. در پایان سال هفتم متوسطه من بدون هچ اشکالی امتحانات مربوطه را گذراندم ولی دوستم غلام رد شد. ناظم محترم دبیرستان نیز به من و او اطلاع داد که در آن سال هر یک بیش از پانصد ساعت غیبت داشته ایم و دبیرستان جلیله مدرس از پذیرش مجدد ما در مهر ماه آینده معذوور است. غلام ترک تحصیل کرد و رفت بازار پیش پدرش. که تجارتخانه داشت. چندین سال بعد هم بادختر خانمی تبریزی ازدواج کرد و سپس والدین عروس و داماد متفقا یک کارخانه آجر ماشینی دایر نمودند و غلام شد مدیر آن کارخانه. دوست خوب من هنوز در مدیریت آن کارخانه پابرجاست و در طی این سالها میلیون ها آجر و چندین نسل فرزند و نوه به اجتماع تحویل داده است. ولی من مجبور شدم مدرسه خود را عوض کنم. به دبیرستان فیروز بهرام در خیابان نادری رفتم، و این یکی از بزرگترین دریچه های سعادت بود که بروی من گشاده شد

دبیرستان فیروز بهرام توسط انجمن زرتشتیان تهران اداره میگردید و دانش آموزان آن را اقلیت های دینی زرتشتی، کلیمی، و مسیحی تشکیل میدادند. ما مسلمان زادگان نیز در آنجا یکی از اقلیت ها بودیم و واضح است که در آن محیط خواهی نخواهی ما هم بزودی وسعت نظر گسترده ای یافتیم و به این درک جمعی رسیدیم که همگی ما به نحوی یکسان انسان هستیم. من در دروس فیزیک و انشا ممتازتر بودم و از آقای دکتر خبره زاده، آن استاد شریف ادبیات که یادش گرامی باد، همواره در انشا نمره بیست میگرفتم. اغلب انشا هایم را هم با بیتی از حافظ بعنوان شاهد کلام خاتمه میدادم. در این سالها من دودوست که همواره مرا از جان عزیز ترند نیزدر دبیرستان فیروزبهرام بدست آوردم.که تا سالیان سال مرا چون جان شفیق بودند و در محضرشان چه اوقات گرانبها که در نیافتم. یکی از آندو رشید نام داشت و دیگری رافایل که او را رافیک صدا میکردیم. رشید بعد ها به استادی دانشگاه ملی رسید و اکنون نیز در سواحل نیلگون جنوب فرانسه ساکن است ولی رافیک خوشبختانه هنوز در پهنه موسیقی کلاسیک در ایران و خارج از ایران صاحب نام است

دبیرستان فیروز بهرام یک دبیرستان خصوصی و ممتاز بود که با کالج البرز کوس برابری میزد و مایه افتخار و چشم و چراغ انجمن زرتشتیان تهران بود. کادر دانش آموزانش از قشر های مرفه جامعه تشکیل میشد بخاطر شهریه نسبتا بالای آن و ناظم آن به نام آقای پیشدادیان نیز نهایت اهتمام را در اداره آن مدرسه بعمل میاورد. ولی ممتاز بودن آن مدرسه بیشتر از بافت خاص دانش آموزانش نشٲت میگرفت که محیط فکری، اخلاقی، و اجتماعی منزهی را در آنجا حکمفرما ساخته بودند. از دیرباز و در تمام دنیا خانواده های اقلیت های دینی از طرفی سخت کوشند و علم میاموزند تا زیر دست و پا له نشوند و از طرفی هم رفتار منزه و مودبی در جامعه ارایه میدهند که بهانه بدست اکثریت ندهند. ما مسلمان زادگان آنجا نیز به طریق اولی رفتار منزهی داشتیم چون از خانواده هایی میامدیم که لیبرال و تحصیلکرده بودند و اغلب در مقامات دولتی بودند. خود مجسم کنید یک خانواده معدل ایرانی هرگز حاضر نیست بچه اش را به مدرسه اقلیت های دینی بفرستد و تازه دستی هم پولی بابت شهریه بدهد

