گشت و گذار در تاریخ

 پمپی - ایتالِیا

Pompeii

نوشته علی رضایی

زمستان آیوا

گذشت زمستان را در ایالت آیوای آمریکا، جایی که من هستم، باید فقط تحمل کرد. بعضی وقتها درجه حرارت به منهای یبیست درجه فارنهایت هم میرسد که معادل ۲۹ درجه زیر صفر سانتیگراد در ایران است ، ولی بیشتر وقتها حول و حوش بیست و اندی درجه بالای صفر فارنهایت است که فقط  چندین درجه زیر صفر سانتیگراد میباشد. ما به آن عادت داریم و آنرا مغتنم میدانیم. عکس پایین یک چنین روز مبارک معمولی را اینجا نشان میدهد. این را هم بگویم اولین بار که درجه ما به چهل خودمان ( ۴ درجه سانتیگراد) برسد ما همگی جشن میگیریم و با پیراهن آستین کوتاه به پارک ها هجوم میبریم.

از مطالب بالا درک میکنید که بیان من قدری به سخره آلوده است و این به دو دلیل است: دلیل اول - ما عادت داریم زمستان و سختی آن را به سخره بگیریم چون چاره دیگری نداریم ولی دلیل دوم که مهمتر است - اینکه دارویی که برای مبارزه با یخ زدگی عضلات و ذهن خود بکار میبریم نه تنها تن آدمی را گرم میکند بلکه روح آدمی را هم به خلسه ای شیرین میبرد، بطوری که از گوشه دشت های پربرف آیوا خود را قادر بر همه گیتی میبیند، تقریبا شبیه آنچه عوام به آن مستی میگویند.

آوازی زیبا در این حکایت  خواننده: ستار-شعر الف-آهنگ  بدیعی
 

اینراهم بگویم این فقط در این سالهای فراغت بازنشستگی است که من زمستان آیوا را به سخره میگیرم، چندین سال پیش که بعنوان پزشک دانشگاه باید وقت و بیوقت به بیمارستان میرفتم و با هوای زمستان دست و پنجه می آزمودم جلوه سهمگین تری داشت. از من بدتر شرایط همسر نازنینم بود که به عنوان پزشک مسَول اورژانس گاها مجبور به رانندگی های طولانی در سرما و برف و بوران بود. بسی خوشوقتم که اکنون او را هم سالم در کنار خود دارم

این تنها من نیستم که زمستان را به سخره میگیرم. این خاصیت بشر است که وقتی قادر به حل مشکلی نباشد آنرا به سخره میگیرد. فی المثل مردمان یک شهر در ایالت پنسیلوانِیای آمریکا که اجدادشان بیشتر از آلمانی های مهاجر میباشند همه ساله در یک روز معین جشنی میگیرند و حیوان مخصوصی را که در حفره های زیر زمینی زندگی میکند و موسوم است به موش خرمای کوهی از لانه اش بیرون میاورند. اینکار توسط شهردار شهر پانکساتاونی و با شرکت قاطبه مردم و دوربین های تلویزیون صورت میگیرد. همه هم در آنروز به آلمانی محلی خودشان صحبت میکنند. اگر حیوان مزبور سایه خودش را بر زمین ببیند پیشگویی بدی است، چون دال بر آنست که شش هفته دیگر زمستان سخت در پیش است. ولی اگر هوا مه آلود بود و سایه ای در کار نبود، خبر خوشی است، یعنی زمستان رو به اتمام است.

این را هم بگویم این حیوان در ایران و جاهای دیگر پیدا نمیشود. آن اسم موش خرمای کوهی را هم که من از اینترنت گرفتم بسیار بی مسمی است. این حیوان در آمریکا به فراوانی یافت میشود، حتی در باغ خانه من، و خیلی بی آزار و اذیت است. قیافه اش هم مثل یک موش میماند، منتهی ضربدر ۱۰۰. در چند شهر دیگر آمریکا هم که نژاد آلمانی زیاد دارند این رسم نسبتا اجرا میشود.ولی امسال در ویسکانسین موش خرمای نجیب آنها حوصله اش سر رفت و گوش آقای شهردار را گاز گرفت. یک نکته دیگر هم در مورد تاریخ این جشن بگویم، یعنی دوم فوریه. در میان فرهنگهای مختلف دنیا همه کم و بیش شش هفته اول زمستان را سخت و صعب میدانند و این تاریخ پایان آن شش هفته است. در ایران خودمان هم میکویند چله بزرگ که چهل روز است ( تقریبا معادل شش هفته) قسمت دشوار زمستان را تشکیل میدهد.

