گشت و گذار در تاریخ

قوادي به از قاضي ‌گري

نوشته علی رضایی

نوشتار زیر داستان یک وزیر دربار سامانیان به نام بوالمظفر برغشي است که قدری طولانی است ولی به صد بار خواندنش میارزد چون مکاری و سیاست بازی انسان را در تمام قرون نمایان میسازد.  سطور زیراغلب از زبان خود ابو الفضل بیهقی است، فقط برخی اضافات که من نموده ام در داخل [ ] مشخص شده

خواجة كه او را بوالمظفر برغشي گفتندي و وزير سامانيان بود ، چون وی در آخر كار ديد كه آن دولت به آخر آمده ‌است ، حيلت آن ساخت كه چون گريزد. [ در آن ایام هیچ مقام عالیرتبه دولتی حق استعفا نداشت، خود سلطان عزل و نصب میکرد ] طبيبي از سامانيان را صلت نيكو داد پنج‌هزار دينار ، و مر او را دست گرفت و عهد كرد. روزي كه يخ ‌بند عظيم بوده‌است ، اسب بر يخ براند و خود را از اسب جدا كرده و آه كرد و خود را از هوش ببرد و به محفه او را به خانه ببردند و صدقات و قرباني روان شد بي‌اندازه. آن وقت پيغام آوردند و به پرسش امير آمد و او را به اشارت خدمت كرد و طبيبك چوب‌ بند و طلي آورد و گفت اين پاي بشكست. و هر روز [ امیر ] طبيب را مي‌پرسيد ، و او مي‌گفت عارضة قوي افتاد و هر روز نوع ديگر مي‌گفت ، و امير نوميد مي‌شد ، و كارها فرو مي‌ماند تا جواني را كه معتمد بود پيشكار امير كرد به خلافت خود ، و آن جوان باد وزارت در سر كرد. امير را بر وي طمع آمد و هر روز طبيب امير را از وي نوميد مي‌كرد

چون امير دل از وي برداشت و او آنچه خِفَّ بود به گورگانان به وقت و فرصت مي‌فرستاد. و ضعيتي نيكو خريد آنجا.[ هر چه ثروت پنهان داشت در فرصتهای مناصب به دیار خودش، گورگانان، فرستاد و آنجا ملکی خرید ] بعد از آن آنچه از صامت و ناطق و ستور و برده داشت نسختي پرداخت و فقها و معتبران را بخواند ، و سوگندان بر زبان راند كه جز ضيعتي كه به گورگانان دارد و اين چه نسخت كرده‌است هيچ‌چيز ندارد از صامت و ناطق در ملك خود و امانت بدست كسي نيست ، و نزديك امير فرستاد و درخواست كه مرا دستوري دهد تا بر سر آن ضيعت روم كه اين هوا مرا نمي‌سازد ، تا آنجا دعاء دولت گويم ، امير را استوار آمد و موافق ، و دستوري داد و او را عفو كرد و ضياع گورگانان به وي ارزاني داشت ، و مثال نبشت به امير گورگانان تا او را عزيز دارد و دستوري داد ، و چند اشتر داشت و كساني كه او را تعهد كردندي ، آنجا قرار گرفت تا خاندان سامانيان برافتادند ، وي ضياع گورگانان بفروخت و با تني درست و دلي شاد و پاي درست به نشابور رفت و آنجا قرار گرفت. من كه ابوالفضلم اين ابوالمظفر را به نشابور ديدم در سنه اربعمائه