اینجاست که راز دل پدر من بر ملا میشود. او که بازرگانی موفق در سرای حاج حسن بازار تهران بود از دیدگاه اجتماعی یک دیندار واقعی بود، و در واقع هم بود. او خمس و زکات پرداخت میکرد، و همینجا بگویم که اکثریت دینورزان تهران فقط حرف میزدند و در روضه خوانی ها اشک میریختند ولی پولی در راه دین نمیدادند. پدر من با این خاستگاه معذالک در دل خود لیبرالی دو آتشه بود. او به برتری علم و دانش بشری احترام میگذاشت و هر سه فرزند خود را تشویق به تحصیلات عالیه نمود. رویکرد دیگر روحیه او نیز این بود که محصولات جدیدی را که صنعت غرب روانه خانه های مردم میساخت با آغوش باز میپذیرفت. ما در میان همسایگان و فامیل خود معمولا اولین خانه بودیم که که یک پدیده نوظهور غربی را به خانه خود ببریم. پدرم حتی محصولاتی را به خانه میاورد که در بازار ایران هنوز نبود. او آنها را از سمساری هایی که در پشت سفارت انگلیس برای خود کشف کرده بود میخرید. این سمساری ها تخصصشان این بود که وسایل زندگی دیپلمات های خارجی را که از ایران میرفتند از آنان میخریدند



عصر نو آوری ها

در سال ١٣٣٣ آب لوله کشی در تهران براه افتاد و در همان سال یک دستگاه یخچال نورژ آمریکایی از کمپانی مربوطه خریداری شد ولی بفاصله کوتاهی یک آب گرمکن و یک رختشوی اتوماتیک نیز از سمساریهای فوق الذکر ابتیاع و به تشکیلات منزل ما اضافه گردید.دستگاه رختشویی مایه خنده همه ما بود ولی از جانب مادرم و سکینه خانم که هر هفته برای رختشویی به منزل ما میامد با اعجاب و قدر شناسی مورد استقبال واقع شد. آنچه که مایه اعجاب همه ما و بخصوص پدرم بود، آب گرمکن بود. روز اول او سوگند خورد که این دستگاه بی سرو صدا با یک شعله کوچک شمع مانند امکان ندارد کار آنهمه هیزم پردود و پریموس های نعره کش را انجام دهد که ما قبلا بکار برده بودیم و از خیرشان هم گذشته بودیم. ولی بزودی پدیرفتیم که این دستگاه سفید رنگ باریک و بلند آلمانی با مارک ونوس که طرح یک زن عریان هم رویش بود معجزه میکند. آب گرم دایم در شیرهای منزل روان شد و ما شروع کردیم مرتب در منزل حمام گرفتن. کم کم به دروازه های تمدن بزرگ براستی نزدیک میشدیم

آن یخچال هم که در عکس بالا میبیند بسیار بدیع بود و بسیار عزیز بود و درراهروی طبقه ورودی منزل ما جای داشت. هر میهمان که میامد باید یک دوره نمایش یخچال و قسمت های مختلف آنرا برایش اجرا کنیم، و این معمولا کار بچه ها بود یا عموی جوانم که آنموقع هنوز زن نداشت و سرش برای اینجور کار ها درد میکرد. بعد ها که همه صاحب یخچال شدند، یخچال ما هم به آشپز خانه منزل در طبقه زیر زمین منتقل شد. آن زبان بسته، سپس تا سال ١٣٧٥ که بالاخره ما خانه ژاله را تعطیل نمودیم ، یعنی بمدت چهل ودو سال به خدمات مشعشع خود ادامه داد. فقط این اواخر فنر دستگیره اش شل شده بود، لذا یک کش به آن بسته بودند تا خود به خود درش باز نشود. گفتم که آشپزخانه اصلی در زیر زمین بود، یادم از یکی دیگر از ابداعات تکنیکی آن خانه آمد که با طراحی اولیه پدرم ولی با اصلاحات بعدی من و دیگر بچه ها کار میکرد و آن یک آسانسور دستی بود که غذا را از آشپزخانه مستقیما به اتاق پدرم در طبقه دوم که همه ما در آنجا شام و ناهار میخوردیم وصل میکرد. باری در سال ١٣٧٥، (١٩٩٦ میلادی) خواهر نازنینم آن خانه را با همه ابداعاتش و خاطراتش برای فروش گذاشت. برای آخرین بار او سیم آن یخچال را از برق کشید ......... و یخچال به خواب ابدی رفت ......... و بی شک چشمان خواهرم پر از اشک بود