باری امشب هم هوادوباره سرد شده و قرار است به حدود۲۳ درجه زیر صفر( سانتیگراد) برسد. بالمال همگی پیش پیش ضد یخ زده ایم و آماده شده ایم. در این حالت ضد یخی خود سوار بر بال اینترنت دوباره هوس کردم برای چندمین بار به شهر پمپَی در ایتالیا سری بزنم. من شهر های زیادی را در اطراف گیتی دیده ام و از آثار تاریخی آنان بازدید کرده ام. بیشتر ساختمانهایی که هنوز بر پا هستند مربوط به قرون اخیر هستند و معمولا قصور سلاطین و غیره هستند و هیچ برداشتی از نحوه زندگی مردمان آن عهد و آن عصر نمیدهند، مثلا کاخهای باعظمت کاترین در روسیه، یا ورسای در فرانسه، و یا حتی ساختمان نسبتا مفلوک شاه عباس در اصفهان، عالی قاپو. بقیه هم معمولا خرابه هستند مانند تخت جمشید و غیره که باز فقط در رابطه با خاندان سلطنت معتبرند، از مردم عادی و نحوه زیست و زندگی آنان خبری نیست

سرنوشت شوم پمپی در ایتالیا که در ظرف یکی دو روز زیر خاکستر آتشفشانی دفن شد، از معدود موارد روزگار است که یک شهر بزرگ با مردمان بسیار هر یک در تکاپوی زندگی و امید و آرزو های خوب به ناگهان به ورطه فنا رفت و در زیر خاکستر ایام ماند تا قریب دو هزار سال بعد شهر آنان و زندگی آنان دو باره واشکافی شود و به بشریت جدید عرضه شود. من مورد دیگری را در جهان نمیشناسم که یک شهر بزرگ ناگهان در ظرف یکی دوساعت در زیر خاکستر آتشفشان مدفون شده باشد. حتما اگر میتوانید بروید این شهر را ببینید یا حد اقل در مورد آن در اینترنت بخوانید (مرجع،  مرجع فارسی ,) , در این شهر نسبتا بزرک که در روم قدیم بود به ناگهان در سال ۷۹ میلادی زندگی متوقف شد و مردم، حیوانات، بازار ها ،خانه های مردم ، و فاحشه خانه های شهر همگی زیر خاکستر آتشفشان رفتند و به ابدیت پیوستند. خواهید گفت میلیون ها مردم دیگر دنیا هم زندگی و فاحشه خانه هایشان از بین رفته و به تاریخ پیوسته اند. ولی این فرق دارد ... اینها را بعد از قریب هزارو هشتصد سال از زیر خاکستر بدر آورده اند و شما آنان را می بینید، در همان حالتی از زندگانی که در لحظات قبل از آتشفشان بودند .. خودشان را، اسبشان را ... ، سگشان را ...، منزلشان را ... و همخوابه هایشان را .. همه را

شهر و مردمانش بسیار واقعی و ملموس هستند. همه چیز عینیت دارد. احساس عجیبی است ... وقتی روی سنگفرش خیابان اصلی شهر قدم میزنبد، آن خیابان .. خیلی واقعی است .. اصلا خود واقعیت است .. سنگ ها ، جدول ها جوی های آب، چهار راه ها، میدان شهر، علایم شهری، و از همه تفکر بر انگیز تر علامت راهنمایی مشتریان به فاحشه خانه ها . سپس وقتی آن علامت را تعقیب میکنید میرسید به خود محل. این جا دیگر خیلی در خود فرو میروید .. احساس میکنید بسیار به آن عهد و آن مردم نزدیک شده اید .. احساس غریبی است .. هر لحظه منتظرید یکی از افراد آن دوره سر از پنجره ای بدر کند و شما را صدا بزند، بعد بیاد میاورید اینها بیش از دو هزار سال پیش آخرین نفس خود را کشیده اند و آخرین لذت سکسی خود را هم برده اند .. قبل آنکه آتشفشان آنها را در زیر لحاف تاریخ بپوشاند. آنچنان وجود آن مردمان و آن شهر برای شما نزدیک و ملموس است که بی اختیار بیاد رباعی خیام میافتید که

