گشت و گذار در تاریخ

هوا شناسی خواجه نصیرالدین طوسی

نوشته علی رضایی

 خواجه نصیرالدین طوسی، دانشمند معروف و وزیر برجسته هلاکو خان مغول،  زاده طوس (توس) در جوار مشهد بوده ولی اواخر عمر را بیشتر در آذربایجان بسر میبرد چون به دستور هلاکو خان در شهر مراغه زیج میساخت. زیج بمعنی رصد ستارگان است. روزی از دشت  گسترده ای میگذشت که در آن جز چند درخت کهن و یک نهر آب و یک آسیاب آبی چیز دیگری به چشم نمیخورد. غروب بود و لذا خواجه قصد کرد در همان آسیاب فرود آید و شب را بیتوته کند. آسیابان پیرمرد خوش محضری بود و باتفاق سگش از آسیاب بیرون آمد و مقدم آن بزرگ را گرامی داشت.

در صفه ای مجاور آسیاب و در هوای فرحبخش بهاری سفره ای گسترد و آنچه ماحضر داشت برای شام جلو آورد بانضمام کوزه ای شراب خوشرنگ. شب به خوشی سپری میگشت و گفتار های شیرین روان شد. کم کم وقت خواب شد. خواجه نصیر الدین گفت ای پدر هوا بس خوش است، کرم نما و رختخوابی در همین جا بیانداز تا بخسبم و ترا ثنا گویم. پیر مرد گفت استاد گمان دارم امشب باران خواهد آمد و بارانی شدید خواهد بود. بهتر آن است که در داخل آسیاب بخوابی که راحت‌ تر خواهی بود. خواجه با خود گفت: فصل بهار است و هوا خوش و دلکش. خوابیدن در آسیاب و تا صبح صدای یکنواخت و دلخراش آسیاب را شنیدن و گرد آرد خوردن، موردی ندارد. از پیرمرد سپاسگزاری کرد و گفت: من همین بیرون آسیاب خواهم خفت. هوا امروز آفتابی بود و دلیلی برای باران آمدن نیست!

 سپس برای محکم کاری اصطرلاب خود را هم از جیب قبای خویش در آورد و محل و موقع ثوابت و سیارات را دید و سنجید و محاسبات نجومی و قرانات را به عمل آورد، ساعت تقویم را نیز محاسبه کرد و دید که هیچ کدام دلالت بر این معنا ندارد که امشب، بارانی خواهد آمد. علاوه بر آن، هوای آن روز هم دلالتی بر بارندگی نمی‌کرد و آنچه از علم نجومی و جغرافیا و ریاضی و تجربه خود آموخته بود، هیچ کدام دلیلی بر بارندگی نداشت. بنابراین، قاطعانه پیش‌بینی کرد که هوا صاف و شفاف خواهد بود. سپس، باز از پیرمرد عذر خواست و پیرمرد هم دیگر اصرار نکرد

پاسی از شب گذشت. خواجه زمانی که خواست سر به بالین استراحت بگذارد، ناگهان متوجه شد انقلابی در هوا دیده می‌شود. هنوز در فکر گفتگوهای عصر با پیرمرد بود، که دگرگونی هوا شدت کرد و صدای رعد و برق آسمان بلند شد. دو سه تکه ابر بهاری، یکباره به هم رسیدند و برقی زد و پشت سر هم، بارانی سیل آسا همراه با تگرگ فرو ریخت و خواجه، بی درنگ خود را به داخل ِ آسیاب رساند. فردای آن روز خواجه گفت: پیر عزیز باید بگویم که من، خود طلبه و ستاره شناس هستم و حتی کتابی هم در این باره نوشته‌ام. دیشب از آنچه آموخته بودم، هیچ کدام دلالت بر بارندگی نداشت. اما اکنون سؤالی دارم. من می‌خواهم بدانم که تو پیرمرد عامی آسیابان، از کجا دانستی که بارندگی خواهد شد؟

پیرمرد پاسخ داد: من ندانستم، سگم دانست! من سگی دارم که سالهاست در این آسیاب، نگهبان و ندیم شب و روز من است. او شبها را معمولاً بیرون آسیاب می‌خوابد، مگر شبهایی که احتمال بارندگی برود. در این صورت خودش، دم غروب داخل آسیاب می‌شود و در کنار در سر بر روی دست می‌نهد و می‌خوابد. دیروز عصر هم چنین کرد و من در چنین مواقعی، بر طبق تجربه یقین قطعی دارم که شب، بارندگی خواهد شد. من به تشخیص سگ خود اطمینان دارم و به همین جهت، دیشب اصرار داشتم که شما به داخل آسیاب بیایید
کم کم آفتاب برآمده بود و کاروانهای شتر در جاده پیدا شدند. عالم و عامی ما نیز که یکشب باهم حسن همجواری داشتند از هم جدا شدند و به یکدیگر بدرود گفتند. خواجه عالم به طرف مراغه رفت تا زیج بسازد. و آسیابان عامی دوباره چرخ آسیابش را به چرخش در آورد تا برای بشریت آرد و نان فراهم شود.... و اینست رسم ابدی دنیا