بقیه عکس های بالا مربوط به بچه هاست. ضبط صوت یک پدیده نوظهور دیگر آن دوره بود. برادر من با آن ضبط صوت که میبینید مایه اعجاب و سرگرمی همگان بود. برادر من رویهمرفته بچه معقول و سربزیری بود و خوشبختانه از شیطنت های من چه در آن دوران و چه بعد ها زیاد پیروی نکرد
 آن دوربین آگفا را هم من به مبلغ ٢٠٠ تومان که بودجه اش را مادر نازنینم داد در پایان کلاس هشتم خریدم ، یعنی هر روز که من روزی دو بار از دبیرستان فیروز بهرام در چهار راه قوام السلطنه خیابان نادری با پای پیاده از طریق نادری و اسلامبول به چهار راه مخبر الدوله میامدم ، در پایان راه میایستادم و با حسرت به آن دوربین در ویترین فروشگا آگفا در چهار راه مخبر الدوله خیره میشدم تا اینکه عاقبت آنرا خریدم. همانطور که گفته ام این طبیعت من است که باید کُنه هر چیز را دریابم. لذا بزودی در یک آشپزخانه متروک در طبقه سوم منزلمان یک لابراتوار ابتدایی ولی کار آمد ظهور و چاپ عکس هم براه انداختم. سال بعد نیز که پدر و مادرم به مکه رفتند و برایم سوقاتی یک فلاش براون آوردند از هر حیث تشکیلات من تکمیل شد. ضیافت های مفصل شام حج  که پدرم بر پا داشت در سایه عکاسی های من در آن زمان ثبت تاریخ شده است. آنموقع تابستان ١٣٣٨ بود و به قول ابو الفضل بیهقی، جهان عروسی آراسته را مانست>

دبیرستان فیروزبهرام به فعالیت های فرهنگی فرا درسی نیزاهمیت میداد وچندین نفراز میان دانش آموزان با رای گیری انتخاب شده بودند که این گونه فعالیت ها را سرپرستی کنند. من رادیو دبیرستان را در اختیار داشتم و همزمان در هیات تحریریه سالنامه و نشریه دبیرستان نیز عضو بودم و مقالاتی مینوشتم. سالنامه البته سالی یکبار و نشریه هم حد اکثر سالی یکی دو بار منتشر میشد، ولی رادیو دبیرستان همه روزه مرتب دایر بود. بخش صبحگاهی از ساعت ده و ده دقیقه صبح اجرا میشد تا ده و نیم به مدت بیست دقیقه، که وقت تنفس (زنگ تفریح) بین زنگ دوم و زنگ سوم دبیرستان بود. بعد از ظهر ها هم اگر من زود به مدرسه میرسیدم، تا ساعت دو که اولین کلاس بعد از ظهر بود رادیو را راه میانداختم. رادیو دبیرستان عبارت بود از چندین بلندگوی قوی که در نقاط مختلفت مدرسه از جمله حیاط های دور تا دور مدرسه و نیز سالن اجتماعات طبقه دوم کار گذاشته بودند. بیشترین تعداد شنوندگان صبحگاهی من در حیاط غربی متمرکز بودند که بوفه دبیرستان هم آنجا بود. بچه ها جمع میشدند که هر چه زودتر ساندویچی بگیرند و با یک پپسی یا کانادای کوچک دو ساعت خستگی کلاس را بر طرف کنند. محل استودیو رادیو ما پستوی کوچک گردی بود به پهنای یک متر و نیم  واقع در گوشه شمال شرقی همان تالار اجتماعات در طبقه دوم. در داخل آن یک امپلی فایر قوی بود که بلند گو ها را تغذیه میکرد باضافه یک میکروفون، یک دستگاه رادیو و یک دستگاه پخش صفحه ( گرام). من بیشتر صفحه پخش میکردم یا به رادیو تهران وصل میکردم، ندرتا هم ممکن بود اطلاعیه ای باشد که از میکروفون بخوانم. هر وقت هم مدیر یا ناظم نطقی میکردند من امپلی فایر و میکروفون را میبردم به دفتر مدرسه و میکرو فون را روی پله های جلوی دفتر که محل سخنرانی بود نصب میکردم. خودم هم با نظارت قوی در کنار امپلی فایر حاضر بودم که صدا میزان باشد و سوت نکشد، و غیره

