ایرانیان هتل وینا 

خاطرات اسپانیا

نوشته علی رضایی

بارسلونا

هتل وینا، که تلفظ اسپانیولی همان وین  است، در یکی از محلات قدیمی شهر زیبای بارسلونای اسپانیا قرار داشت و قدمت ساختمان آن هم حکایت میکرد که اقلا پنجاه سال و شاید هم یکصد سال در آن محل بوده است. سر در سنگی داشت با حجاریهای گوناگون که در کمال فروتنی شکوه گذشته هتل را به  مراجعین  آن یاد آوری میکرد.  ولی همانطور که گفتم این یادآوری در کمال حجب و حیا بود و بر دل مسافرین مینشست.  مسافرین جدید هتل احتمالا در سالیان قبل بیشتر از اسپانیولی ها بودند ولی در زمانی که من ساکن هتل وینا شدم دیگر کاملا در قرق ایرانیان بود. علت هم ساده بود.  درطول سالهای بعد از انقلاب یک خط زنجیره باریک ولی بی پایان از مهاجرین ایرانی تشکیل شده بود که عازم کشورهای اروپایی و آمریکا بودند و منزل اولشان هم ترکیه، قبرس، و یا اسپانیا بود، چون  از آنان ویزا نمی طلبیدند.   به همین ترتیب در سال ۱۹۸۲ میلادی که من نیز عازم آمریکا بودم به توصیه وکیلم در شهر بارسلونای اسپانیا فرود آمدم تا کار های ویزای من در کنسولگری آنجا صورت پذیرد.  اقامت من در آنجا یک ماه و اندی طول کشید و در این مدت مهر و الفتی عمیق از فرهنگ مردمان اسپانیا بر دل من نشست که بعد ها با سفرهای بیشتر و دیدار از سایر نقاط اسپانیا عمیقتر نیز شد. اصولا اسپانیا کشوری است بسیار دوست داشتنی. آمیزه ای است دل انگیزاز شرق و غرب که چون گوهری فروتن در آخرین نقطه اروپا قرار دارد و برسواحل نیلگون مدیترانه و اقیانوس اطلس مشرف است.  نقطه اتصال این دو دریا تنگه معروف جبل الطارق است که به نام سرداری عرب که در سال ۷۱۱ میلادی  با قشون خود از آن عبور کرد نامگزاری شده. این آغاز حکومت خلفای  اسلامی بود بر  اسپانیا  که به مدت پانصد سال کم و بیش در آن کشور حکم راندند. عاقبت مسیحیان آنجا را باز پس گرفتند ولی رگه هایی از میراث شرقی همچنان در فرهنگ اسپانیای امروزه نیز جاری ااست. دو نمونه از موسیقی آاسپانیولی با طنین شرقی را در زیر میتوانید بشنوید.  

نمونه ۲ نمونه ۱

هتل وینا

در هواپیمایی که ما را به بارسلونا میبرد با یک جوان ایرانی آشنا شدم که او نیز در همان خط مهاجرت بود و قصد عزیمت به آمریکا را داشت. به من گفت که مناسب ترین محل برای اقامت در بارسلونا هتل وینا است که قیمت های نازلی دارد. البته کیفیت چندانی ندارد ولی بسیار تمیز است و میشود مدتی آنجا ماند. لذا باتفاق او از فرودگاه تاکسی گرفتیم و یکسر به هتل وینا رفتیم.  هتلی بود قدیمی که تمیز و مرتب نگاهداشته شده بود. برخی آثار مانند چند آیینه مکلل در دیوار راهروها صحبت از شکوه و جلال گذشته میکرد ولی در حال حاضر کف اتاقها و راهرو ها  تماما آجر لخت بود که بر روی آن یک یا دو تخت آهنی و یکی دو صندلی مندرس در هر اتاق قرار داشت. روشن است که این اتاقها فاقد هرگونه امکانات رفاهی بودند و سرویس های بهداشتی فقط در انتهای راهرو هر طبقه و به صورت عمومی بودند.  خانم ماریا که بانویی اسپانیولی  در حدود سنی ۴۰ سال بود مدیریت هتل را بر عهده داشت. او و شوهرش که ندرتا پیدایش میشد مالکین هتل بودند.

ماریا سعی میکرد کارش را جدی بگیرد و تاحدی هم موفق بود، ولی قلبی مهربان و رئوف داشت که توام با نجابت اسپانیولی او در دل همه مسافرین اثر میکرد.  در آن زمان چنانچه قبلا هم گفته ام تمام مسافرین هتل را ایرانیان تشکیل میدادند. در حدود سی یا چهل نفر میشدند که همگی مرد بودند و از زن و کودک خبری نبود.  این بود که ماریا با دیدن من در معیت همسرم و دو دخترم که سه و هفت ساله بودند خیلی خوشحال شد و به هیجان آمد و یک اتاق بزرگتر  هتل را که به طور  استثنایی دارای یک وان حمام و سرویس بهداشتی هم بود در اختیار ما قرار داد.  کرایه آن  ' سوییت ' منفرد برای هر شب معادل ده دلار آمریکایی بود. سایر اتاقها نصف این قیمت بودند. این قیمت ها حتی برای  سال ۱۹۸۲ هم فوق العادده ارزان بودند.  به عنوان مقایسه،  یک هتل سه ستاره متوسط در مرکز شهر حدود سی تا چهل دلار برای هر شب هزینه داشت.