فردا که از این دیر فنا در گذریم                      با هفت هزار سالگان همسفریم

در بالای سر شما تصاویر سکس در حالت های مختلف است. یک توریست آمریکایی که همسفر من بود در آنجا گفت چرا عکس گذاشته اند و من به شوخی گفتم مثل ساندویچ فروشی های مک دونالد و غیره است که انواع گزینه ها را برای مشتری به تصویر کشیده اند تا راحت تصمیم بگیرد. و حقیقت هم همینست و جز این نیست
سپس شما قدم زنان از اتاق های دیگر بازدید میکنید و از جمله از تخت سکس. کم کم احساس میکنیند میتوانید روی یکی از این تخت ها بنشینیند و با فواحش یا مشتریان آنها گپ بزنید.... اینقدر احساس نزدیکی و یقین میکنید. این را نیز بگویم پمپی یک بندر شلوغ تجاری بوده که دایم کشتی ها از اکناف دنیا در آ‌ن پهلو می گرفتند و دسته دسته ملاحان جوان را به شهر گسیل میداشتند. واضح است که اینها دنبال غذای خوب بودند و زنان رعنا

 ما عادت داریم گذشتگان خود را بسیار منزه بپنداریم، بخصوص ما که در مشرق زمین هستیم. ولی اینجا که پرده دریده میشود و ما با انسان مترادف با پدر جد هفتادم خود در دو هزار سال پیش روبرو میشویم میبینیم او هم مثل ما هوسباز، شیطان و به عبارت دیگر، انسان بوده است ..... ...... بسیار مهر او بر دل تان مینشینید.

این تنها رومی ها نبودند که براحتی با سکس برخورد میکردند. ملت های هند از دیرباز در این زمینه چندین قدم از دیگران جلوتر بودند و همواره سکس را به عنوان جلوه ای مطبوع و مهر آمیز از زندگی در کتابها، آیین ها، و معابد خود ارایه میدادند. حتما با آیین کماسوترا آشنا هستید. و یا کافیست به این عکس بنگرید. این قسمتی از حجاری یکی از معابد منطقه خاجوراهو در شمال شرق هندوستان میباشد که در سده های ۱۰ - ۱۲ میلادی ساخته شده. از همین نمونه مختصر میبینید که تمام تکنیک های سکسی را که شما بلدید ( یا احیانا بلد نیستید ) آنها هم در هزار سال پیش بلد بودند. از شوخی گذشته بلد بودن مهم نیست، شاید همه بلد بودند. اینکه چگونه با آن برخورد میکردند مهم است. بیشتر مردم دنیا سکس را در پرده ای خیال انگیز و شرم آگین می پوشانند که قشنگ است و زیاد هم بد نیست. حتی معدودی آنرا جشن هم میگیرند مانند همین اقوام هندی. ولی بیشترین پیروان ادیان ابراهیمی متشکل از یهودیت، مسیحیت، و اسلام آنرا با نظر گناه ، ضعف ، و تحقیر مینگرند که مایه تاسف است

باری بر گردیم به همان دو هزار سال پیش درشهر پمپی ایتالیا. قدام زنان به قسمت های دیگر شهر میروید، میدان اجتماعات، شهرداری، و غیره. در آن حالت نیمه هوشیار که در ادوار تاریخ فرورفته اید، از سر کو چه ای میپیچید و وارد کوچه یک تاجر اعیان میشوید. ..خانه او در وسط کوچه قرار گرفته است ... وارد میشوید... خانه بسیار بزرگی است با سه هزار متر تاسیسات دارای قسمت های مختلف اندرونی، بیرونی، یک حیاط در جلو با یک حوض و مجسمه، و یک باغ در قسمت پشت خانه. تابلو های توریستی به شما میگویند در کدام قسمت خانه هستید ... اتاق نشیمن، اتاق های خواب اتاق های مستخدمین ، آشپزخانه، انبار آذوقه ، غیره. کم کم حالت تجسم واقعیت عینی در ذهن شما دیگر به حد اعلی میرسد. به نیکی میبینید که عصر شما بر عصری که صاحبان آن خانه میزیستند هیچ برتری ندارد و حتی مردمان آن خانه چه بسا از شما بسیار بهتر زیسته اند. زندگی همواره همینست که بوده ... با همین غم ها و باهمین شادی ها،، و با همین لذت ها که ما داریم. هیاهوی تاریخ را به دور میریزید و می فهمید بشر همیشه همین بشر بوده. آنگاه خود را در میان خودی ها میبینید و در عالم خیال با مردمان آن زمان پیوند مودت میبندید