 واضح است که در هنگام پخش برنامه در استودیو را قفل میکردیم و آنجا کاملا امن بود. لذا من و دوستان نزدیکم در آنجا براحتی سیگار میکشیدیم و خوشبختانه هوا کش خوبی هم در سقف کلاه فرنگی آن پستو بود که دود ها را میبرد. نه اینکه فکر کنید من به خاطر سیگار کشیدن این کار را پذیرفته بودم. نه... به هیچ وجه نه .. من از کودکی به فیزیک و الکترونیک علاقمند بودم. وقتی بچه بودم دل اسباب بازی هایم را میشکافتم نا ببینم داخلشان چگونه کار میکند.. بزرگتر هم که شدم داخل رادیو، تلویزیون ، و آب میوه گیری منزل را میشکافتم تا بفهمم چگونه کار میکنند... و بازهم که بزرگتر شدم داخل بدن انسان را میشکافتم تا بفهمم چگونه کار میکند. حتی بعد از فارغ التحصیل شدن نیز به شکافتن بدن انسانها ادامه دادم، منتها نه با چاقو بلکه با عکسبرداری های کامپیوتری موسوم به اسکن تا بفهمم چگونه کار میکند، و یا چرا کار نمیکند؟ خلاصه این برای من طبیعی بود که از فیزیک و الکترونیک و همینطور جنبه های اجتماعی رادیو دبیرستان استقبال کنم، در حالی که بچه های دیگر از آمپلی فایر و آمپدانس و این جور مسایل سر در نمیاوردند و حتی میترسیدند

گسترش تهران

   
 
   

در سایه رونق اقتصادی حاکم بر دنیا و ایران، تهران نیز بسرعت گسترش میافت. جمعیت تهران در زمان قاجار ها حدود چند صد هزار تخمین زده میشد، و تا سال ١٣١٨ که شهرداری تحت رضاشاه آماری گرفت باز چندان فرقی نکرده بود و حدود پانصد هزار برآورد شد
 ولی در سال ١٣٣٥ آمارگیری رسمی جمعیت تهران را یک و نیم میلیون اعلام داشت. هر روز خیابانی جدید احداث میشد با کوچه های زیاد و در اطراف تهران هم شهرک های جدید از دل بیابان سر بر میاوردند. یکی از این ها بنام  تهران پارس شایان توجه گردید چون پدیده نو ظهوری به نام درایوین سینما را به ایرانیان معرفی نمود، یعنی سینما در فضای باز و تابستانی که با اتومبیل به آن داخل میشدید. تهرانی ها استقبال خوبی از درایوین سینما بعمل آوردند ولی نحوه استفاده آن را هم به ذایقه بومی ایرانی قدری تغییر دادند، بجای نشستن در ماشین، سفره و پتو در کنار ماشین پهن میکردند و بچه و بزرگ دور دیگ باقلا پلو با گوشت وغیره دلی از عزا بدر میاوردند و فیلم هم تماشا میکردند. چیزی شبیه به آنچه من در این تصویر مجسم ساخته ام

من در آن سالها یک موتور سیکلت سبک مطابق عکس بالا داشتم، و هنوزبه سنی که بتوانم اتومبیل برانم نرسیده بودم این یک موتور سیکلت ایتالیایی بود که به مبلغ ١٧٠٠ تومان خریده شده بود و من بدان عشقی والا داشتم. وقتی من و آن ماشین کوچک در هوای پاکیزه و آفتابی تهران به اتفاق یکدیگر و با سرعت ١٢٠ کیلومتر در ساعت چهره مان را به صفیر باد میسپردیم دیگر ساعت زمان می ایستاد و من در شعشعه جوانی خویش غرق میشدم .... براستی، یاد باد آن روزگاران.. یاد باد