اقامت ما درهتل وینا حدود شش هفته بطول انجامید. علت این بود که کاغذ بازی های زیادی برای ویزای ما لازم بود.  دوستان قدیمی که من در آمریکا داشتم وسیله شده بودند و توسط آنان دانشگاه ایالتی آمریکا در آیوا مرا استخدام کرده بود به عنوان یک  ' پژوهشگر علمی بین المللی '.  روشن است که این عنوان پر طمطراق میبایست با مدارک عدیده و گواهینامه های متعددی پشتیبانی میشد تا پرونده کامل شود و این خود وقت گیر بود. از آنجا که بیشتر وقت ما به انتظار سپری میشد، فرصتی شد تا کم کم هتل وینا و مسافرین آن و نیز دنیای بیرون از هتل را بهتر بشناسیم. همینجا بگویم که دنیای خارج از هتل یعنی شهر بارسلونا یک نمونه بس درخشان و فاخر اجتماع اسپانیا است که گرایش به فرهنگ اروپایی دارد. شهرهای جنوبی تر اسپانیا به مدت های متناوب تحت سلطه اعراب مراکشی بوده اند و بیشتر از بارسلونا میراثی از فرهنگ شرق را نمایش میدهند.

ایرانیان مقیم هتل بیشتر از مردان جوان تشکیل میشدند که بدنبال تحصیل و یا کار از ایران خارج شده بودند. اینها فقط مدت کوتاهی در هتل بودند و همگی هم هیجان زده بودند چون نمیدانستند سرنوشتشان چیست... آیا به سر منزل مقصود خواهند رسید یا خیر. .... اغلب  نمیرسیدند، ولی  همان به که  در اوج هیجان خویش درک نمیکردند که آوارگی در غربت درد بدی است. اینها اغلب جذب جوامع اروپایی میشدند و در رده  نیروی کار ارزان مشغول میشدند. یکی دو تا نابغه استثنایی  هم در میان آنان بود که وقتی از همه جا مایوس میشدند در همان اسپانیا زبان یاد میگرفتند ودر دانشگاه های آنجا تا درجه دکترای پزشکی و یا مهندسی نیز پیش میرفتند. اینها جرقه های امید بودند برای دیگران. برخی از ساکنان هتل که اقلیت کوچکی را تشکیل میدادند ساکنان نسبتا دایمی آنجا را تشکیل میدادند. اینها از رده سنی بالاتری بودند و آینده ای هم نداشتند. در واقع میشود گفت دوران بازنشستگی خود را در  هتل مفلوک وینا میگذراندند چون  توانایی مالی  بیشتر از آن را نداشتند. سردسته اینان مردی میانسال بود به نام  زوریک  که از ایرانیان مسیحی بود و قبلا در تهران مدیر یکی از کاباره های معروف بود. من این را نمیدانستم و بر او گران آمد که شخصی  زوریک را نمیشناسد.  در هنگام معرفی وقتی دید من بی تفاوت هستم، برآشفت و با لهجه ارمنی خودش گفت ' تو چطور  زوریک رو  نمیشناسی؟ '  از او دلجویی کردم چون هیچ لازم نبود تا یک روح  سرشکسته را که فقط با خاطرات گذشته خویش قامتش  را میافراشت  از دنیا نومید کنم.  این را نیز بگویم زوریک  آشپز ماهری بود ودر اتاق خود هنر میافرید و از دوستان ویژه پذیرایی هم میکرد.  آنچه در مذاق من مانده اسلامبولی پلوی ویژه او بود که بدون گوشت  درست میکرد  ولی  شاهکاری  از خلاقیت بود.  روشن بود که او استطاعت خرید گوشت نداشت ولی برای من که اصلا گوشت خیلی کم میخورم مایده ای آسمانی بود.