پيري سخت به شكوه دراز‌بالاي و روي‌سرخ و موي‌سفيد چون كافور ، دراعه [ شنل ] سپيد پوشيدي با بسيار طاقهاي ملحم مرغزي ، و اسبي بلند بر نشستي بنا‌گوشي و بربند و پاردم و ساخت آهن سيم‌كوفت سخت پاكيزه و جناغي اديم سپيد و غاشيه ركابدارش در بغل گرفتي [ تمام اینها تزیینات اسب است و بویژه ' غاشیه ' که موضوع این داستان است عبارت بوده از پارچه ای نفیس و زیبا که بر روی اسب میانداختند وقتی در جایی منتظر صاحبش ایستاده بوده ] . و به سلام كس نرفتي و كس را نزديك خود نگذاشتي و با كس نياميختي. سه پير بودند نديمان ويهمزاد او با او نشستندي و كس به جاي نياوردي و باغي داشت محمدآباد كرانه شهر آنجا بودي بيشتر ، و اگر محتشمي گذشته شدي بماتم آمدي ، و ديدم او را كه به ماتم اسمعيل ديواني آمده بود و من پانزده ساله بودم خواجه امام ابوسهل صعلوكي و قاضي امام ابوالهيثم و قاضي صاعد و صاحب ديوان نشابور و رئيس پوشنگ و شحنه بگتكين صاحب امير سپاه سالار حاضر بودند. صدر [ نشینمنگای بالای مجلس ] به وي دادند و وي را حرمتي بزرگ داشتند و چون بازگشت اسب خواجه بزرگ خواستند

و هم بر اين خويشتن‌داري و عز گذشته شد. امير محمود [ سلطان محمود غزنوی ] وي را خواجه خواندي و خطاب او هم  بر اين جمله نبشتي ، و چند بار قصد كرد كه او را وزارت دهد تن در نداد. و مردي بود به نشابور كه وي را ابوالقاسم رازي گفتندي ، و اين مرد ابوالقاسم كنيزك پروردي و نزديك امير نصر آوردي [ برادر سلطان محمود غزنوی ] و با صله بازگشتي. و چند كنيزك آورده بود وقتي ، امير نصر ابوالقاسم را دستاري داد و در باب وي عنايت‌نامه نبشت ، نشابوريان او را تهنيت كردند و نامه بياورد و به مظالم برخواندند،[ فرمان تشویق ابوالقاسم را بابت ارایه کنیز های خوب در محضر حاکم محلی بر خواندند ] از پدر شنودم كه قاضي بوالهيثم پوشيده گفت - و وي مردي فراخ‌ [ شوخ ] مزاج بود ، اي ابوالقاسم ياد دار قوادي [ جاکشی ] به از قاضي‌گري

 و بوالمظفر برغشي آن ساعت از باغ محمدآباد مي‌آمد ابوالقاسم رازي را ديد اسبي قيمتي برنشسته و ساختي گران افكنده زر اندود و غاشيه فراخ پر نقش‌و‌نگار. چون بوالمظفر برغشي را بديد پياده شد و زمين بوسه داد. بوالمظفر گفت مبارك‌باد خلعت سپاه سالاري ، ديگر‌باره خدمت كرد. بوالمظفر براند چون دورتر گشت گفت ركابدار را كه آن غاشيه زير آن ديوار بيفكن. بيفكند و زهره نداشت كه بپرسيدي. [ وزیر قدیم ما دستور داد غاشیه گرانبهای خودش را به دور بیافکنند، چون هر ناکسی غاشیه ممتاز دارد بابت کنیزک پروری ] هفتة درگذشت بوالمظفر خواست كه برنشيند ، ركابدار نديمي را گفت در باب غاشيه چه مي‌فرمايد؟ نديم بيامد و بگفت ، گفت دستاري دامغاني در قبا بايد نهاد چون من از اسب فرود آيم بر صفه زين پوشيد. همچنين كردند تا آخر عمرش. و ندماي قديم در ميان مجلس اين حديث بازافكندند بوالمظفر گفت چون بوالقاسم رازي غاشيه‌دار شد ، محال باشد پيش ما غاشيه برداشتن. اين حديث به نشابور فاش شد ، و خبر به امير محمود رسيد. تيره شد و برادر را ملامت كرد و از درگاه اميران محمد و مسعود را در باب غاشيه و جناغ فرمان رسيد و تشديدها رفت. اكنون هر كه پنجاه درم دارد و غاشيه تواند خريد پيش او غاشيه مي‌كشند. پادشاهان را اين آگهي نباشد اما منهيان و جاسوسان براي اين كارها باشند ، تا چنين دقايق‌ها نپوشانند. اما هرچه بر كاغذ نبشته آيد بهتر از كاغذ باشد اگر چه همچنين برود