گشت و گذار در تاریخ

قاضی کاردان

نوشته علی رضایی

در طبرستان قدیم با قاضی القضاتی روبرو میشویم که بسیار پاکیزه دامن  و امین و در عین حال بسیار هوشمند و با درایت بوسه . صیت شهرتش همه جا پیچیده و ما روایت احوال او را از زبان قابوس ابن وشمگیر که از امیران منطقه ری و طبرستان بوده میشنویم، در کتاب معروف او موسوم به قابوسنامه

این قاضی القضات ابوالعباس رویانی نام داشته و در طبرستان مصدر کار قضاوت بوده . روزی مردی نزد او آمد و ادعا کرد که دوست صمیمی اش صد دینار از او قرض گرفته و با اینکه زمانی طولانی از این ماجرا گذشته است، حاضر به پس دادن پول او نیست. قاضی از مدعی، شاهد می خواهد و مرد با گریه و زاری به قاضی می گوید که به دلیل اطمینانی که به دوستش داشته و به مدت بیست سال با وی آشنا بوده، پول را بدون حضور شاهد به او پرداخته است. قاضی در پاسخ می گوید: من از شریعت بیرون نتوانم شد، یا تو را گواه باید یا وی را سوگند رسد". سپس از مدعی می خواهد حالا که شاهدی ندارد، راضی شود تا دوستش در این باره سوگند خورد. مرد مال باخته نیز می گوید که: وی را سوگند مده، که وی در سوگند خوردن دلیر شده است و باک ندارد

در ادامه اضافه می کند که چون دوستش به کنیزی علاقه مند شده بود و برای خریداری او نیاز به مبلغی پول داشت، حاضر شد پس انداز سالیان عمرخود را که حاصل زحمت و دست رنجش بود، به وی به عنوان قرض بدهد تا او کنیز را بخرد ولی پس از مدتی که از وصالش برخوردار شد و از او سیر گردید، آن کنیز را بفروشد و پول را به وی برگرداند. ولی اکنون دوستش بیشتر عاشق آن کنیز گردیده و حاضر به انجام دادن این کار نیست. قاضی از هر دو نفر در محکمه خود بازجویی می کند و از مرد مالباخته می پرسد: هنگامی که پول را به دوستت دادی، در کجا نشسته بودی؟ و مرد می گوید: من و دوستم زیر درختی نشسته بودیم. قاضی می گوید: پس چرا فکر می کنی که شاهدی نداری؟ سپس به او می گوید که: دل مشغول مدار، برو و زیر آن درخت دو رکعت نماز کن و صد بار بر پیامبر درود ده و آن درخت را بگوی که قاضی تو را همی خواند، بیا و گواهی من بده

خصم آن مرد، هنگام شنیدن این سخن لبخندی می زند و قاضی متوجه آن تبسم معنادار می شود، ولی به روی خود نمی آورد و مهر خود را به مرد مالباخته می دهد و می گوید که آن را بر درخت عرضه کند. مرد شاکی مهر را می گیرد و از محکمه خارج می شود و قاضی به احکام دیگر مشغول می شود. پس از مدتی حدود نیمساعت، از خصم آن مرد که زمانی دوستش به شمار می رفت، می پرسد که آیا دوستت به آن مکان رسیده یا نه و او جواب می دهد که: نه هنوز

پس از چند وقت، مرد مال باخته نزد قاضی برمی گردد و با اندوه به او می گوید: مهر را به درخت نشان داد. ولی او نیامد. قاضی بدو گفت: اتفاقاً درخت آمد و به نفع تو شهادت داد. مرد حیله گر که تا آن زمان کنار قاضی نشسته بود، گفت که: من پیش شما بودم و ندیدم که درخت به اینجا بیاید. قاضی به او گفت: اگر تو زر را از او نگرفته بودی، از کجا می دانستی که به سراغ کدام درخت می رود که در پاسخ من گفتی که هنوز به آن درخت نرسیده است؟ مرد در مقابل این استدلال محکم، سکوت اختیار کرد و قاضی او را به پرداخت پول ملزم ساخت