این بود تابلویی مجمل از ایرانیان ساکن هتل وینا.  هر شب در سالن عمومی هتل اجتماع میکردیم  و نوشابه ای میخوردیم و شب را در کنار هم میگذراندیم.  متصدی بار سالن یک اسپانیولی میانسال بود موسوم به  پدرو که کارش را با تکلف فراوان انجام میداد. یعنی اگر شما یک نوشابه ساده پرتقالی سفارش میدادید، او در کمال تانی و اسلوب  یک بطری سرد را از زیر  بار بیرون میکشید و بعد از معاینه در مقابل نور چراغ  آن را با حوله ویژه ای خشک میکرد که چکه نکند و سپس در کمال ادب و فروتنی در شیشه را باز میکرد و در لیوان به شما سرو میکرد. باری خود مجسم کنید اگر آبجو سفارش میدادید تشریفات مربوطه بمراتب سنگین تر بود. بالاتر از آبجو هم چیزی در بار هتل نداشتند.  این درجه از فروتنی و تشریفات بر همه شَون  زندگی اسپانیولی ها  حاکم بود ... ... و ماهم از آن خوشنود بودیم.  به یاد بیاورید هتل ما بسیار فقیر بود ولی در عین حال بسیار هم پاکیزه و با وقار بود. مردمان شهر بارسلونا با دیده تحقیر به آن نمی نگریستند و اصولا فقر و ساده زیستن در اسپانیا مایه سرشکستگی نیست.  همه جای بارسلونا و  بخصوص  شهر های کوچک اسپانیا مملو از انسان هایی است که ساده زندگی میکنند ولی در رفتارشان رنگی از تشخص و مناعت طبع دارند که بدون شک از گذر تاریخ به آنان ارث رسیده. من و همه ایرانیانی که در آن عصر از هتل وینا و سرزمین پهناور اسپانیا گذر کردیم تا پیگیر سرنوشت خود در جهان غرب باشیم رهین منت آن مردمان خوب و نیک سیرت هستیم که ما را محترم داشتند و به چشم تحقیر نگاه نکردند.

شهر و فرهنگ

گل سر سبد شهر بارسلونا خیابانی است به نام رامبلاس که بی شباهت به خیابان چهار باغ اصفهان نیست .. یعنی همانطور عریض  و مشجر با پیاده رویی عریض در وسط خیابان برای گردش و تفرج. این خیابان به بندرگاه شهر در کنار دریا میرسد ودر آنجا  یک کشتی بادبانی همواره لنگر انداخته که مدل باز سازی شده کشتی کریستوفر کلمبوس بود که قاره آمریکا را برای دولت اسپانیا کشفت کرد. در چند عکس ضمیمه برخی مناظر بارسلونا و مظاهر معماری آن را ارایه میکنم.  اسپانیا اگر در هیچ  زمینه ای سرآمد نباشد،  در زمینه معماری مکتب مشخص خود را دارد که ممتاز است و بس زیبا. 

 همینجا بگویم که همه خصایل اسپانیایی ها هم دلپذیر نیست. آن میراث شرقی که در بالا نامبردم شمشیر دو لبه ای بوده است. مثلا  تنبلی مفرط   آنان و عقب ماندگی شدیدشان در زمینه های صنعتی آنان را  در مرتبه ای بسیار پایین تر از اروپای غربی قرار داده است. حتی هم اکنون که حدود بیست سال از ورود اسپانیا به اتحادیه اروپا میگذرد هنوز که هنوز است محصولات صنعتی اسپانیا بسیار بی کیفیت است.  بلی آنها هم مانند کشورهای مشرق زمین و مخصوصا اعراب  مردمان تنبل  و تن آسایی هستند که اصلا بدنبال جیفه دنیا تن به سختی نمیدهند و کوششی نمیکنند. با این تفاوت که اسپانیایی ها در عوض گوهر گرانقدری از تمدن غربی خود نیز دارند که آنان را از مردمان باری به هرجهت و بی پرنسیپ  متمایز میکند ... آن گوهر گرانقدر  احترام  به حقوق انسانی و دموکراسی  است که در شرق مایه خنده است. همان خنده زهر آگین که شرق را در فلاکت قرون مدفون ساخته.

اسپانیایی ها قریب پانصد سال تحت سلطه اعراب مسلمان بودند.  شما طنین این دوره را  هنوز در برخی موسیقی های حزن آلود آن کشور میشنوید و در رفتار متین و رسمی اسپانیایی ها لمس میکنید. ولی از آن آیین که بر آنان تحمیل شده بود دیگر کمترین اثری نیست. قسمت جنوبی اسپانیا مقر اصلی مسلمانان عرب بود که به آن ' اندلس ' میگفتند و چندین شهر بزرگ هم داشت، از قبیل  قرناط،  بن المدینه، قادس، و غیره و غیره که اسامی عربی داشتند و تعدادشان شاید از صد هم بیشتر بود. خواهید پرسید امروزه این شهر ها چه نام دارند؟  ..... همان نامهای عربی .... این را میگویند بزرگواری و احترام به تاریخ. در مشرق زمین رسم است که فورا همه جا به نام امام های قدیم و جدید نامگزاری میشوند و آنچه در ذهن شرقی اصلا بهایی ندارد تاریخ نیاکان است.  شهرهایی مانند سویل و قرناط (گرانادا به تلفظ امروزه) بسیار دیدنی هستند. در شهر قرناطه کاخ خلیفه گری اعراب ساخته شده است که بسیار زیبا است، موسوم به الحمرا . شما براحتی میتوانید در این اماکن و در جوار آنها ساعت ها بنشینید و از گذر آهسته زندگی همراه با اسپانیایی ها لذت ببرید .... یعنی ساعت ها حرف بزنید و گوشت خوک بخورید و پشت سرش هم مدام شراب بنوشید. بیهوده نبود که هرچه نویسنده نام آور با ذوق که در اروپا و آمریکا بودند عمری را در اسپانیا گذرانده اند... مانند ارنست همینگوی آمریکایی که اثر معروفش بنام ' برای که زنگها به صدا درمیایند ' را در آنجا خلق کرده و یا پیکاسو، سالوادرور دالی، و یا فرزند نام آور خود آن دیار ' سروانتس ' خالق کتاب جهانی  دون کی هوته ( در ایران بنام دون کیشوت، به تلفظ فرانسوی ). شماهم این گذر آهسته زندگی را روزی تجربه کنید.  شراب اسپانیایی بسیار ارزان است و کیفیتش هم خیلی بد نیست.