در شروع کلاس دهم رشته طبیعی را انتخاب کردم که عاقبت به پزشکی میخورد. گزینه های دیگر عبارت بودند از ریاضی که به مهندسی ختم میشد، یا ادبی که به رشته های علوم انسانی دانشگاه ختم میشد. من در آنموقع شاگردی ممتاز بودم و در اغلب دروس باستثنای ریاضی و مثلثات که حوصله شان را نداشتم نمرات ١٨ـ ٢٠ میاوردم . علت بی اقبالی من به ریاضیات هم این بود که دبیر ریاضی ما اغلب این دروس را به صورت فرمول های خشک تدریس میکرد که در ذهن من رابطه ای با دنیای عینی بیرون نداشت. مثلا مشتق را با همان تعریف ریاضی کلاسیک بیان میکرد که "حد نهایی نسبت تغییرات ایگرگ است به تغییرات ایکس، وقتی تغییرات ایکس به سمت صفر متمایل شود". ، فکر نمیکنم حتی خودش هم میفهمید چه میگوید. سپس هم بر این پایه گنگ و ضعیف مفاهیم پتچیده تری بار میکرد، از قبیل انتگرال و دیگر مفاهیم سقیم الهضم. کافی بود جای این حرفها بگوید جوی آبی داریم که در آن آب با شدت و ضعف جریان دارد و به استخری میریزد. شما میتوانید شدت جریان آب جوی، و همینطور مقدار آب ذخیره شده در استخر را در ساعات مختلف اندازه بگیرید. هریک از اندازه گیری های جوی آب یک مشتق است و اندازه گیری آب استخرهم انتگرال است در زمان های مختلف

 بیشتر دبیران ما خوشبختانه به دروس خود مسلط بودند و اغلب از اساتید دانشگاه بودند. یک خاطره مضحک در اینجا بیادم آمد. روزی سر کلاس شیمی بودیم و قرار بود آنروز عنصر مس را خوب خوانده باشیم. استاد اتفاقا شاگرد اول کلاس را صدا کرد تا جلو رفته و درباره مس باصطلاح درس جواب دهد. اوهم سینه را پرباد کرده و شروع کرد از روی آموخته ها و محفوظاتش درس را جواب دادن، با این جمله "مس فلزی است با ظرفت یک یا دو که .." در همینجا استاد حرفش را قطع کرده و پرسید این مس که در خانه شما دیگ و کماج دان است، دارای ظرفیت یک است یا دو؟ پسرک که هیچگاه بین دیگ و کماج دان خانه شان و دروس سطح دیپلم دبیرستان رابطه ای برقرار نکرده بود، همینطور هاج واج به استاد خیره شد و مرتب رنگ باخت...طفلکی

در خرداد ماه ١٣٤١ من دبیرستان را با معدل ممتاز به پایان بردم و دیپلم طبیعی خود را گرفتم. در یکسال آخر دبیرستان به سن رانندگی نیز رسیده بودم و یک دستگاه فولکس واگن لیمویی رنگ مدل ١٩٦١ از کمپانی خریدیم به مبلغ هیجده هزار تومان. بیهوده است من به شما بگویم چقدر من آن ماشین را دوست داشتم... ما دو یار جدا نا شدنی بودیم که صفحات بیشماری را در تهران گسترده آنزمان با هم گشودیم و بیش از هر زمان دل در الفت هم بستیم. واضح است که ماشین این شور و احساسات را نمیفهمید و اینها همه در دل من بود. در اینجا سعی کرده ام آن حالت روحی را در عکسی نمایش دهم، ولی اگر از آن عرش اعلی به پایین میامدم صحنه های این ماشین و من در عرصه خاک بیشتر مانند عکس زیرین بود