درمیان اتاق های آن خانه تالار نهار خوری جایگاه ویژه ای دارد. وسیع است و دلگشا و دارای تصویرهای دیواری متعدد. بیشترشان زینتی هستند ولی یکی هم تاریخی است.... یعنی چه؟ ... خود آن خانه در تاریخ است وحدود دو هزار سال از زمان ما عقب تر است، ولی بر دیوار آن خانه تابلویی بوده که چهار صد سال هم تاریخ قبل تر را نشان میداده ؛ این دیگر میشود تاریخ در تاریخ! درک صحیح آن محتاج یک جرعه دیگر از آن داروی ضد سرماست که در بالا توضیح دادم

 تصویر مورد نظر یک تابلو موزاییک است که میهمانان در حین خوردن نهارو عیش ونوش لابد جام های خود را هم به افتخار آن بالا میبردند. منظره ای است از جنگ اسکندر با داریوش سوم هخامنشی در سال ۳۳۳ قبل از میلاد. اسکندر در این جنگ پیروز شد و یونانیان به مدت دویست سال از آن پس بر ایران حکم راندند. از نظر من و شما این دوره از تاریخ ایران یک دوره سر شکستگی است و بهتر است فراموش شود. ولی برای یونانیان و به تبع آنان رومی ها مایه افتخار بوده است.
 تابلو موزاِییکی بدان معنی است که بجای رنگ و روغن ازسنگهای ریز و درشت رنگین طبیعی استفاده شده. واضح است که رنگ و روغن پس از آتشفشان بر جای نمیماند
به گشت در پمپی و شهر مجاورش هرکولانوم ادامه میدهیم. همان احساس لذت بخش آشنایی با اجداد بیشتر و بیشتر میشود. به قسمت های آشپزخانه و انباریها بروید آنچنان آشنا هستند که گویی منزل پدر بزرگتان در ایران است، نه انگار اینجا روم هست در عنفوان تاریخ میلادی.

نمیدانم شما هم با من مترنم میشوید یا خیر،

این کوزه چو من عاشق زاری بوده است

در  بند  سر   زلف  نگاری  بوده است

این دسته  که  بر   گردن  او   می ‌بینی

دستی‌  است که برگردن یاری  بوده است

پس از این حادثه هولناک روم هم کم کم از بین رفت . دو قرن بعد این کشور با شکوه به زوال تدریجی دچار شد و به جایش روم شرقی سر بر آورد، که مرکزش استانبول فعلی در ترکیه یا کنستانتِنوپول بود. این همانست که در تاریخ های ایرانی میخوانیم دایم با اشکانیان و ساسانیان جنگ میکرد و مایه درد سر بچه های کلاس پنجم ابتدایی بود ( در زمان ما ) که میبایست این تاریخ ها را حفظ کنند. به عنوان نمونه حتما عکس نقش رستم را دیده اید که مربوط به همین دوره است. والرین امپراطور شکست خورده  روم در کنار سردار جنگی اش که بعد از این جنگ جانشین او شد و در اینجا  جلوی شاپور اول زانو زده به اتفاق تقاضای بخشش میکنند

روم شرقی از میان رفت و بدست کشور گشایان اسلام فتح شد، این همان ترکیه فعلی است.. روم غربی هم مدتها دستخوش ملوک الطوایفی بود ولی بالاخره در قرون اخیر به پا خاست. آنچه مهمتر است آنستکه فرهنگ دیرین آنان به غرب منتقل شد و و رنسانس معروف اروپا هم از همین سرزمین  ایتالیا که بازمانده روم غربی بود شعله بر کشید. در این سرای کهن و در این هزاران سال ما چه کرده ایم؟ بیشترین میراث ما به پهنه جهان در عرصه اندیشه بوده است و ادبیات منظوم. این ما بودیم که خیام، حافظ، و رومی را به جهان ارمغان دادیم و این ما بودیم که در باره بهشت، دوزخ، و وحدت وجود قلم فرسودیم. این خرده بر ما هست که از علم و صنعت بیخبر بودیم، و این خرده بزرگتر نیز بر ما هست که با کاروان رنسانس و آزادی اندیشه که اروپا در پانصد و اندی سال پیش بر پا داشت همراه نگشتیم. وقتی آن کاروان براه افتاد ما خواب بودیم، ... و هنوز هم در خوابیم. شاید هم تمدن های قدیم آسیایی هیچگاه با این کاروان نمیتوانند همراه شوند. تغییر بافت های کهن چندان آسان نیست. به چین و ژاپن بنگرید: دو نمونه برجسته که هر یک به طریقی وارد پهنه علم و صنعت گشته اند بدون آنکه سنت های دیرین خود را رها کنند، یا پیرایه های غربی را آویزه خویش سازند. دیر یا زود ما نیز اینکار را باید بکنیم و خواهیم کرد

 

 

دفتر زمان