مصداق بارز تنبلی اسپانیایی همین بس که هیچ  زبان خارجی یاد نمیگیرند.  سالی قریب به ۶۵ میلیون توریست خارجی  از اسپانیا دیدار میکنند ولی اسپانیولی ها به خود زحمت نمیدهند زبان میهمانان خود را تا حدی یاد بگیرند. لذا از همان روز اول ما و دیگر خارجی ها دست اندر کار ایما ِ  و اشاره شده بودیم تا مایحتاج خود را تهیه کنیم.  خوب به یاد دارم  اولین قلم آب آشامیدنی بود که گفتند آب لوله کشی شهر بسیار بد مزه است و قابل خوردن نیست.  به مغازه مربوطه مراجعه ِکردیم و با انگشت بطری آب را نشان دادیم که یعنی آب میخواهیم. ولی قضیه خیلی پیچیده تر از این حرفها بود. گفتند که نام آن هست  '  آگوا  مینرال ' و ماهم پذیرفتیم چون با شباهت به انگلیسی  میشد  '  آب  معدنی ' .  مظفرانه سه انگشت خود را بالا بردیم،  که یعنی سه بطری بدهید.  ولی سوال بعدی فروشنده صادر شد و چرخه کار را بکلی متوقف ساخت.  پرسید '  سین گاس ،  او ، کون گاس ' .   سرتان را درد نمیاورم ، اقلا  پنج دقیقه صرف شد تا بفهمیم از ما میپرسد  آب گازدار میخواهید  یا  بدون گاز؟  جایتان خالی آب بدون گاز گرفتیم و در هتل یک چایی اعلی در اتاق خودمان درست کردیم که واقعا دلچسب بود، ... .. شاید به این دلیل که بوی وطن میداد. 

کم کم جلوه های  بیشر تن آسایی این ملت دوست داشتنی را نظاره کردیم.  مغازه های آنها  تخصصی کار میکردند. بالمال خوار و بار فروشی ها تره بار نمی فروختند و یا مثلا توتون تنباکو فقط در خرازی های ویژه یافت میشد که مجوز دخانیات داشتند!  در هر محله فقط یک نانوا بود که همه اقسام مرسوم نان را برای آن محله میپخت.  تمام مغازه ها  ساعت ۱۰  صبح  باز میکردند و سر ظهر میبستند میرفتند منزلشان برای  نهار و خواب نیمروزی که به آن میگویند  ' سیستا ' .  این سیستا  از ارکان مقدس زندگی آنان است و چه بخش خصوصی و چه سازمانهای دولتی آن را رعایت میکنند   در ساعت ۴ بعد از ظهر دوباره محل کسب خود را بازمیکردند و تا ساعت ۷ بودند.  درست وقتی که فکر میکردیم تمام رموز کار را آموخته ایم  ماه اگوست فرا رسید و یک روز که رفتیم نان بخریم دیدیم نانوای مالوف ما بسته است و هیچ خبری هم نیست بجز یک تکه نوشته که روی شیشه اش چسبانده بود.  صد البته که ما از آن نوشته سر در نمیاوردیم،  ولی پس از آنکه چند خارجی دیگر هم جمع شدند یکی از آنان که اسپانیایی بلد بود ترجمه کرد که بعله نانوای عزیز ما به مرخصی سالیانه رفته و مغازه تا بیست روز تعطیل است. مشتریان گرامی باید در این مدت به نانوایی محله مجاور که حدود نیمساعت از ما دورتر بود بروند.  چاره ای نبود، این کار را کردیم و دلمان خوش بود که نانوای مهربان ما در این مدت با خانواده اش در ساحل دریا لذت میبرد.