آن تابستان یکی از خوشترین فصول زندگی من بود. با اتومبیل خود هر روز به طرفی جولان میدادم ولی بیش از همه به منزل دوستم رشید در تجریش. باتفاق رافیک میرفتیم آنجا و رشید را هم برمیداشتیم وبه سر پل یا اطراف شمیران چون دزاشیب و الهیه میرفتیم. بعضی غروبها هم یکی دوساعت در همان منزل رشید میماندیم. من آن خانه و آن خانواده را بسیار دوست داشتم. افرادی بودند تحصیلکرده و آوانگارد ولی در عین حال ساده و خوب میزیستند. در خانه شان همیشه باز بود و آشنایانشان، یکی، دو تا میامدند و در کنار استخر در هوای بهشتی تجریش آن زمان روی صندلی های تابستانی لم میدادند و از همنشینی و همزیستی خود لذت میبردند. در میانشان سناتور بود، فرماندار بود، ندیمه والا حضرت بود، بازرگان بود، و پای پوکر دربار هم بود. گاهی وقت ها هم ایران خانم مادر رشید که بانوی فرشته صفتی بود میفرستاد از سر کوچه نان تازه با گردو و غیره میاوردند و بزم آنجا واقعا اوج میگرفت. این را نیز بگویم دوست خودمان رافیک هم در پذیرایی از ما ید طولایی داشت. او دسترسی مستقیم داشت به بهترین و گرانبهاترین کالباس های دودی، پنیرهای منحصر به فرد، نان باگت اعلی و خیار شورهای ریز که در دهان آب میشدند و در کمال سخاوت هیچ یک از این ماکولات را از دوستانش که من و رشید باشیم دریغ نداشت

حلقه دیگری که من در آن محشور بودم برادر خودم و جوانان فامیل از جمله پسر خاله هایم بودند. با این عزیزان برخی جمعه های تابستان میرفتیم به سد کرج و حدود یک کیلومتر بالاتر از خود سد در دریاچه آن شنا میکردیم. اینکه میگویم شنا میکردیم مقصودم اینست که عرض هفتصد متری دریاچه را از غرب به شرق و سپس بالعکس شنا میکردیم. وسط دریاچه هم یک دقیقه استراحت میکردیم یعنی به پشت میحوابیدیم و با کمترین تقلا نفسی تازه میکردیم. آن صحنه را هم اکنون هم در خاطرم دارم.... دور تا دور آب بود و در دوردست ها کوه های خاکی اطراف دریاچه دیده میشد. بالای سرمان نیز آسمان لخت و آبی رنگ ایران بود با آن آفتاب تندش. آنچه که اصلا به خاطر ما خطور نمیکرد این بود که زیرپای ما صد و هشتاد متر آب است.

 از دو پسر خالویم، دکترابوالحسن و مهندس رضا که اینک در تهران هستند و این خاطرات نیکو را در دل من بجای گذاشته اند سپاسگزارم همینطور از پسر خالوی دیگرم مهندس اسد که مقیم انگیس است و برادر نازنینم دکتر محمد رضا که نزدیک خود من در شیکاگو است. اینها تیم سد کرج ما را تشکیل میدادند
 خاطره ای از دکترابوالحسن، که من او را ابو صدامیزدم، بیادم آمد. پدر بزرک ابو مالک دهی بود و بخشی از سال را هم در همان ده بسر میبرد و همانجا صیغه ای هم داشت. من مرتب به منزل ابو میرفتم. در یکی از این دیدار ها دیدم منزل شلوغ است و ابو یک دختر ملوس دو ساله در بغل دارد و خواهرش زری هم یک پسر بچه کوچک را غذا میدهد. از ابو پرسیدم این کیست؟ گفت این عمه خانم من است و آن یکی هم عمو جان جدید ما است ، دیشب وارد شده اند

باری بعد از شنا سرازیر میشدیم میامدیم به آدران قبل از کرج و آنجا ولو میشدیم روی تخت های فرش پوشیده زیر درختان و سپس دستور کباب کوبیده مفصلی میدادیم که با گوجه فرنگی و ریحان تازه و نان لواش سرو میشد و در تمام کره زمین تالی نداشت. سپس هم به طرف شهر راه میافتادیم. سر راه حتما در بستنی کیم و شرکت زمزم هم توقفی داشتیم تا با بستنی و پپسی از خودمان پذیرایی کنیم و آنگاه براه خود ادامه میدادیم. حدود پنج دقیقه بعد از پپسی طلایه های شهر تهران از دور هویدا میشد و در غروبگاه رویایی تابستان تهران چراغهای سینمای میدان بیست و چهار اسفند که اول تهران و اول شاهرضا تلقی میشد به ما تهنیت میگفت. از آنجا هم تا خانه پنج تا ده دقیقه بیشتر نبود، چون همه خیابانها آرام و همه یکدست و همه ساکت بودند. من آن تهران را دوست میداشتم و خاطره اش را در قلبم زنده میدارم

من تهران کنونی را خوب نمیشناسم

بخش بعدی