بازار بارسلونا

تفهیم مطالب با ایما ٍ و اشاره هم البته حدودی دارد و بعضا شخص مجبور  میشود یک نمایشنامه کامل اجرا کند تا مقصود خود را بفهماند. فی الجمله روزی من و همسرم در بازار روز شهر بارسلونا قدم میزدیم و خرید میکردیم. این بازار روز بسیار بزرگ و زیبا منحصر است به مواد خوراکی و  واقعا دیدنی است.  فروشندگان زیادی با  اونیفورم های سفید، مرد و زن، در پشت ویترین های خود ایستاده اند و با لبخند شما را دعوت به خرید میکنند.،  منظره بدیعی است. در این حیص و بیص چشم ما افتاد به ویترین یک قصابی که در آن گوشت چرخ  کرده خوشرنگ و شادابی خودنمایی میکرد. همسرم جلو رفت و قدری از آن گوشت سفارش داد تا ببریم هتل و در آنجا میخواست یک کتلت جانانه ایرانی با آن گوشت ما را میهمان کند. ولی ناگهان متوقف شد،  از من پرسید ' فکر میکنی گوشت گاوه؟  ... نکنه گوشت خوک باشه؟ به دلایلی که ربطی به مذهب ندارد، همسر من مخالف گوشت خوک است.  از من خواست ته و توی قضیه  را در بیاورم.  من هم گفتم عزیزم کوتاه بیا و یا اصلا صرف نظر کن. من غلط میکنم بدانم گاو یا خوک به اسپانیایی چه نامیده میشوند ... این چیزی در حد فوق لیسانس و دکترای ایما ٍ و اشاره است و ازعهده من   بیرون است.  ولی او اصرار داشت گوشت را از دست ندهیم.  عاقبت من جلو رفتم و سعی کردم برای خانم خوشروی فروشنده ادای گاو دربیاورم . دو دستم را گذاشتم روی سرم مثلا مثل دو شاخ یک گاو و در حالیکه به گوشت اشاره میکردم از خودم صدای گاو در آوردم.  زنک فروشنده نزدیک بود از شدت خنده غش کند ولی مرتب سرش را به علامت تصدیق بالا و پایین میاورد و میگفت  '  سی  ... سی ' که یعنی ' آری .. آری '. بدین ترتیب خیالمان راحت شد که گوشت گاو است. آنرا به منزل برددیم و کتلت جانانه ای همسرم ترتیب داد . در اینجا من سعی کرده ام آن صحنه را در یک تصویر باز سازی کنم.  خالی از تفریح نیست و هم فال است هم تماشا.

شکوفایی علمی

دوران خلیفه گری اسلامی در شرق و غرب آثاری پایدار از خود بجای نهاده. یکی رقص شکم و دیگری نقشی بسیار سازنده  در تحول و تکامل کاروان علم بشری. دانشمندان زیادی از اقصی نقاط جهان توانستند برای اولین بار باهم به زبان واحدی گفتگو کنند و از این گفتگو تمدنی درخشان از علم و فرهنگ ایجاد شد که در نهایت دنیای غرب را متحول ساخت ولی دنیای شرق متاسفانه درهمان خواب ژرف قرون باقی ماند. پرچمداران این نهضت علمی دانشمندانی گوناگون بودند از ملیت های مختلف. از ایران سرآمد آنان عبارت بودند از خوارزمی،  بیرونی، زکریای رازی،  ابن سینا و دیگران و از ملیت های دیگر هم فراوان بودن مانند ابن میمون که در اصل یک اسپانیایی یهودی  بود.  برخی دیگران هم  یهودی بودند و اصولا شکوفایی علمی این دوره ربطی به دین رایج خلفای بغداد و مصر و اندلس اسپانیا نداشت. بلکه ایجاد زبان واحد و امنیت گسترده در خطه ای بزرگ از کره زمین زمینه خوبی برای انتشار علم ایجاد کرد.  شهرت خوارزمی  که  به عربی  ' الخوارزمی ' نامیده میشود   برای فرمول های پیچیده ریاضی بقدری عالمگیر شده بود که کم کم وارد زبان عادی مردم انگلیسی زبان شده است به معنی دستور العمل مفصل و پیچیده،  ' الگورتیم '

نهضت علمی دوره اسلامی موفق شد در زمینه های شیمی، ریاضیات ، جغرافیا، و تا حدی پزشکی افق های دانش را به جلو ببرد.  ولی بیشترین خدمت این نهضت به جامعه انسانی باز یافت  گنجیبه های علمی وسیعی بود که یک تا دو هزار سال قبل یونانیان شالوده ریخته بودند ولی کلیسای مسیح روی آن خاکستر ایام ریخته و مدفون ساخته بود.  بیشترین گنجینه  علوم و روش های اساسی زندگی مانند کشاورزی، شهرسازی، خط، شمارش، و دانش آسمان و زمین را ما مدیون اقوام  خیلی قدیم تر تاریخ هستیم ماندد  مصریان، آشوریان، و سومری ها. ولی نقش بزرگ آنها گمنام مانده،  چون   کتابی ننوشتند و میراثی را که برای بشر بجای گذاشتند وصف نکردند. این افتخار بزرگ مختص یونانیان است که در هزاره  قبل از میلاد به انواع و اقسام علوم دست آزیدند و به صورت نوشته های مدون برای بشر به ارمغان گذاشتند. دامنه کنکاش های آنان واقعا بی حد و حصر است.  شالوده  اساسی  ریاضی، جغرافیا، هندسه، و فیزیک به دست آنان صورت پذیرفته . شما امروز مساحت دایره را همان طور  حساب میکنید که اقلیدس بزرگ گفته است،  دربیش از هزار سال پیش.  نقش سایر ملت ها در این زمینه بسیار محدود بوده است و  بخصوص نقش ایرانیان دوران هخامنشی و  ساسانی بسیار ناچیز بوده است.  ایرانیان ملتی سرزنده بوده اند که در کشور داری سرآمد بودند ولی با علم سرو کاری نداشتند... هیچ کتابی هم ننوشتند .. و هیچ  کتابی هم در حمله اعراب نسوخت. این یک دروغ بزرگ تاریخی است.

ایرانیان  برعکس در نهضت علمی دوره خلفا بسیار مقام والایی داشتند.  آنان باتفاق برخی اعراب و دانشمندان اندلس اسپانیایی، شامل مسلمانان و یهودی ها و یا بی دینان، گنجینه های علم  یونانی را به سر حد کمال رساندند وسپس منتقل کردند به اروپا.  حاصل این کار روشن شدن مشعل علم در اروپای غربی بود که در آخر به رنسانس علمی وفرهنگی  آن قاره انجامید و سپس هم انقلاب صنعتی اروپا را  باعث گردید. جالب است که هم اسپانیا و هم مشرق زمین پس از این انتقال بنیادین،  خود به خواب قرون باز پس رفتند و چراغ علم و اندیشه را خاموش ساختند.  حتما شما هم این گفته هم میهنان نازنین مرا بار ها شنیده اید که با  افتخار میگویند ' کتاب  ابو علی سینا را تا قرن هجده و نوزده در اروپا تدریس میکردند! '  کسی نمیپرسد چرا در ایران خودمان آنرا تدریس نمیکردیم؟  مگر نه اینکه چراغی که به خانه رواست ...   .. حقیقت تلخ اینست که ما در ایران اصلا دانشگاه نداشتیم که تدریس کنیم... و به علم هم اصلا ارج نمیگذاشتیم.

 شاهان کاتولیک

مرکز اصلی حکمرانان مسلمان اسپانیا در شهر گرانادا ( قرناطه عربی)  بود  و در انجا کاخی بر پا داشتند موسوم به ' الحمرا ' که هم اکنون هم به موزه ای زیبا تبدیل شده و در دسترس بازدید همگان میباشد. عکس بالا حیاط مرکزی این کاخ را که ' صحن شیر ها ' نام دارد نشان میدهد.  استیلای اعراب بر اسپانیا تدریجا گسترش یافت و به تدریج هم زوال یافت. از قرن ۱۲ به بعد بیشتر زوال بود تا پیشروی و عاقبت در همین شهر گرانادا آخرین سلطان عرب حکومت خود  را به شاهان کاتولیک اسپانیا تقدیم داشت و به فاصله یکسال هر گونه دین در اسپانیا بجز مسیحیت کاتولیک ممنوع اعلام شد و مسلمانی و یهودیت از آنجا ریشه کن گردید.  تابلوی مجاور صحنه تسلیم سلطان محمد دوازدهم  به شاهان کاتولیک را نشان میدهد. این شاهان کاتولیک فاتح عبارت بودند از ملکه ایزابلا  و اعلیحضرت فردیناند که قبلا هر یک پادشاه قسمتی از ایالت های اسپانیای شمالی بودند و نسبت خویشی نیز باهم داشتند. سپس باهم ازدواج کردند و نیروی واحدی بر علیه مسلمانان تشکیل دادند. در دوران سلطنت اینان بود که کریستوفر کلمبوس با حمایت مالی ملکه ایزابلا قاره آمریکا را کشف کرد. به زودی در سایه مستعمرات گسترده آمریکای مرکزی  اسپانیا فوق  العاده ثروتمند گردید و در صحنه گیتی با دول دیگر به رقابت پرداخت. از جمله با کشور همسایه خود پرتغال در مستعمره گیری در اکناف جهان رقابت شدید پیدا کرد.  کار به جایی رسید که پاپ اعظم واتیکان پا در میانی کرد و دنیا را به دو منطقه نفوذ بین آن دو تقسیم نمود!  خط تقسیم نصف النهاری بود که ازغرب  برزیل عبور میکرد و در طرف دیگر  کره زمین نیز از کنار فیلیپن میگذشت !!!  درست خواندید،  همان کلیسای روم که کمتر از یکصد سال قبل گالیله را بجرم اینکه  گفته بود زمین کروی است و به دور خورشید میگردد میخواست زنده  زنده در آتش بسوزاند، حالا کاملا پذیرفته بود که زمین گرد است و فورا هم آنرا مثل یک هندوانه در طول یک نصف النهار بین دو پادشاه تقسیم کرد و حق و حساب خود را گرفت.  از همین روی است که اکنون در برزیل به پرتغالی صحبت میکنند و بقیه آمریکای لاتین به اسپانیایی. و نیز از همین روی است که اسپانیایی ها به عنوان یک نیروی استعمارگر در خاور میانه و اطراف ایران پیدایشان نشد. بر عکس این پرتغالی ها بودند که در جنوب ایران و جوار تنگه هرمز یک پایگاه دریایی به نام  ' گمبرون '  ساختند . شاه عباس بعد ها با کمک ناوگان انگلیسی ها آنان را بیرون کرد و نام آنجا را  بندر عباس گذاشت.

اسپانیا تحت نظام سلطنتی پادشاهان مسیحی باقی ماند و در قرن هجده تحت فرمانروایی شاخه ای از خاندان هابسبورگ واقع شد که به مدت چندین قرن در مرکز اروپا بر ' امپرطوری روم مقدس ' سلطنت میکردند.  یکی از ویژگی های این خاندان این بود که از دربار سلاطین همجوار دختر به زنی میگرفتند و همراه هر عروس جهیزیه ای که  قسمتی از خاک آن ممالک  بود به مایملک آنان اضافه میشد. ولی خود هیچگاه دختر به خاندان دیگر نمیدادند، بلکه  در داخل خاندان سلطنتی خود آنان را شوهر میدادند.  نتیجه بد این آمیزش با خویشان نزدیک بزودی ظاهر شد و سلاطین آخری این سلسله از لحاظ هوشی ابلهانی بیش نبودند و از لحاظ  ظاهری نیز چهره مشخصی داشتد که چانه بزرگی بود با لب فوقانی فرورفته.  در نقاشی مجاورچارلز دوم  را که از این سلسله بر اسپانیا حکم میراند میبیند که گفته اند  او در حد یک بچه ده ساله بیشتر عقل نداشت و از خود نیز جانشینی بجای نگذاشت. پس از او اسپانیا در صحنه جهانی به تدریج زوال یافت چون از قافله رنسانس و انقلاب صنعتی اروپا عقب ماند. مقدار هنگفتی طلا از مستعمرات آمریکای مرکزی در اسپانیا انباشته شده بود. ولی صرف داشتن طلا قدرت نمیاورد.

شام آخر

این مطلب دراز شد و از عوالم  هتل وینا به دور افتادیم.  عاقبت در هفته دوم اگوست کنسولگری آمریکا در بارسلونا ویزای  ما را صادر کرد و من و خانواده ام غرق سرور و اطمینان خاطر گشتیم.  سپس در شب همآن روز در سالن اجتماعات هتل به ایرانیان آنجا و خدمه هتل شامپانی و شیرینی دادیم و با آنان تودیع نمودیم.  میتوانید مجسم کنید که تهیه و تدارک شامپانی و شیرینی چه وظیفه سنگینی بر دوش  پدرو متصدی بار هتل ایجاد کرد.  پدرو را قبلا به شما معرفی کرده ام که بسیار دقیق و مبادی آداب بود و هرگز درعمرش مسئولیتی بالاتر از  آبجو و آب پرتقال بر عهده نگرفته بود. اولا که مدتی طول کشید تا  مقصود من را بفهمد. بعد هم عمیقا به فکر فرو رفت ... ... عاقبت که به خود آمد با چهره ای  متفکر به من گفت که نهایت سعی خود را  خواهد کرد!  شامپانی های اسپانیا چندان معروفیتی ندارند ولی هرچه بود آنشب شادی و شیرینی و مستی بود و به همه خوش گذشت.  تودیع  سنگینی داشتیم با آقای زوریک و خانم ماریا مدیره هتل. ... فردای آنروز عازم شهر شیکاگو در آمریکا گردیدیم.

عصر جدید

خاطره اسپانیا و مهر اسپانیا همواره در دل من و همسرم باقی ماند و از این روی بعد از چندین سال دوباره به فکر افتادیم از اسپانیا دیدار کنیم و حتی بمرور یک آپارتمان هم در جنوب اسپانیا تهیه کردیم . بدیهی است که اسپانیا هم در طول زمان دستخوش تعییرات مدرن شده است واز اواسط دهد ۹۰ وارد بازار مشرک اروپا نیز گردیده است.  حالا در شهر های بزرگ و بخصوص آنها که جنبه توریستی قوی دارند خدمات رفاهی در تمام شبانه روز مهیاست. ولی در شهرهای کوچک و روستا ها همان اسپانیای قدیم است که بود. از جمله جاهایی که به تازگی متحول شدند  ساحل جنوبی اسپانیا به نام '  کوستا دل سل ' یا ' ساحل آفتاب ' است که  قرنها خاموش و راکد مانده بود ولی  ناگهان با طوفانی از ساخت و ساز لوکس تغییر شکل داد و اکنون با ساحل معروف '  کت دا زور'  فرانسه کوس برابری و حتی برتری میزند.  عکس بالا از مجموعه ای است که  ما در آن ساکن بودیم.

 دهکده میهاس

کوستا دل سٌل دارای منظره ای ای بدیع است و از نظر آب و هوا نیز بسیار مطبوع و دل انگیز میباشد.  یک طرف دریای نیلگون مدیترانه قرار دارد و در طرف دیگر و در طول تمامی  ساحل تپه های کم ارتفاعی با شیب ملایم بسوی شمال امتداد دارند. لذا  شهرک های متنوع اسپانیایی که تا عمق ده ها کیلومتر  بر روی این تپه ها قرار دارند در ارتفاعات بالاتر و بالاتری هستند وهمگی بر دریا مشرف اند. مناظر آنان از دور بسیار دل انگیز است.  بیشترشان از روستاهای قدیمی هستند و مطابق رسم روستاهای اسپانیولی همه ساختمانهایشان سفید رنگ است.  ترکیب این سفیدی ها با سبزه پراکنده تپه ها و رنگ نیلگون دریا تابلوی بدیعی از طبیعت فراهم آورده است.  عکس های ضمیمه از روستای  'میهاس '  است که در نزدیکی ما قرار  داشت. و اگر چه به خاطر شرایط زمان شدیدا  توریستی شده بود، ولی هنوز بافت روستایی خود را حفظ کرده بود. شما میتوانستید  ساعتها در میدان مرکزی دهکده بنشینید و آرامش ابدی گیتی را حس کنید و روحتان را از هیاهوی دنیای مدرن بشویید. یا قدری بالاتر در رستورانی بنشینید  و یک تنگ نوشابه خوشگوار  سنگریا  هم سفارش دهید ودر هوای آزاد غروپ میهاس  لذت دنیا را ببرید.   دور و برتان روستایی بود کهن و زیبا،  در آغوش طبیعتی دل انگیز  و مردمانی ساده و سهل انگار و خوشگذران.

یک نماد ویژه روستای میهاس  الاغ های آن بود که هیچگاه از یاد نمیبرم. اینها به تعداد زیاد برای گردشگری بازدید کنندگان آماده بودند. در خیلی از نقاط توریستی دنیا هم  الاغ سواری مرسوم است، از قبیل فرحزاد خودمان یا حتی دره ' گراند کانیون ' آمریکا.  و لی الاغ های اسپانیولی دهکده میهاس از بافتی دیگرند.  خودتان به این عکس ها بنگرید و شاید با من همعقیده شوید که گویا این زبان بسته ها از این همه زر و زیور که به سر و گردنشان آویزان شده نه تنها ناراحت نیستند، بلکه احساس غرور و سربلندی هم میکنند!  شاید  هم این تخیل من بود بعد از زیاده روی در  سنگریای  رستوران. ولی آنچه قطعا در این عکس ها می بینید روحیه زیبا سازی و زیبا پرستی اسپانیولی ها است.  نکته دیگر  هم  فرهنگ کاغذ بازی و مقررات  است که هنوز بر آن کشور حکمفرماست و برخا  دست و پاگیر هم هست.  مقصودم آن پلاک هاست که بر پیشانی هر الاغ می بیبید.  یعنی هر الاغ یک تاکسی تلقی میشود و دارای شماره پلاک و غیره میباشد و به حدس قریب به  یقین علاوه بر کاغذ بازی و مقررات عدیده، عوارضی هم به شهردای میهاس و دایره تاکسی ها باید بدهد!  خوشبختانه خرها خودشان از این مشکلات بی خبر بودند  و در خریت  خود سرشار و خوشحال میزیستند.  خوشحال ترین موقع خرها موقع غروب بود که آنها را مرخص میکردند تا به طویله های خود بازگردند. کسی هدایتشان نمیکرد و خودشان راه را بلد بودند و دستجمعی در یک گروه شادمان با هم حرکت میکردند، و شاید هم  لبخندی بر لب داشتند!  ولی این را به یقین میدانم که این تنها من نبودم که این صحنه را دوست داشتم.  وقتی این حیوانات به صورت دسته ای شادمان از جلوی توریست های میدان مرکزی دفیله میرفتند آنها هم برخا تحت تاثیر قرار گرفتنه و برایشان دست میزدند.

این مطلب طولانی شد و هنگام  وداع  است.  ازاینکه  با من همراهی کردید تا خاطرات اسپانیا را باز گویم سپاسگزارم . من همواره آن کشور و مردم آن را با مهر و محبت در دل خود  به یاد دارم.